هفت سال پيش به ملا قات سردبير يكي از مجلا ت معروف رفتم تا يك نسخه از يكي از کتابهايم را به او بدهم. موقعي که مرا پيش او بردند، من کتابم را به او دادم. ولي او اصلاً اعتنائي به نوشتة من نكرد و کتاب مرا روي نوشته هاي ديگري که تمام ميزتحريرش را پوشانده بودند ، پرت کرد . دستور داد تا منشي اش يك استكان قهوه براي من بياورد و خودش يك ليوان آب نوشيد وگفت : من نوشتة شما را بعداً خواهم خواند. شايد چند ماه ديگر. همانطور که ملا حظه مي فرمائيد، من بايد تمام اين نوشته ها را بخوانم . ولي لطفاً به يك سؤال من جواب بدهيد، سؤالي که ديگران هنوز نتوانستهاند به آن جواب بدهند؛ با وجوديكه امروزهفت نفر اينجا بودند.
سؤال
من اين است: چرا ما اينقدر نابغه داريم ( بدون شوخي و مضحكه) و در عوض
مدير کم داريم . مثلاً کسي مانند من. من مجله ام را دوست دارم ولي بطور
قطع نخواهم مرد ، اگر به کار سابقم برگردم. شغل سابق من رياست تبليغات در
يك شرکت سازندة تيغ صورت تراشي بود. در جوار اين کار منتقد تئاتر هم بودم.
زيرا که از اين کار لذت مي برم.شغل شما چيست؟
من در حال حاضر کارمند ادارة آمار هستم.
آيا شما از اين شغل متنفريد؟ فكر مي کنيد که اگر در اين سمت اشتغال داشته باشيد به شخصيت شما لطمه خواهد خورد؟
نه.
من از اين شغل متنفر نيستم و فكر هم نمي کنم که اشتغال به اين شغل به
شخصيتم لطمه بزند. من فعلاً دارم از طريق همين شغل نان زن و بچه ام را در
مي آورم ، گرچه با زحمت زياد.
ولي شما اين احساس را داريد که با اين
چند صفحه اي که نوشته ايد ، گرچه اشتباهات زيادي دارد و مرتب هم نيست، از
اين مجله به آن مجله برويد يا نوشته تان را از طريق پست به آنها بفرستيد و
اگر همة آنها برگشتند، دوباره همة آنها را تصحيح کرده و ازنو بنويسيد؟
من در جواب گفتم : بله ، همينطوره.
چرا اين کار را مي کنيد ؟ خوب فكر کنيد و بعد جواب بدهيد. زيرا که جواب شما ، جواب سؤالي است که من قبلاً هم از شما پرسيده بودم .
تا حالا کسي از من چنين سؤالي را نپرسيده بود. همانطور که داشتم به اين سؤال فكر مي کردم، سردبير هم شروع به خواندن مقالة من کرد .
بالا خره در جوابش گفتم: من چارة ديگري نداشتم .
سردبير
سرش را از روي نوشته برداشت ، نگاهي به من کرد و ابروانش را در هم کشيد و
گفت: اين حرف ، حرف بزرگي است. . اين حرف را يك بار يك سارق بانك هم بر
زبان آورده است. موقعي که قاضي دادگاه از اين سارق پرسيد : چرا اين سرقت
را طراحي و نهايتاً آن را عملي کرده است؟ سارق بانك در جواب قاضي مي گويد
: من چارة ديگري نداشتم..
شايد حق به جانب سارق بانك بوده باشد . ولي اين نمي تواند مانع از آن گردد که حق به جانب من نباشد.
سردبير خاموش بود و نوشتة مرا مي خواند . اين نوشته چهار صفحه بود و سردبير براي خواندن آن به ده دقيقه وقت نياز داشت.
در اين مدت من باز هم به حرف ايشان فكر مي کردم و مي انديشيدم که جواب بهتري براي آن بيابم. ولي جواب بهتري نيافتم .
من
قهوه ام را نوشيدم و سيگاري کشيدم . براي من خوش آيند نبود که سردبير
نوشتة مرا در حضور خودم بخواند. ولي بالا خره کارش تمام شد. من سيگار دوم
را تازه روشن کرده بودم که سردبير گفت: جوابي که به سؤال من داديد ، خوب
بود ولي نوشته تان متأسفانه اصلاً خوب نيست. نوشتة ديگري نداريد؟
چرا
دارم . دستم را توي کيفم برده و از ميان پنج نوشته اي که در درون کيفم
داشتم ، داستان کوتاهي را بيرون کشيده و به او دادم و اضافه کردم: بهتر
است که من در اين اثنا بيرون باشم.
سردبير جواب داد: نه ، اصلاً. بهتر است که شما همين جا بمانيد.
داستان دوم کوتاه تر بود و شامل سه صفحه ميشد. موقعي که سردبير داستان را مي خواند، من سيگار ديگري را آتش زدم.
سردبير بالا خره گفت: اين داستان ، داستان خوبي است. آنقدر خوب است که من نمي توانم قبول کنم که هر دو داستان را يك نفر نوشته است.
ولي باور بفرمائيد که هر دو داستان را خودم نوشته ام.
سردبير
گفت : من نمي فهمم . قبول آن براي من مشكل است . داستان اول، داستاني است
که از خرت و پرت هاي اجتماعی به شمار مي رود. ولي داستان دوم عالي است.
بدون اينكه از شما تعريف و تمجيد بيجائي کرده باشم . اين تضاد را چگونه
توضيح مي دهيد؟
من توضيحي براي او نداشتم و تا به امروز هم توضيحي براي
اين تضاد نيافته ام . ولي واقعاً نويسندهها را مي توان با همان سارق بانك
مقايسه کرد. سارقي که با زحمت زياد طرحي مي ريزد و در تنهائي مرگ آور،
شبانه به سراغ گاو صندوق مي رود تا در آن را باز کند ، بدون اينكه بداند
در درون اين گاوصندوق چيست؟ پول؟ جواهرات؟ چه مقدار؟
اين سارق اگر بدام افتد، بايد ٢٠ سال حبس را تحمل کند . بيگاري و جريمه و غيره. بدون اينكه بداند در درون اين گاو صندوق چيست؟
نويسندگان
و شعرا، به عقيدة من با هر کار جديدي که شروع مي کنند، تمام آنچه را که تا
کنون نوشتهاند، به خطر مي اندازند. اين خطر هم براي آنها وجود دارد که
گاوصندوق خالي باشد. که آنها دستگير شوند و هر چه تا آن موقع کسب کرده
اند، يكجا از دستشان قاپيده شود.
اين درست است که هر نويسنده اي سبك
و سياق خاصي دارد . شيوه و روش معيني دارد ، که کارش را از کار بقية
نويسندگان جدا مي کند، مانند مهري که بر نوشته اي زده باشند. ولي به محض
اينكه ديگران، يعني خوانندگان ، منقدين و منتقدين، کارشان را شروع کردند،
کار واقعي نويسنده هم؛ تازه شروع مي شود. ديگر نويسنده در جواب اين سؤال
که چرا مي نويسد، نميتواند بگويد براي اينكه چارة ديگري نداشتم . اينجا
ديگر کار بر روي غلطك افتاده و روزمره شده است. کار روزمره اي که مهر
استادي زيرش خورده باشد. همانطور که براي يك سارق بانك يا يك بوکسور با
سابقه، هر سرقت يا مبارزه اي، سخت تر و خطرناك تر از قبلي ها مي گردد،
زيرا که پرده بكارت ديگر از بين رفته و به جاي آن دانش نشسته است. يك
نفرنويسنده هم بايد همينطور باشد. و من مطمئن هستم که براي خيليها چنين
نيز هست. با وجوديكه دانشنامة آنها با مهر سنديكا در کتابخانهشان آويزان
است.
براي هنرمند راههاي زيادي وجود دارد، فقط يك راه به روي آنها مسدود است : بازنشستگي.
و
واژه اي به نام تعطيل يا خاتمة کار . و کلمة بزرگ ديگري به نام ارزش که
حسادت ايجاد مي کند. او اين کلمه را نمي شناسد. مگر اينكه کار و هنرش براي
هميشه يا لا اقل براي مدتي به بن بست رسيده باشد. آن موقع اين هنرمند، اين
واقعيت را مي پذيرد و از اين لحظه به بعد او ديگر هنرمند نيست. و اين براي
من قابل تصور نيست .
روزي در کتابي که اسم نويسنده اش را فراموش کرده
ام ، خواندم که : "ما نمي توانيم بگوييم که ما کمي حامله هستيم" . هنرمند
بودن هم به همين ترتيب است. ما نمي توانيم کمي هنرمند باشيم.
من در
جواب اين سؤال که چرا مي نويسم؟ گفتم : چونكه چارة ديگري نداشتم . و تا به
امروز هم جواب بهتري براي آن پيدا نكرده ام . هنر يكي از معدود امكانات
ماست، تا بدينوسيله زندگي را درك کنيم و زندگي را زنده نگه داريم . هم
براي هنرمند و هم براي هنردوست .
هر وقت که تولد و مرگ و هر آنچه در
ميان اين دوست، روزمره و عادي گشت ، به همان مقدار هم هنر روزمره و عادي
مي گردد.. البته هستند کساني که زندگيشان يكنواخت و عادي است، با اين
تفاوت که اين افراد ديگر زندگي نمي کنند . اساتيد و هنرمنداني هم وجود
دارند که زندگيشان يكنواخت و عادي است، بدون اينكه آنها اين امر را براي
خود و ديگران روشن کرده باشند. و آنها مدتهاست که ديگر هنرمند نيستند. ما
موقعي ديگر هنرمند نيستيم که از ريسك کردن بترسيم ، نه موقعي که اثري
ناشايست خلق کنيم.
از آثار معروف بل ، بايد کتب زير را نام برد:
١- قطار بموقع آمد
٢- جهانگرد ، به اسپا مي آئي
٣- آدم کجا بودي؟
٤- نه فقط هنگام آريسمس
٥- و من از لام تا کام چيزي نگفتم
٦- خانة بدون محافظ -
٧- امرار معاش سالهاي پيشين
٨- و بدين ترتيب شب شد و روز شد
٩- ميهمانهاي ناخوانده -
١٠ - در درة نعل هاي غرّان
١١ - ايستگاه راه آهن
١٢ - بيليارد ساعت نه و نيم صبح
ليست مهمترين آثار هاينريش بل به آلماني:
1. Der Zug war pünktlich
2. Wanderer, kommst du nach Spa
3. Wo warst du Adam?
4. Nicht nur zur Weihnachtszeit
5. Und sagte kein einziges Wort
6. Haus ohne Hütter
7. Das Brot der früheren Jahre
8. So ward Abend und Morgen
9. Unberechenbare Gäste
10. Im Tal der donnernden Hufe
11. Der Bahnhof von Zimpren
12. Billard um halb Zehn

لشک کولاکوفسکی فیلسوف نامی لهستانی روز جمعه ۱۷ ژوئیه در ۸۱
سالگی در بریتانیا درگذشت.
بن مایهی تفکر فلسفی او آزاداندیشی، مداراجویی و جستجوی معنویت بود.
کولاکوفسکی یکی از آخرین فیلسوفان بزرگ بود که در نیمهی دوم قرن بیستم بر تفکر
فلسفی و حیات اجتماعی غرب تأثیر عمیقی باقی گذاشت.
لشک کولاکوفسکی در سال
۱۹۲۷ در شهر "رادوم" در مرکز لهستان کنونی متولد شد.
دوازده ساله بود که نیروهای ارتش هیتلری و ارتش اتحاد شوروی (سابق) از دو سو به
میهن او حمله کردند. پلیس مخفی هیتلر (گشتاپو) پدر او را دستگیر کرد و به قتل
رساند.
کولاکوفسکی پس از جنگ جهانی دوم و با برپایی "نظام سوسیالیستی" در
میهنش لهستان، در دانشگاههای لودز و ورشو، به تحصیل فلسفه پرداخت. او پس از پایان
تحصیلات دانشگاهی، بین سالهای ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۸ به تدریس در رشته فلسفۀ تاریخ در
دانشگاه ورشو مشغول شد.
در این سالهایی که بر آن داغ "نبرد ایدئولوژیک" خورده بود، کولاکوفسکی از
سخنگویان اصلی "مارکسیسم – لنینیسم" سنتی (ارتودوکس) به شمار میرفت و به عنوان
"فیلسوفی متعهد" خود را وقف بنای "جامعه سوسیالیستی" کرده بود.
مارکسیسم، کارپایهای برای جوامع بسته
کولاکوفسکی در پایان دهه ۱۹۵۰ با مطالعۀ همهجانبهی مارکسیسم و سنجش انطباق آن
در عمل در "اردوگاه سوسیالیستی"، به کاستیهای بزرگ مارکسیسم در تبیین جامعه و
هدایت آن پی برد. او قبل از هر چیز دریافت که این نظام ایدئولوژیک برای آزادی انسان
و فردیت مستقل او ارزشی قائل نیست، و او را بیش از مهرهای در دستگاه عظیم اجتماع
نمیخواهد.
کولاکوفسکی به مطالعات و تحقیقات دامنهداری در زمینه نظامهای
توتالیتر (تام گرا) دست زد، و به این نتیجه رسید که مارکسیسم بسیاری از عناصر این
نظام غیرانسانی را در خود پنهان کرده است.
کولاکوفسکی در سال ۱۹۶۶ به جرم
دفاع از آزادی بیان و انتقاد علنی از کمونیسم از حزب کمونیست لهستان اخراج شد و
چندی بعد از تدریس در دانشگاه ورشو نیز محروم شد.
او به خاطر فشارهای
گوناگون، در سال ۱۹۶۸ لهستان را ترک کرد، نخست به پاریس و سرانجام به بریتانیا رفت.
او در دانشگاه اکسفورد و سپس در دانشگاههای آمریکایی ییل و برکلی به تدریس
فلسفه ادامه داد.
از جزم اندیشی تا تبلور معنویت
کولاکوفسکی که در جوانی شیفتهی آرمانی انقلابی بود، با تلاشی شخصی و دلیرانه خود را از بند جهانبینیهای جزمآلود رها کرد و شوق این رهایی را در آثار خود بازتاب داد.
با این درک تازه بود که او با شجاعت نوشت: «مارکسیسم بزرگترین خیالبافی قرن
بیستم است.»
کولاکوفسکی در عین فاصلهگیری از مارکسیسم، هم کارشناس عمیق
این دکترین فلسفی باقی ماند و هم مدافع پیگیر دموکراتیزه کردن جوامع مدرن، بدون
نیاز به مارکسیسم.
او اظهار داشت که برای رسیدن به جامعهای بازتر و عادلانهتر به مارکسیسم هیچ
نیازی نیست.
مارکسیسم، ایدئولوژی دیروز
کولاکوفسکی در فرایند تحولاتی که در ایدئولوژی مارکسیسم و نظام کمونیستی به
وجود آمد، نقش فعال و سازندهای ایفا کرد، به ویژه در جنبشهای اصلاحطلبانه و
اعتراضی که پس از جنگ جهانی دوم در اروپای شرقی آغاز شد و سرانجام پس از گذشت نزدیک
به نیم قرن، به فروپاشی نظام کمونیستی در این کشورها انجامید.
کولاکوفسکی
در دوران آخر زندگی خود بر افول معنویت و ارزشهای اخلاقی در غرب معاصر غبطه
میخورد. عقیده داشت که جهان با بحران عقلانیت و جستجوی معنای واقعی زندگی، رو به
رو شده و به پایگاهی معنوی نیازمند است تا هستی او را از سقوط به قعر ابتذال نجات
دهد.
از کولاکوفسکی علاوه بر چند کتاب و مقاله، اثر بسیار مهم و انتقادی او
به نام "جریانهای اصلی در مارکسیسم" به ترجمۀ دکتر عباس میلانی، به فارسی ترجمه
شده است.
روز جمعه ۱۷ ژوئیه پارلمان لهستان با یک دقیقه سکوت، یاد لشک
کولاکوفسکی را گرامی داشت.

«گنکور»، معتبرترین و معروفترین جایزه ادبی کشور فرانسه به «عتیق رحیمی» نویسنده چهل و شش سالهی افغانی برای رمان «سنگ صبور» اهدا شد، تا برای نخستین بار نام یک نویسندهی خوشاقبال افغانی در کنار بزرگانی همچون مارسل پروست، سیمون دو بووار، رومن گاری و مارگریت دوراس در لیست برندگان تاریخ صد و پنج سالهی جایزه گنکور قرار بگیرد. عتیق رحیمی که سنگ صبور نخستین رمان وی به زبان فرانسوی است، توانست در این رقابت از «ژان ماری بلا دو روبله» نویسندهی رمان «جایی که ببرها خانه دارند»، «ژان باپتیس دل آمو» نویسندهی رمان «تربیت آزاد» و «میشل لو بری» نویسندهی رمان «زیبایی دنیا» که هر سه آنها فرانسوی هستند، پیشی بگیرد و این فرضیهی سالهای اخیر منتقدان فرانسوی را تایید کند که نویسندگان فرانسویزبان خارجی جایگاه ویژهای در ادبیات امروز فرانسه بهدست آوردهاند. همزمان با اعلام اهدای جایزه گنکور به عتیق رحیمی در رستوران «دوران» واقع در میدان «گیون» شهر پاریس، جایزه «رونودو» سال ۲۰۰۸ فرانسه نیز به «تیرنو موننمبو» نویسنده آفریقایی کشور گینه برای رمان «پادشاه کاهل» اهدا شد. جوایز گنکور و رونودو از سالیان پیش هر دو در یک روز و یک مکان و یک ساعت تنها با اختلاف چند دقیقه اعلام میشوند. همچنین از سالها پیش گنکور تنها یک جایزه معنوی بوده و به طور نمادین تنها چکی به مبلغ ده یورو به برنده نهایی اهدا میکند، اما جایزه رونودو حتی از اهدای این ده یورو نیز خودداری میکند. عتیق رحیمی نویسنده و کارگردان متولد سال ۱۹۶۲ در شهر کابل پایتخت افغانستان است و در حالی این جایزه را از آن خود کرده که بنا بر گمانهزنیهای اغلب رسانههای ادبی فرانسه ژان ماری بلا دو روبله برنده جایزه ادبی مدیسی سال ۲۰۰۸ از شانس بیشتری برای دریافت این جایزه معتبر فرانسوی برخوردار بود. همچنین روزنامه لوموند اعلام کرد که طبق نظرسنجی از اهالی ادبیات فرانسه برای انتخاب برنده نهایی جایزه گنکور از میان چهار نامزد نهایی آن، اغلب شرکت کنندگان در نظرسنجی به ژان ماری بلا دو روبله رای دادند اما آرای عتیق رحیمی نیز تنها دو درصد با آرای بلا دو روبله فاصله داشت.
عتیق رحیمی در خانوادهای لیبرال بزرگ شده و در نوجوانی به دبیرستان فرانسویزبانان شهر کابل رفته است. وی در سال ۱۹۷۳ و همزمان با کودتای افغانستان و دستگیری پدر و عمویش به نویسندگی روی آورد و شروع به نوشتن کرد. پس از آزادی پدر رحیمی از زندان، خانواده وی به قصد مهاجرت به هند وطن خود را ترک گفتند اما عتیق رحیمی تا پس از کودتا موفق نشد به آنها بپیوندد. وی در این زمان در معدنی در افغانستان کار میکرد و سپس بعدها در سال ۲۰۰۰ با الهام از این دوره از زندگی خود نخستین رمان خود را به زبان فارسی به نام «خاک و خاکسترها» منتشر کرد. رحیمی در سال ۱۹۸۴ و با ناآرام شدن فضای سیاسی کشورش به پاکستان رفت و سپس عازم فرانسه شد و پناهندگی سیاسی گرفت و در دانشگاه سوربن پاریس مشغول به تحصیل شد. رحیمی در نهایت در این دانشگاه از رشته علوم ارتباطات رادیویی دکترا گرفت. وی سپس با مرگ یکی از دوستان نزدیکش در جنگ افغانستان بسیار تحت تاثیر قرار گرفت و با الهام از دوران کار در معدن و مرگ دوست خود رمان «خاک و خاکسترها» را نوشت. وی چهار سال بعد در سال ۲۰۰۴ فیلمی بر اساس این رمان ساخت که مورد توجه بخش تماشاگران جشنواره بینالمللی کن فرانسه قرار گرفت. وی همچنین پس از رمان «خاک و خاکسترها» دو رمان به نامهای «هزاران خانهی رویا و وحشت» و همچنین «بازگشت خیالی» را منتشر کرد و نخستین رمان فرانسوی خود را با نام «سنگ صبور» چندی پیش منتشر کرد.
«تیرنو موننمبو» برنده جایزه رونودو سال ۲۰۰۸ نیز ۲۱ ژوئیه سال ۱۹۴۷ در کشور گینه بهدنیا آمده است و از ساکنان فرانسوی زبان این کشور به حساب میآید. وی از سال ۱۹۷۳ برای ادامه تحصیل به کشور فرانسه رفته و از دانشگاه شهر لیون در رشته بیوشیمی دکترا گرفته و سپس در کشورهای مراکش و الجزیره تدریس کرده است. تیرنو موننمبو سال ۱۹۶۹ گینه را ترک گرفت و به دیگر کشورهای آفریقایی رفت و با ورود به فرانسه به ادبیات علاقه نشان داد و از سال ۱۹۷۹ نویسندگی را به طور جدی شروع کرد. وی نخستین رمان خود را تحت نام «میمونهای بوته» در سال ۱۹۷۹ و نزد انتشارات «سوی» فرانسه منتشر کرد و از آن تاریخ تا به امروز نزدیک به ده رمان منتشر کرده است.
جایزه ادبی گنکور در سال ۱۸۹۶ توسط «ادموند گنکور» تاسیس شد اما نخستین جایزه خود را ۲۱ دسامبر سال ۱۹۰۳ به «ژان آنتوان نائو» اهدا کرد. گنکور هر ساله به بهترین رمان منتشر شده به زبان فرانسه اختصاص مییابد و برنده نهایی خود را در نخستین روزهای ماه نوامبر اعلام میکند. علاوه بر جایزه ادبی گنکور، آکادمی گنکور هرساله بورسهایی را نیز در حوزه شعر، داستان کوتاه، زندگینامه و ادبیات کودک و همچنین نخستین رمان به نویسندگان و شاعران فرانسوی اهدا میکند. آکادمی گنکور همچنین دارای ده عضو ثابت است که سه شنبه اول هر ماه جلسه تشکیل میدهند. گنکور طبق آییننامهی آن تنها یک بار در طول عمر یک نویسنده میتواند به او اهدا شود. اما رومن گاری تنها نویسنده فرانسوی است که تا به امروز دو بار گنکور را نصیب خود کرده است. وی در سال ۱۹۵۶ برای رمان «ریشههای آسمان» این جایزه را از آن خود کرد و همچنین در سال ۱۹۷۵ نیز تحت نام مستعار «امیل آژار» برای رمان «زندگی در پیش رو» گنکور را برای دومین بار به خود اختصاص داد. هیئت داوران گنکور امسال از طاهر بنجلون، فرانسواز شاندرناگور، ادموند شارل رو، دیدیه دکوآن، فرانسواز ماله ژوری، برنار پیوو، پاتریک رمبو، روبر ساباتیه، ژرژ سمپرن و میشل تورنیه تشکیل شده بود. طبق آمار آکادمی گنکور انتشارات معروف گالیمار تا به حال ۳۵ مرتبه، گرسه ۱۷ مرتبه، آلبن میشل ۱۰ مرتبه، مرکور دو فرانس و سوی هر کدام ۵ مرتبه، فلاماریون و ژویار هر کدام ۴ مرتبه، ادیسیون مینویی ۳ مرتبه و پلون ۲ مرتبه گنکور بردهاند. سال گذشته نیز «ژیل لوروی» نویسنده فرانسوی برای رمان «آواز آلاباما» این جایزه را از آن خود کرده بود.

وقتی چندی پیش از ساراماگو درباره دلیل دیدگاه بدبینانه اش نسبت به زندگی پرسیدند، او در جواب با لحن طنزآمیزی که در بسیاری از کتابهایش نیز دیده میشود، گفت: «من بدبین نیستم، بلکه فقط خوشبینی آگاهم.» و بعد ادامه داد، ”کسی میتواند خوشبین باشد که بیاحساس، احمق و یا میلیونر باشد.» او از جهان به عنوان جهنمی یاد کرد و گفت: «میلیونها نفر به دنیا میآیند، تا رنج بکشند و کسی نیست که از آنان حمایت کند.»
ژوزه ساراماگو، شاعر، نویسنده و نمایشنامهنویس یکی از برجستهترین چهرههای ادبی پرتغال است که در سال ۱۹۲۲ در ده کوچکی در Golega در یک خانواده فقیر کشاورز بدنیا آمد. در سه سالگی با خانواده به لیسبون رفت. در آنجا بود که پدرش به عنوان مأمور پلیس مشغول بهکار شد. ژوزه علیرغم نمرات بسیار خوب در مدرسه، به دلیل مشکلات مالی خانواده نتوانست تحصیل در دبیرستان را ادامه دهد و حرفه آهنگری را فراگرفت. بعدها به عنوان طراح صنعتی و کارمند اداری و سپس در یک انتشارات به عنوان خبرنگار کار کرد. چهل ساله بود که نگارش را آغاز کرد. اولین رمانش با نام کشور گناه در ۱۹۴۷ به چاپ رسید. به دلیل ناکامی در یافتن نداشتن ناشر برای رمان دوم، نوشتن را کنار گذاشت.
در سال ۱۹۶۶ مجموعه شعر اشعار محتمل به چاپ رسید. ساراماگو به فعالیت سیاسی نیز پرداخت و با حفظ مواضع انتقادی خود در ۱۹۶۹ عضو حزب کمونیست شد. در رمان امیدواری در آلن تیو به نگارش یکنواختی زندگی کارگران کشاورزی پرداخت که زیر فشار ساختار فئودالی صدها ساله تا به امروز زندگی میکنند.
بعدها با انتشار کتاب بالتازار و بلموندا در ۱۹۸۲ به شهرتی جهانی رسید. رمانی که به انحطاط دربار پرتغال در قرن شانزدهم میلادی میپردازد. ساراماگو از دوران کودکی خود که آن را تا پانزده سالگی به رشته تحریر در آورد، میگوید: «این دوران بیشترین تأثیر را در شکل گیری شخصیت من داشت و من در واقع به عنوان یک بچه رعیت باقی ماندم..»
از روی رمان خاطرات کودکی وی اپرایی توسط Azio Corghi ساخته شده است که در سالن بزرگ اپرای شهر میلان در ایتالیا به روی صحنه رفت. بسیاری از منتقدان ادبی ساراماگو را در ردیف نویسندگان سوررئالیست و به اصطلاح رئالیسم جادویی قرار داده و آثار او را نزدیک به نویسندگان آمریکای جنوبی از جمله گارسیا مارکز میدانند. اگرچه او خود آثارش را در ادامه سنت ادبی اروپایی میخواند.
داستانهای او که با لحنی طنزآمیز نگاشته شده اند، معمولا شرح رویدادهای تاریخی و یا حوادث تخیلی اند که در واقع به انتقاد وضع موجود در جامعه میپردازند. انتقاد به سنتهای مذهبی و بی عدالتی اجتماعی در محور آثار این نویسنده قرار دارند.
او در باره شخصیتهای رمانش میگوید: شخصیتهای من آدمهای ساده هستند، نه خیلی زیبا و نه خیلی زشت که در موقعیتهای خاص به دلیل احساس دوستی و یا عشق، به یکدیگر میرسند. نگارش برای ساراماگو یک مسئله شخصی است که در آن نویسنده نظرات، تجارب و داستان زندگی خود را با استعداد و قریحه خاص خود، به رشته تحریر درمیآورد: «اثر یک نویسنده تعبیر وی از جهان است.»
او معتقد است که حقیقت واحدی وجود ندارد که برای همه به یک اندازه با ارزش باشد. ساراماگو میگوید که ایدئولوژی و جهان بینی یک نویسنده در رده دوم قرار دارد: «آنچه که ما آن را به عنوان ادبیات سیاسی فعال مینامیم، غالبا به نتایج فاجعه بار ادبی ختم میشود. مطمئنا موارد دیگری نیز وجود دارد اما نه انقلاب و نه ادبیات از آنها سود جستهاند.»
ساراماگو در سال ۱۹۸۸ با Pilarel Rio ژورنالیست اسپانیایی ازدواج کرد و اکنون با همسرش در جزیره لانزاروته در اسپانیا زندگی میکند. در ۱۹۹۲ هفتمین رمان خود به نام انجیل به روایت عیسی مسیح را نوشت که در آن مسیح حتی به اعتقادات خود شک میکند. این کتاب به دلیل جریحه دار کردن احساسات مذهبی مردم توسط دولت وقت پرتغال از فهرست کتب پیشنهادی برای دریافت جایزه کتاب اروپا حذف شد. او در اعتراض به تصمیم دولت محافظه کار پرتغال این کشور را ترک کرد و برای زندگی به اسپانیا رفت.
ژوزه ساراماگو که در برخی از ترجمهها در ایران با تلفظ اسپانیایی خوزه ساراماگو، خوانده شده، جوایز بسیار ادبی را در پرتغال و در سطح بین المللی دریافت کرده است. از جمله این جوایز میتوان از جایزه ادبی کامو در ۱۹۹۵ و ۱۹۹۸ در سن ۷۶ سالگی جایزه نوبل نام برد. واتیکان در ۱۹۹۸ زمانی که ساراماگو به دریافت جایزه نوبل نائل شد آن را تأسفبار خواند و از تصمیم گیری سیاسی در اهدای جایزه به وی نام برد.
رمان مشهور کوری ژوزه ساراماگو که تا بحال با سه ترجمه متفاوت در ایران نیز به چاپ رسیده است، به عنوان داستان فیلم و موضوع نمایشنامه مورد توجه فیلمسازان و کارگردانان تئاتر در جهان قرار گرفته است.
شخصیتهای این داستان بدون نامند. داستان تخیلی در یک شهر ناشناخته اتفاق میافتد. بدنبال شیوع بیماری مسری کوری، تعداد زیادی در شهر بدان مبتلا میشوند. دولت برای جلوگیری از سرایت این بیماری، مبتلایان را در بیمارستانی در خارج از شهر در قرنطینه نگاهداری میکند. در این کتاب سردرگمی انسان ها و مناسبات اجتماعی نا درست و اطاعت کورکورانه به انتقاد کشیده میشوند. در واقع بیماری کوری برای او نوعی تمثیل برای نابینایی در عقل و قدرت درک انسان هاست.
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: ژوزه ساراماگو با علاقه در مورد موضوع های سیاسی روز اظهار نظر میکند. در دیداری که از رام الله داشت او اشغال مناطق فلسطینی نشین را توسط اسرائیل با روش حکومت نازی ها و بوجود آوردن اردوگاه های کار اجباری آشویس و بوخن والد مقایسه کرد و گفت: ”اسرائیلی ها زندگی فلسطینیان را در یک اردوگاه اداره میکنند.“ و علیرغم اعتراض هایی که به این اظهارات شد، او حرف خود را پس نگرفت.
وی در رمان مقالهای درباره شفافیت به واکنش های یک دولت در نظام دموکراسی به انتخاباتی میپردازد که مورد مخالف شرکت کنندگان در انتخابات قرار گرفته است. ساراماگو درباره این داستان تخیلی که لحنی طنزآمیز و پیامی سیاسی دارد، میگوید: «من پیغمبر نیستم، در اقتصاد دست ندارم، سیاستمدار و نظامی هم نیستم. من فقط یک نویسنده ام و میخواهم توجه انسان ها را به این موضوع جلب کنم که سیستم دموکراسی کارکرد درستی ندارد. من نمیدانم که چه بهتر است و چطور میتوان جهان را نجات داد. من فقط این را میدانم که دنیای فعلی بیمار است.»
در رمان مقالهای درباره شفافیت که به عنوان کتاب بینایی و یا بینایی نیز ترجمه شده، در یک سرزمین نامعین به یکباره در انتخابات درصد زیادی با آراء سفید شرکت میکنند. انتخاباتی دوباره صورت میگیرد ولی باز درصد آراء سفید در صندوقهای رأی بیشتر میشود. در اینجا حکومت به دنبال مقصر این موضوع در همه جا میگردد و رفته رفته به استفاده از خشونت و ابزار نظام دیکتاتوری سوق مییابد. شرایط فوقالعاده اعلام میشود و نهادهای اجتماعی بسیاری تعطیل میگردند و در نهایت دولت خود به دنبال جنایتکارانی میگردد که فرد مقصر را به قتل برسانند.
در این کتاب ساراماگو چهره دوگانه دموکراسی را به انتقاد میکشد: «مهمترین ابزار قدرت در جهان را سیاست در اختیار ندارد، بلکه قدرت اصلی در اختیار اقتصاد است. شرایط مسخره ایست. قدرت واقعی در دست نهادهایی است که دموکراتیک نیستند. به بیان دیگر من به عنوان یک شهروند نمیتوانم مدیریت میتسوبیشی یا زیمنس و یا شرکت های چند ملیتی دیگر را تعیین کنم. دولت ها ابزار سیاسی در دست قدرت اقتصادی هستند.»
علیرغم شهرت ساراماگو به عنوان نویسنده ای بدبین و نزدیکی آثارش به کافکا، در کتاب های وی اعتقاد ریشه دار به اصل خوبی در انسان ها و جهان و تحسین انسانیت وجود دارد.
از آثار دیگر او میتوان از ”در غیاب مرگ“ نام برد که در آن با طنز ویژه خود، ساراماگو زندگی را به تمسخر میگیرد. در این کتاب مردم پیر میشوند اما نمیمیرند. بدنبال آن کلیسا به مبارزه ای برای بازگشت مرگ میپردازد. در واقع پیام ساراماگو در این کتاب روشن میشود، تنها شرط زندگی کردن، مردن است.
رمان های ژوزه ساراماگو امروزه درشمار پرفروش ترین کتاب ها در جهانند و به زبان های گوناگون از جمله فارسی ترجمه شده اند. از جمله ترجمه های فارسی آثار او میتوان از این کتاب ها نام برد: بالتازار و بلموندا ۱۹۸۲ ، بلم سنگی ۱۹۸۶ ، تاریخ محاصره لیسبون ۱۹۸۹ ، انجیل به روایت عیسی مسیح ۱۹۹۱ ، کوری ۱۹۹۵، همه نامها ۱۹۹۷، غار ۲۰۰۱ ، بینایی ۲۰۰۴.
فهرست اوليهي نامزدهاي جايزهي بوكر 2008 با 13 كتاب اعلام شد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مايكل پورتيلو - رييس هيأت داوران جايزهي بوكر و وزير پيشين دفاع انگليس - دربارهي نامزدهاي منتخب گفت: «پنج عضو هيأت داوران به اتفاق آرا توانستند توازن جغرافيايي فهرست نامزدها را از پاكستان و هند و استراليا تا ايرلند و انگليس حفظ كنند.»
در ميان 13 اثر نامزدشده، پنج رمان اولي و دو رمان اثر برندگان پيشين بوكر به چشم ميخورند.
سلمان رشدي - نويسندهي مرتد كتاب موهن «آيات شيطاني» - كه ماه گذشته جايزهي "بهترين بوكر" را در چهلمين سال برگزاري آن بهدست آورد، براي كتاب «ساحرهي فلورانس» نامزد شده است.
از نكات قابل توجه اين فهرست، حضور جان برگر - نويسندهي هنديالاصل برندهي بوكر - است كه در سن 81سالگي براي رمان «از A تا Z» نامزد شده است. او 36 سال پيش براي رمان «G» اين جايزه را كسب كرده بود.
از سوي ديگر، تام راب اسميت - نويسندهي 29ساله - براي رمان «كودك 44»، جوانترين نامزد اين فهرست است.
به گزارش خبرگزاري فرانسه، فهرست بلند نامزدهاي جايزهي سال 2008 بوكر به اين شرح است: آراويند آديگا از هند براي «ببر سفيد»؛ گاينور آرنولد از انگليس براي «دختر لباسآبي»؛ سباستين بري از ايرلند براي «كتاب مقدس مخفي»؛ جان برگر از انگليس براي «از A تا Z»؛ ميشل دو كرستر از استراليا براي «سگ گمشده»؛ آميتاو گوش از هند براي «دريايي از خشخاش»؛ ليندا گرانت از انگليس براي «لباسهايي بر پشتشان»؛ محمد حنيف پاكستاني براي «بحث كاوش انبه»؛ فيليپ هنشر از انگليس براي «لطافت شمالي»؛ جوزف اونيل متولد كرهي جنوبي براي «هلند»؛ سلمان رشدي از انگليس براي «ساحرهي فلورانس»؛ تام راب اسميت از انگليس براي «كودك 44»؛ و استيو تولتز از استراليا براي «قسمتي از كل».
فهرست نهايي نامزدهاي سال 2008 جايزهي بوكر روز نهم سپتامبر اعلام خواهد شد و مراسم اعطاي جايزه به اثر برتر نيز روز 14 اكتبر در لندن برگزار ميشود.
منبع خبر گزاری ایسنا
سروش حبيبي كه تصميم دارد ديگر آثار داستايوفسكي را به فارسي برگرداند، «دكتر ژيواگو»ي بوريس پاسترناك را هم ترجمه ميكند.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين رمان معروفترين اثر بوريس پاسترناك - نويسندهي روسي - است، كه حبيبي قصد ترجمهي آن را دارد.
«دكتر ژيواگو» پيشتر از سوي چند مترجم به فارسي ترجمه شده است؛ اما به اعتقاد حبيبي، چون در ترجمهي آثار كلاسيك، حق مطلب - آنطور كه بايد - ادا ميشده، ادا نشده است، او بعضي از اين آثار را دوباره ترجمه خواهد كرد.
اين مترجم مقيم فرانسه كه پيشتر نيز آثاري را از فئودور داستايوفسكي ترجمه كرده است، همچنين قصد دارد ديگر آثار اين نويسنده را به فارسي برگرداند.
حبيبي اين روزها به ترجمهي اثري از هرمان هسه مشغول است، كه به گفتهي او، در اين كتاب، هسه وقايع مهمي را كه در زندگي او و مردم در قرن 20 اثر مهمي داشته، به زبان قصه درآورده است.
او عنوان اين مجموعه را «كولاك»، كه يكي از داستانهاي مجموعه است، درنظر گرفته است.
حبيبي همچنين سه كتاب در انتظار انتشار دارد. چاپ دوم «زندگي و سرنوشت» نوشتهي واسيليچ روسمان توسط انتشارات نيلوفر منتشر خواهد شد. اين كتاب سال 77 توسط انتشارات سروش منتشر شده بود، كه حالا با ويرايشي تازه منتشر خواهد شد.
از سوي ديگر، داستان «زنگبار» (دليل آخر) آلفرد آندرچ - نويسندهي معاصر آلماني - شامل هشت داستان نه چندان كوتاه و نه خيلي بلند به زودي از سوي نشر ققنوس به چاپ خواهد رسيد.
از جمله داستانهاي اين مجموعه، مرگ ايوان ايليچ، ارباب و بنده، شيطان و سونات كرويتزر است.
«انفجار در كليساي جامع» نوشتهي الخو كارتانيه - نويسندهي كوبايي - اثر ديگري است كه با ترجمهي اين مترجم در انتظار انتشار دوباره است.
اين كتاب قبل از انقلاب با ترجمهي حبيبي منتشر شده بود، كه بعد از 30 سال با بازنگري، آن را با عنوان اصلياش، «عصر روشنگري»، منتشر خواهد كرد.
از جمله ترجمههاي اين مترجم به «ژرمينال» (اميل زولا)، «انقلاب مكزيك» و «شياطين» (جنزدگان) (داستايوفسكى)، «جنگ و صلح» و «آنا كارنينا» (لئو تولستوى)، «شبهاى هند» و «ميدان ايتاليا» (آنتونيو تابوكى)، «خداحافظ گارى كوپر» و «سگ سفيد» (رومن گارى) و «طبل حلبى» (گونتر گراس) ميتوان اشاره كرد.
ايسنا.
«رومن گاري» اسم واقعي اش نبود. او اصلاً اسم واقعي نداشت. چون هيچ وقت پدرش را نديد و از همان اول نام خانوادگي همسر دوم مادرش روي «رومن» گذاشته شد و او را «رومن کاسو» ناميدند. شايد به همين خاطر است که چندي بعد خودش «رومن گاري» را ترجيح داد تا هم زياد به ياد گذشته ها نيفتد و هم کمي تغيير کرده باشد. «گاري» را از واژه يي روسي به معناي «آتش گرفتن» گرفت و آن را در صيغه امر برد و کمي امريکايي اش کرد و البته اين کار را بي تاثير از نام ستاره سينماي امريکا «گاري کوپر» انجام نداد. آخر «رومن گاري» شيفته تغيير بود. رومن گاري متولد 18 مه 1914 است و در مسکو به دنيا آمد. بدني قوي، بيني دراز و لباني کلفت داشت. شکل شرقي ها، قزاق ها و شايد هم مثل خود «چنگيز خان». وقتي هنوز خيلي کوچک بود، مادر و پدرش از هم جدا شدند و به همين خاطر هيچ وقت پدر واقعي اش را نديد. مادرش بازيگر سينما بود، موفقيت چنداني در حرفه اش پيدا نکرد و مشهور نشد اما بعدها وظيفه مادري اش را خوب ادا کرد. از همان ابتدا به «رومن» فرانسه ياد داد و پسرش را در چهارده سالگي همراه خود به «نيس» فرانسه برد. مدرسه را به خوبي سپري کرد و چندتايي هم داستان کوتاه نوشت که در نوع خود خوب بود، تحصيلاتش را در رشته حقوق در شهر پاريس ادامه داد و بعدها با شروع جنگ جهاني دوم خلباني ياد گرفت و به نيروي آزادي بخش فرانسه در اروپا پيوست. پس از جنگ با آن که تحصيلات آکادميک سياسي نداشت، ديپلماتي فرانسوي و در سال 1952 نماينده جمهوري فرانسه در سازمان ملل متحد شد. سال 1944 با «لزلي بلانش» نويسنده و روزنامه نگار انگليسي ازدواج کرد اما زندگي مشترک شان بيش از هفده سال به طول نينجاميد. يک سال پس از جدايي از همسر اول خود با «جين سيبرگ» بازيگر معروف امريکايي فيلم «از نفس افتاده» ازدواج کرد و البته با او هم نتوانست بيش از هشت سال زندگي کند. «گاري» شصت و شش سال عمر کرد و سال هاي پاياني عمرش را به خصوص پس از خودکشي «سيبرگ» در سال 1979، مثل خيلي از نويسنده ها در تنهايي و افسردگي و نااميدي سپري کرد. «رومن گاري» 2 دسامبر 1980 خودش را به ضرب گلوله تپانچه و مثل نويسنده مورد علاقه اش «ارنست ميلر همينگوي» از بين برد و از نفس افتاد. «رومن گاري» سال 1945 اولين رمانش را به نام «تربيت اروپايي» منتشر کرد که «جايزه منتقدين» فرانسه را برايش به ارمغان آورد و در طول زندگي نزديک به سي رمان به زبان هاي فرانسه و انگليسي نوشته که البته کتاب هاي فرانسه اش موفق تر بوده اند. با آن که بيشتر آنها را تحت نام «رومن گاري» منتشر کرده، اما تعدادي از آنها را هم تحت نام هاي مستعار ديگر به چاپ رسانده است. «گاري» به جز نامي که زمان به دنيا آمدن به او دادند، چهار نام مستعار اختيار کرد. «اميل آژار» بعد از «رومن گاري» معروف ترين نام او است؛ چرا که يک بار با اين نام کتابي نوشت به نام «زندگي در پيش رو» که براي دومين بار او را برنده جايزه «گنکور» فرانسه کرد. «رومن گاري» تنها نويسنده فرانسوي است که در طول زندگي دوبار موفق به دريافت جايزه «گنکور» شده است. او اولين بار در سال 1956 به خاطر انتشار رمان «ريشه هاي آسمان» گنکور برده بود. «خداحافظ گاري کوپر» و «زندگي در پيش رو» از تاثيرگذارترين رمان هاي او است که به فارسي هم ترجمه شده. |

صید قزلآلا در آمریکا معروفترین رمان ریچارد براتیگان است. براتیگان این رمان را در سال ۱۹۶۱ نوشته و پنج، شش سال بعد موفق به انتشارش شده است. ترجمه فارسی این رمان توسط پیام یزدانجو و ترجمه پرماجرای هوشیار انصاریفر، که پروسه ترجمه و انتشار آن نزدیک به یک دهه به درازا کشید، حرف و حدیثهای بسیاری در پی داشت. ماجرا از این قرار است که انصاریفر سالها بود که روی ترجمه صید قزلآلا در آمریکا کار میکرد و هرچند خبر ترجمهشدن آن دهان به دهان بین اهالی داستان میچرخید و خیلیها منتظر انتشار ترجمه این رمان پرآوازه بودند، اما، به دلیل حساسیت خاص مترجم و پارهای مشکلات دیگر، این ترجمه به چاپ نمیرسید. پس از اینکه خبر ترجمهشدن این کتاب توسط پیام یزدانجو و بعد خود کتاب منتشر شد، هوشیار انصاریفر با اعتراض شدید مدعی شد که یزدانجو ترجمه او را در اختیار داشته و از آن استفاده کرده و در عینحال ترجمهای پر از اشتباه و مغشوش از این رمان ارائه کرده است. غرض از نقل این ماجرا ارزشگذاری و داوری در مورد دو ترجمه نیست، چون اکنون، که هر دو ترجمه چاپ شدهاند و در بازار کتاب به فروش میرسند، مخاطبان بهترین داوران هستند و عیار دو ترجمه، بهترین مدافعان آنها. منظور این است که گفته شود بهنظر میرسد حاشیههایی که دو ترجمه مختلف از معروفترین رمان براتیگان در ایران به وجود آورد، در توجه ناگهانی به این نویسنده آمریکایی در ایران و پدیدهشدناش بیتاثیر نبود. حاشیهها را بگذاریم و بگذریم و برسیم به خود رمان.
براتیگان در داستان «بخشوده»- از مجموعهداستان «انتقام چمن» - که ماجرای آن هم موضوع مورد علاقه براتیگان یعنی صید قزلآلاست ـ موضوعی که مدام در کارهایش به گونههای مختلف از آن استفاده میکند ـ با شوخطبعی خاصی توصیفی از رمان صید قزلآلا در آمریکا ارائه میدهد: «کاملا مطلع هستم که ریچارد براتیگان نامی آمده و رمانی نوشته به اسم صید قزلآلا در آمریکا که همهاش درباره صید قزلآلاست و شهرفرنگی است از قزلآلا در محیطهای مختلف».
بهنظرم نمیتوان خلاصهای از صید قزلآلا در آمریکا ارائه کرد که بهتر از این دو خط جانمایه آن را در بر داشته باشد. خواندن این رمان و بهطور کلی آثار براتیگان (بهخصوص رمانهایش) نیاز به دیدگاه و رویکرد خاصی دارد. کارهای براتیگان را باید کاملا معطوف به خود آنها خواند، ذهن را از پیشزمینههای جهان واقع و تجربههای قبلی از داستانهای کلاسیک و مدرن، خالی نمود و در جهان داستانی براتیگان رها کرد. تنها با این شیوه است که میتوان از آثار او لذت برد. این مسئله در خوانش صید قزلآلا در آمریکا ضروریتر از آثار دیگر براتیگان به نظر میرسد، زیرا فصلهای متعدد این رمان در ظاهر هیچ ارتباط خاصی به هم ندارند و در آن گاه به تکههایی کاملا غیر داستانی و در ظاهر عجیب و غریب برخورد میکنیم که برای خوانندهای که پیشزمینه مطالعه این ژانر از داستانها را ندارد کمی نامانوس به نظر میآیند، مثل فصل «روش دیگری برای درست کردن کچاپ گردو».
نمونه دیگر این غرابت طرح روی جلد صید قزلآلا در آمریکا است. عکسی که روی جلد این کتاب چاپ شده، تصویری از براتیگان و نامزدش «مایکلا کلارک لوگراند» در کنار مجسمه «بنجامین فرانکلین» در سانفرانسیسکو، جزء مهمی از رمان است و بارها در فصول مختف کتاب به آن اشاره شده و از آن استفاده میشود. در چنین فضایی است که تکهپارههای بهظاهر بیربط رمان که ـ تنها وجه اشتراکشان حضور راوی داستان در آنها و ارتباطشان با صید ماهی قزلآلاست ـ انسجام پیدا میکنند. در واقع این تکهها همانند داستانهای کوتاه بههم پیوسته در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند و رمان را شکل میدهند. راوی مدام از این رودخانه به آن رودخانه و از این شهر به آن شهر در حرکت است و مهمترین دغدغه او صید قزلآلاست.
پارههایی که راوی روایت میکند گاه این قابلیت را دارند که داستانی مستقل محسوب شوند و گاه تنها با قرارگرفتن در کلیت اثر تشخص پیدا میکنند. براتیگان بعدها دو فصل گمشده از رمان صید قزلآلا در آمریکا را در مجموعهداستان انتقام چمن آورد؛ این مسئله به خوبی میتواند ساختار پارههای زیادی از صید قزلآلا در آمریکا و هویت بعضا مستقل آنها را مشخص کند. صید قزلآلا در آمریکا نمونه کاملی است از ادبیاتی که با نام ادبیات پسامدرن شناخته میشود، با وجود این، برخلاف تصوری که بعضی از نویسندگان جهانسومی از داستانهای پستمدرن دارند، در پس آشفتگی ظاهری رمان پیوستگی و انسجامی نهفته است که شاید راز اقبال و موفقیت آن باشد. طی این قریب به دو سالی که از انتشار ترجمههای فارسی این رمان مطرح میگذرد عموم مخاطبان و منتقدانی که آن را خواندهاند یا واقعا شیفتهاش شدهاند یا آنرا یک رمان بیسر و ته و مزخرف میدانند! حد وسطی وجود ندارد اما خوشبختانه گروه اول بسیار پرجمعیتتر از گروه دوماند!
صید قزلآلا در آمریکا معروفترین رمان ریچارد براتیگان است. براتیگان این رمان را در سال ۱۹۶۱ نوشته و پنج، شش سال بعد موفق به انتشارش شده است. ترجمه فارسی این رمان توسط پیام یزدانجو و ترجمه پرماجرای هوشیار انصاریفر، که پروسه ترجمه و انتشار آن نزدیک به یک دهه به درازا کشید، حرف و حدیثهای بسیاری در پی داشت. ماجرا از این قرار است که انصاریفر سالها بود که روی ترجمه صید قزلآلا در آمریکا کار میکرد و هرچند خبر ترجمهشدن آن دهان به دهان بین اهالی داستان میچرخید و خیلیها منتظر انتشار ترجمه این رمان پرآوازه بودند، اما، به دلیل حساسیت خاص مترجم و پارهای مشکلات دیگر، این ترجمه به چاپ نمیرسید. پس از اینکه خبر ترجمهشدن این کتاب توسط پیام یزدانجو و بعد خود کتاب منتشر شد، هوشیار انصاریفر با اعتراض شدید مدعی شد که یزدانجو ترجمه او را در اختیار داشته و از آن استفاده کرده و در عینحال ترجمهای پر از اشتباه و مغشوش از این رمان ارائه کرده است. غرض از نقل این ماجرا ارزشگذاری و داوری در مورد دو ترجمه نیست، چون اکنون، که هر دو ترجمه چاپ شدهاند و در بازار کتاب به فروش میرسند، مخاطبان بهترین داوران هستند و عیار دو ترجمه، بهترین مدافعان آنها. منظور این است که گفته شود بهنظر میرسد حاشیههایی که دو ترجمه مختلف از معروفترین رمان براتیگان در ایران به وجود آورد، در توجه ناگهانی به این نویسنده آمریکایی در ایران و پدیدهشدناش بیتاثیر نبود. حاشیهها را بگذاریم و بگذریم و برسیم به خود رمان.
براتیگان در داستان «بخشوده»- از مجموعهداستان «انتقام چمن» - که ماجرای آن هم موضوع مورد علاقه براتیگان یعنی صید قزلآلاست ـ موضوعی که مدام در کارهایش به گونههای مختلف از آن استفاده میکند ـ با شوخطبعی خاصی توصیفی از رمان صید قزلآلا در آمریکا ارائه میدهد: «کاملا مطلع هستم که ریچارد براتیگان نامی آمده و رمانی نوشته به اسم صید قزلآلا در آمریکا که همهاش درباره صید قزلآلاست و شهرفرنگی است از قزلآلا در محیطهای مختلف».
بهنظرم نمیتوان خلاصهای از صید قزلآلا در آمریکا ارائه کرد که بهتر از این دو خط جانمایه آن را در بر داشته باشد. خواندن این رمان و بهطور کلی آثار براتیگان (بهخصوص رمانهایش) نیاز به دیدگاه و رویکرد خاصی دارد. کارهای براتیگان را باید کاملا معطوف به خود آنها خواند، ذهن را از پیشزمینههای جهان واقع و تجربههای قبلی از داستانهای کلاسیک و مدرن، خالی نمود و در جهان داستانی براتیگان رها کرد. تنها با این شیوه است که میتوان از آثار او لذت برد. این مسئله در خوانش صید قزلآلا در آمریکا ضروریتر از آثار دیگر براتیگان به نظر میرسد، زیرا فصلهای متعدد این رمان در ظاهر هیچ ارتباط خاصی به هم ندارند و در آن گاه به تکههایی کاملا غیر داستانی و در ظاهر عجیب و غریب برخورد میکنیم که برای خوانندهای که پیشزمینه مطالعه این ژانر از داستانها را ندارد کمی نامانوس به نظر میآیند، مثل فصل «روش دیگری برای درست کردن کچاپ گردو».
نمونه دیگر این غرابت طرح روی جلد صید قزلآلا در آمریکا است. عکسی که روی جلد این کتاب چاپ شده، تصویری از براتیگان و نامزدش «مایکلا کلارک لوگراند» در کنار مجسمه «بنجامین فرانکلین» در سانفرانسیسکو، جزء مهمی از رمان است و بارها در فصول مختف کتاب به آن اشاره شده و از آن استفاده میشود. در چنین فضایی است که تکهپارههای بهظاهر بیربط رمان که ـ تنها وجه اشتراکشان حضور راوی داستان در آنها و ارتباطشان با صید ماهی قزلآلاست ـ انسجام پیدا میکنند. در واقع این تکهها همانند داستانهای کوتاه بههم پیوسته در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند و رمان را شکل میدهند. راوی مدام از این رودخانه به آن رودخانه و از این شهر به آن شهر در حرکت است و مهمترین دغدغه او صید قزلآلاست.
پارههایی که راوی روایت میکند گاه این قابلیت را دارند که داستانی مستقل محسوب شوند و گاه تنها با قرارگرفتن در کلیت اثر تشخص پیدا میکنند. براتیگان بعدها دو فصل گمشده از رمان صید قزلآلا در آمریکا را در مجموعهداستان انتقام چمن آورد؛ این مسئله به خوبی میتواند ساختار پارههای زیادی از صید قزلآلا در آمریکا و هویت بعضا مستقل آنها را مشخص کند. صید قزلآلا در آمریکا نمونه کاملی است از ادبیاتی که با نام ادبیات پسامدرن شناخته میشود، با وجود این، برخلاف تصوری که بعضی از نویسندگان جهانسومی از داستانهای پستمدرن دارند، در پس آشفتگی ظاهری رمان پیوستگی و انسجامی نهفته است که شاید راز اقبال و موفقیت آن باشد. طی این قریب به دو سالی که از انتشار ترجمههای فارسی این رمان مطرح میگذرد عموم مخاطبان و منتقدانی که آن را خواندهاند یا واقعا شیفتهاش شدهاند یا آنرا یک رمان بیسر و ته و مزخرف میدانند! حد وسطی وجود ندارد اما خوشبختانه گروه اول بسیار پرجمعیتتر از گروه دوماند!

ماری آن یا ماریان اوانز، که بعدها به نام جورج الیوت شهرت یافت، در 22 نوامبر 1810، در این منطقه مید لندز انگلستان متولد شد.
پدرش رابرت اوانز، از مردم ویلز، فرزند مردی بنّا و نجّار بود. او ابتدا به کار زراعت پرداخت اما بعد مباشر ملک آربری شد که صاحب آن یکی از ملاکهای محلّی بود اوانز به سبب امانتداری و صداقتش و نیز به خاطر اطلاعات جامعی که در مورد تمامی جنبه های زندگی روستایی داشت، فردی سرشناس و محترم محسوب می شود.عقایدی سنتی داشت و عصری را به طرفداری از کلیسای انگلیس و حزب محافظه کار گذارنده بود. ماریان که سومین فرزند از ازدواج دوم او با دختر مردی روستایی بود، کوچکترین فرزند او به شمار می رفت.
پدر و مادر ماریان سرگرم زندگی خود بودند؛ خواهر و برادرش پیش از او با یکدیگر هم پیمان شده بودند. جورج الیوت در تمام مدت زندگی اش اشتیاقی شدید برای کسی که از آن او باشد و او را بیش از دیگران دوست داشته باشد احساس می کرد.
ماریان هنگامی که کودکی بیش نبود در آرزوی این بود که محبت برادرش را تمام و کمال به خود اختصاص دهد. طبیعتاً ناامید شد چرا که آیزاک 8 ساله به مدرسه می رفت و فقط در ایام تعطیلی از دنیای پسران و مردها خارج می شد و فرصتی می یافت که خواهر کوچکش را ناز و نوازش کند.
مشکلات کم اهمیت تری نیز در کار بود. ماریان چهره ای معمولی و ظاهری نامرتب داشت. خواهرش کریسی زیبا و تمیز بود. کریسی محبوب بزرگترها بود، دختری بود خوب و کارآمد و مورد تأیید مادر، حال آنکه ماریان را مرتب سرزنش می کردند که چرا به جای کمک در کار خانه وقتش را با خواندن کتاب تلف می کند و چرا موهایش هیچ وقت مرتب نیست. با اینهمه، ماریان همیشه هم غمگین نبود. زندگی در گریف در خانه ای با آجرهای سرخ، با کلبه ها ی روستایی اطراف آن، با باغ و برکه و محصور در میان جنگل و مزارع، برای هر کودکی زندگی جالبی بود. پدرش اغلب وقتی برای سرکشی به ملک آربری می رفت ماریان را با خود می برد؛ وقتی پدر در مزرعه یا در کلبه های روستایی درباره ی مشکلات مستأجرین با آنها صحبت می کرد، ماریان بین دو پای او می نشست و اطلاعات فراوانی در مورد مردم روستایی و زندگی آنها کسب می کرد. الیوت در یکی از اشعار نه چندان برجسته ی خود این سالهای دوران کودکی اش را با عبارت «منشأ هر چیز خوبی که دارم» توصیف می کند و از ساعات «خوش و خشنود کننده ی دوران کودکی» سخن می راند.

خانم اوانز زنی کم بنیه بود، از این روی برای فراهم آوردن آسایش خاطر او، دخترها را زود به مدرسه فرستادند؛ ابتدا به مدرسه ای کوچک در اتلبرو در واریک شر که در آنجا ماریان دچار سرماخوردگی و کابوسهای شبانه شد، و بعد به مدرسه ای بزرگتر در نان ایتن. دوشیزه لویس، اولین معلم ماریان در این مدرسه، بهترین دوست ماریان شد. ماریان بعدها نامه هایی ملال آور، خشک و رقت انگیز برای او نوشت که تنها راه بروز احساساتش در سنین هفده تا بیست و پنج سالگی بود.
ماریان در نوجوانی سخت تحت تأثیر دوشیزه لویس قرار گرفت. او سرشتی مذهبی داشت و نیکویی را سرلوحه ی زندگی خود قرار داده بود. پانزده ساله بود که مادرش درگذشت و کمی بعد کریسی ازدواج کرد. وی مدرسه را رها کرد و سرپرستی خانه و پدر و برادرش را به عهده گرفت. اغلب به دیدن مستمندان می رفت و در حد توان در سازمانهای خیریه از جمله باشگاههای جمع آوری پوشاک برای فقرا کار می کرد. ماریان شانزده ساله پا به پای زنان مسن این کارهای کسالت آور را با وقار تمام انجام می داد و پنهانی آرزوی زندگی پربارتری را در دل می پروراند و نیز فرصتی برای به کار گرفتن استعدادهایی که در خود سراغ داشت. «می توانی تلاش را بکنی، اما نمی دانی چه دردی است که نبوغ مردان را داشته باشی و به جرم زن بودن در اسارت باشی.»
ماریان در زندگی اش آنقدرها هم از استقلال بی بهره نبود. زبان ایتالیایی و آلمانی می آموخت، و درس موسیقی می گرفت و مثل همیشه با ولع تمام کتاب می خواند، اما کسی را نداشت که در مورد کتابهایش با او صحبت کند. نزدیکترین راه برای دستیابی به مصاحبی همدل، مکاتبه با دوشیزه لویس بود.
پدرش در گریف زندگی می کرد و او وظیفه ی خود می دانست که از پدرش مراقبت کند.
سالها بعد، هنگامی که از او پرسیدند آیا زمانی اقدام به نوشتن زندگینامه اش خواهد کرد، در توصیف آن دوران چنین گفت: «تنها چیزی که مایلم درباره ی آن بنویسم ناامیدی مطلقی است که آن زمان حس می کردم، ناامیدی از اینکه هرگز بتوانم به جایی برسم». در این دوره حتی نمی توانست به تعطیلات رود.
ماریان درست قبل از نوزدهمین زادروز تولدش چنین نوشت: «آیا می توانم کاملاً تقدیس یابم؟» آیا ماریان خشکه مقدّسی روستایی بود؟ آری، اما در عین حال جوان نوخاسته ای بود که در او زندگی، رنگ، و قدرتی سرکش در هم تنیده بود چرا که رنگها بس درخشان بودند و سرکشی بسیار. و دیری نپایید که این هر سه از پیله ی خود سربرآورند.
ماریان بیست و دو ساله بود که آیزاک ازدواج کرد و مباشر ملک آربری شد و خانه ی مباشر نیز به او واگذار شد. ماریان و پدرش آنگاه به خانه ای در خیابان فولزهیل در کاونتری نقل مکان کردند. کاونتری در آن زمان شهر کوچکی بود ولی این نخستین باری بود که دختر روستایی پا به دنیای بزرگ می گذاشت در این شهر، ماریان برای اولین بار با کسانی دوست شد که علائق مشترکی با او داشتند: چارلز بری که کتابش به نام فلسفه ی ضرورت همان سال چاپ شد، نویسنده ی کتاب تحقیقی درباره ی منشأ مسیحیّت، که ماریان قبلاً آن را خوانده بود. برای دختر کتابخوانی چون ماریان، بی تردید لذت بخش بوده است که با نویسندگان حضوری آشنا شود.
در این زمان لابد دوشیزه لویس احساس می کرد نفوذی که بر شاگردش داشت تحلیل رفته است، چرا که ماریان حتی قبل از دیدار با خانواده ی بری، در اصل مذهب سنتی ابراز تردید کرده بود. پس از آن ماریان در نتیجه ی بحثهای مداومی که در این خانه جریان داشت و با اتکا به حمایت اخلاقی آنان، به طور غیرمنتظره و با صراحت از اعتقاد خود دست کشید و این ضربه برای پدرش چنان سنگین بود که تهدید کرد خانه را می فروشد و تنها در کلبه ای زندگی می کند. ماریان به مقابله با تهدید پدر برخاست و تصمیم گرفت خانه ای در کاونتری بگیرد و از راه تدریس امرار معاش کند. چند هفته ای از پدرش دور شد. تا اینکه عقل سلیم رابرت اوانز و کشف این نکته که بی دخترش آسایش ندارد، عقیده ی او را تغییر داد؛ وی موافقت کرد که دخترش برگردد و ماریان به او قول داد که روزهای یکشنبه با وی به کلیسا برود و بدین ترتیب با هم کنار آمدند. ماریان تا هنگام مرگ پدرش در کنار او ماند و در آن زمان سی سال داشت.
در این دوران بود که ماریان اولین اثر خود را به رشته ی تحریر در آورد، البته صرف نظر از نامه های طولانی و کسالت آورش. او زندگی عیسی (1846) نوشته ی داوید فریدریش اشتراوس را ترجمه کرد . این کار دو سال طول کشید و چه بسا که او را خسته کرد. اما احتمالاً به او آموخت در نوشتن اثری بلند، پشتکار داشته باشد.
پدرش را بسیار دوست داشت و ضعف روزافزون و مرگبار وی دل ماریان را به درد می آورد. «بدون پدرم چه هستم؟ بی او چنان است که گویی پاره ای از طبیعت معنوای ام از کف رفته است.» واضح است که ماریان برای تحقق بخشیدن به تواناییهایش به آزادی بیشتری نیاز داشت تا به شیوه ی خود به تکامل رسد. پس تردیدی نیست که مرگ رابرت اوانز پس از یک بیماری طولانی سبب آسودگی خاطر دوستان ماریان شد. درست در همان ایام خانواده ی بری برای تعطیلات به خارج از کشور رفتند و ماریان را نیز با خود بردند و برایش در پانسیونی در ژنو اطاق گرفتند. در آنجا ماریان هفت ماه آرام بخش را به استراحت و تطبیق با شرایط جدید گذراند. هنگامی که به انگلستان بازگشت در خانه ی بری، جان چپمن را که بتازگی ویراستار وست مینستر ریویو شده بود ملاقات کرد. او چند کتاب به ماریان داد که نقدی بر آنها بنویسد. کمی بعد چپمن امتیاز روزنامه را خرید و سمت دستیار افتخاری سردبیر را به ماریان پیشنهاد کرد. قرار شد که برای کمکی که می کرد به او حقوق پرداخت کنند و به این ترتیب او درآمدی کوچک از آن خود داشت. در سال 1851 به لندن آمد، در خانه ی خانواده ی چپمن ساکن شد، و به کار روزنامه پرداخت.

در این زمان ماریان کاملاً در جریان زندگی ادبی لندن قرار داشت. او با چارلز دیکنز، جیمز فرود، تی. ایچ. هاکسلی، هریت مارتینو، جورج گروت، و جی. اس. میل ملاقات کرد. رفاقتی نزدیک با هربرت اسپنسر فیلسوف برقرار کرد.
هربرت اسپنسر، لویس را به ماریان معرفی کرد. در آن هنگام لویس سردبیری لیدر را به عهده داشت که اولین هفته نامه ی انتقادی بود که در انگلستان به طبع می رسید. او مردی زشت رو، سرزنده، خوش مشرب، سرگرم کننده و مهربان بود، روزنامه نگاری ممتاز بود که از درگیر کردن خود در هیچ موضوعی پرهیز نداشت و همیشه حرفی داشت که در مورد موضوع مورد نظر بگوید، حرفی که اگر هم عمیق نبود، قطعاً مؤثر بود؛ از آن نوع آدمها بود که دیگران را به خوب کار کردن تشویق می کنند. وی ازدواج ناموفقی کرده بود و پدر چهار کودکی بود که نام لویس را یدک می کشیدند. بنابر قانون آن زمان لویس نمی توانست زنش را طلاق بدهد. پس مقرری برای همسر و فرزندانش منظور کرد و جدا از آنها به زندگی ادامه داد.
ماریان و لویس سخت عاشق هم بودند وبلاخره تصمیم گرفتند که با هم زندگی کنند.
اما این زندگی آن چیزی که او می خواست نبود. ماریان به نظر دوستان و خانواده اش بسیار اهمیت می داد، همان موقع و پس از آن نیز مردد بود. اما در نهایت زندگی او از نظر احساسی کامل بود، با کسی زندگی می کرد که به او نیاز داشت، همانطور که ماریان به وی نیاز داشت، کسی که ماریان مهمترین فرد در زندگی اش بود. عشق و ستایش لویس عدم اعتماد به نفس وی را از بین می برد. ماریان دیگر تنها نبود. و آنگاه که ذاتش ارضا شد قلمش آزاد گشت. ماریان، که ترجیح می داد ماریان لویس خوانده شود، هنوز هم ماریان اوانز بود، اما سپس نامی یافت که هر دو نام دیگر را محو کرد. ماریان دوران رمان نویسی اش را، بلافاصله پس از بازگشت به انگلستان، تحت نام مستعار جورج الیوت آغاز کرد.
ماریان و جورج لویس در خانه ای کوچک در ریچموند زندگی خود را آغاز کردند. هر دوی آنها برای تأمین زندگی خودشان و همسر و فرزندان لویس باید کار می کردند. ماریان که پیش از این اغلب رؤیای نوشتن رمان را در سر پرورانده بود، اکنون به مدد عشقی شاد و ترغیبی هوشیارانه رؤیایش را تحقق می بخشید. کار خود را با نوشتن داستان کوتاه بلندی به نام «ایماس بارتون» آغاز کرد. این داستان در سال 1857 در مجله ی بلک وودز تحت نام مستعار جورج الیوت به چاپ رسید. ماریان تخلص جورج را بدین سبب برگزید که نام محبوبش بود و الیوت را چون به نظرش خوش آهنگ می نمود. دو داستان بعدی او نیز با نامهای «داستان عشق آقای گیلفیل» و «توبه ی جَنِت» در بلک وودز به چاپ رسید. هر سه داستان به شکل کتابی با عنوان صحنه هایی از زندگی روحانی در 1858 منتشر شد. ولی حتی هنگامی که داستانها جداگانه چاپ شدند توجه بسیاری را به خود جلب کردند و بسیاری از صاحب نظران از جمله دیکنز تکری آنها را نوشته ی نویسنده ای نظهور و مهم دانستند.
جورج الیوت بسی دیر به استعداد خود پی برد. وقتی صحنه هایی از زندگی روحانی را نوشت، سی و هشت ساله بود و مایه ی اولیه ی تقریباً همه ی رمانهایش را خاطرات او تشکیل می داد که به مدد تخیل خلاقش به رشته ی تحریر درمی آمد. او همیشه مایه ی اصلی کارش را از تجارب سی سال نخست زندگی اش می گرفت و به جز بخشهای از آخرین رمانش، دنیل دراندا، مضمون داستانهایش را تقریباً همیشه زندگی محلی تشکیل می داد. در بازسازی گفتگوهای محلی حافظه ای بس دقیق داشت.
جنبش انجیلی و برخورد میان آیین سنتی و جدید عبادت در کلیسا، همیشه مورد توجه جورج الیوت بوده است. او در یکی از نامه های اولیه اش ابراز تأسف می کند که رمان نویسان انگلیسی از پرداختن به موضوعی اینچنین فراگیر غفلت ورزیده اند. الیوت خود حتی پس از آنکه بکلّی ترک عبادت کرد، همچنان به این موضوع علاقه مند بود.
دیکنز از اولین کسانی بود که به هویت رمان نویس جدید پی برد؛ وقتی که ادام بید منتشر شد دیگر همه از این راز خبر داشتند. با وجود این جورج الیوت همچنان رمانهایش را با نام مستعار چاپ می کرد.
زندگی مشترک ماریان و جورج لویس، ابتدا در خانه ای در ریچموند، سپس در لندن در خانه ای نزدیک به ریجنت پارک، آنگونه که لویس در خاطراتش ثبت کرده است، سرشار بود از «شادی عمیق زناشویی». پسرخوانده ها ماریان را سخت دوست داشتند و او نیز متقابلاً چنین احساسی نسبت به آنها داشت. ماریان و لویس هر دو سخت کار می کردند و همواره به کار یکدیگر علاقه نشان می دادند، گرچه با انتشار کتابهای ماریان و افزایش شهرت او، کار ماریان بناچار کانون علاقه و توجه شده بود. لویس چنان آفریده شده بود که برای ماریان همسری متواضع باشد. ماریان در او عشق صادقانه ای را یافت که همیشه در آرزویش بود.
لویس حتی چند نقد ناخوشایندی را که در مورد رمانهای ماریان نوشته شده بود از چشم او پنهان کرد. عجیب است که زنی توانمند چون او اجازه ی چنین کاری را بدهد، اما واقعیت این است که او بیش از حد حساس بود و به آنی افسرده می شد و اعتماد به نفس خویش را از دست می داد.
دومین رمان بلند الیوت، آسیای کنار فلوس، در سال 1860، فقط یک سال پس از ادام بید، انتشار یافت. در نوشتن این کتاب الیوت مستقیماً از خاطرات دوران کودکی اش بهره گرفت.
ادام بید و آسیای کنار فلوس رمانهایی هستند سرشار از تجربیات اولیه نویسنده: پدر و مادرش، کودکی خودش، آرزوهای جوانی اش، رابطه ی وی با برادرش، و علاقه ی او به دوشیزه لویس ماده خام داستان دو رمان مذکور را تشکیل می دهند. اما الیوت در سه رمان آخرش از تجربیات شخصی دور شد. واقعیت را از آن تجربیات گرفت، و دنیاهای متفاوت خلق کرد. میان رمانهای اولیه و سه رمانی که اشاره شد، دو رمان دیگر نوشت، که هر دو بسیار متفاوت و سرشار تخیلند. این دو سایلاس مارنر تنها رمان تاریخی او رومولا هستند. سایلاس مارنر (1861)، کوتاهترین و، از نظر طرح، کاملترین رمان جورج الیوت است که به واقع نوعی داستان پریان است که در خلال زندگی عادی روستایی تعریف شد.

وقتی که نویسنده ای وقت و تلاش زیادی را برای نوشتن کتابی مبذول می کند، اما نتیجه ی کارش کاملاً رضایتبخش نیست، حال این تلاش گاه ترقی و پیشرفت تخیل اوست. مطمئناً پس از رومولا بود که جورج الیوت سه رمان مهمش را نوشت. شاید دید تاریخی رومولا ذهن او را متوجه دوران خودش کرد. فلیکس هول (1866) رمانی سیاسی است، گرچه سیاست بهترین قسمت آن نیست.
میدل مارچ (1871-1872) امروزه اوج شکوفایی نبوغ جورج الیوت و به علاوه یکی از بهترین رمانهایی که به زبان انگلیسی نوشته شده، محسوب می شود. عنوان فرعی آن مطالعه ی زندگی در ولایت است. محل وقع داستان شهرستانی در میدلندز و خانه های بزرگ اطراف شهر است. درونمایه ی آن، آنطور که جرالد بورلت در کتاب ورج الیوت: زندگی و کتابهایش (1948) می گوید: «گوناگونی رفتارهای مردم در ولایت و اهمیت زندگی معمولی» است.
الیوت در آخرین رمان خود دنیل دراندا (1874-1876)، چندان از دانش و تجربیات اولیه ی خود از مزرعه و روستا بهره نبرده. صحنه های این کتاب در خانه های ییلاقی، در لندن، و خارج از کشور رخ می دهد.
دنیل دراندا آخرین رمان جورج الیوت بود. نام جورج الیوت با رمانهایش زنده است. تعدادی داستان کوتاه نوشت، که به یاد ماندنی ترین آنها «حجابِ پس زده» است؛ تعداد زیادی شعر بی لطف و بی روح سرود، که یکی از آنها شعر بلند دراماتیک کولی اسپانیایی (1868) است؛ و کتابی از مقالات طنزآمیز نوشت با نام دریافتهای تئوفراستوس ساچ (1879). همه ی آثارش را طی 23 سال زندگی مشترک با جورج لویس پدید آورد. در 1878، دو سال پس از انتشار دنیل دراندا، لویس فوت کرد.
مرگ لویس برای الیوت ضربه ی مرگباری بود و او بیش از دو سال پس از مرگ وی دوام نیاورد. پایان داستان جورج الیوت، پایان غریبی است. هفته های پس از مرگ لویس خودش را حبس کرد و در حیرت ناامیدی ماند و حاضر به دین کسی نبود. اولین دوستی که خواست ببیند، جان والتر کراس بود، پس تاجری لندی، یکی از جوانان مستعدی که به خانه ی آنها در مجاورت ریجنت پارک آمد و شد داشت. کراس در آن زمان سی و نه ساله بود و جورج الیوت شصت ساله. کراس تازه مادرش را که سخت دوستش می داشت، از دست داده بود، و بی تردید ناخودآگاه برای پر کردن این خلأ متوجه جورج الیوت شد، همانطور که الیوت در جستجوی ناامیدانه اش به دنبال آرامش، متوجه او شد. آنها دائماً با هم بودند تا در 6 مه 1880 ازدواج کردند.
جورج الیوت ازدواج حیرت انگیز خودش را چنین نامید: «نعمتی که لایقش نیستم.» برخی چنین می پندارند که برای او مایه ی آرامش بود که خودش را دست کم زنی متأهل بداند. اما بیشتر اینطور استنباط می شود که الیوت، که عشق جورج لویس برایش به منزله ی زندگی بود، ناامیدانه به هر مایه ی آرامشی چنگ می انداخت تا وی را از چنگال تنهایی و محرومیت برهاند. فرصتی نبود که به آینده ی ازدواج خود بیندیشد. ظاهراً کراس بسیار به ماریان علاقه مند بود. پس از مرگ الیوت، کراس برای نخستین بار زندگینامه ی ماریان را به کمک نامه ها و دفتر خاطرات او تألیف کرد. بی تردید محبت و همراهی او تا حدی مایه ی آرامش خاطر ماریان شد. ماریان طبیعتی عاشق پیشه داشت و همیشه کسی را می خواست که عاشقش باشد، حمایتش کند، و عزیزش بدارد. اما از دست دادن لویس، چنان ضربه ای به او وارد کرد که هرگز بهبود نیافت. تا بالاخره در دسامبر 1880، شش ماه پس از ازدواجش، درگذشت.
او از آن نویسنده ها نبود که تمام مدت زندگی اش را برای شهرت بجنگد. از همان زمان چاپ اولین کتابش نویسندگان دیگر از جمله دیکنز و تکری ظهور نویسنده ای جدید را اعلام کردند. در پرونده ی کاری او نشانی از عدم موفقیت نیسنت؛ الیوت با وجود روحیه ی متزلزل و عدم اعتماد به نفسش، خود می دانست که رمان نویس پر اهمیتی است.
شهرت الیوت تا مدتی پس از مرگ در محاق رفت. کسی که حقیقتاًً به رمان علاقه مند بود نمی توانست وجود او را نادیده بگیرد، ولی بسیاری از کسانی که آثار او را نخوانده بودند؛ او را معلم سرخانه ی تحصیلکرده، پرحرف، و از مد افتاده ی ویکتوریایی می دانستند.
بتازگی مردم دوباره به آثار وی علاقه مند شده اند، و مطالعات دقیق و مثبت جرالد بولت و جون بنت، ارزیابی منتقدانه ی اف.آر.لویس، تحقیق تی.دبلیو.جی.هاروی، زندگینامه ی کاملی که گوردون هایت به دست داده و بالاخره فیلمهای تلویزیونی که از آثار الیوت ساخته شده، قضاوتی منصفانه تر و محبوبیتی عامتر برای الیوت و استعدادهای برترش فراهم آورده است.
تردیدی نیست که جورج الیوت نویسنده ای بزرگ است. دانش او از زندگی عمیق است و گسترده. او یکی از عقلانی ترین رمان نویسان انگلیسی است، اما در توان عقلانی او نشانی از تحقیر یا هیچ چیزی که بتواند از همدردی او با مردم طبقه ی متوسط بکاهد نیست. او از ذهنی که با فلسفه و دانش آبیاری شده برای توصیف اهمیت زندگی عادی استفاده می کند. به گفته ی هنری جیمز، جورج الیوت می تواند «طرحی دقیق و قطعی از هر شخصیت» ارائه دهد، و در عین حال نبوغی دارد که می تواند به شخصیت زندگی بخشد، نه به عنوان یک فرد، بلکه چون بخشی از اجتماع. دید او کلی نگر است. او فرقی بین زندگی درونی و بیرونی، احساسات عمیق، مشکلات دردناک روحی، و معامله ای دردفتر وکالت، دعوا و مرافعه ی مربوط به انتخابات، و شاید شایعه پراکنی در مطبخی روستایی یا در اتاق رقص، قائل نیست. نقطه ی مشترک همه ی اینها عشق عمیق او به انسان است. فراتر از تمام توصیفاتی که وی با اعتقاد و اغلب طنز گونه از پستی و پوچی انسان ارائه می دهد، اعتقاد وی به عظمت بالقوه ی انسان نهفته است.
آشکار است که او طنز را آگاهانه به کار می برد. الیوت که در مکاتبات خصوصی اش بسیاری جدی و متکلف می نویسد، در زمانهایش طنز پرشور و زیرکانه ی زن پیر روستایی را به کار می بندد، و این طنز گویی وی فقط هنگامی از کار می افتد که مشغول توصیف یکی از شخصیتهای آرمانی اش یا یکی از آنهایی است که تا حد زیادی شبیه خود او هستند.
زیرکی او تنها از عقلش نشأت نمی گرد، بلکه حاصل هماهنگی میان ذهن احساس اوست که مزین به همدردی عشق او به انسان است. در بهترین اثر وی عمق و واقعیتی هست که هیچ رمان نویس انگلیسی از آن فراتر نرفته، و هیچ رمان نویسی نمی تواند قدرتمندانه تر از او خواننده را به دنیای مخلوق خود برد.
منبع: لتیس کوپر
صادق هدایت، آنگونه كه بود

صادق هدایت در سال 13۰8 ه . ش. در یك خانوادة اشرافی رو به زوال، كه اعضای آن در هر دو رژیم قاجار و پهلوی، صاحب مناصب بالای سیاسی، نظامی و قضایی بودند، به دنیا آمد.
جدش، رضا قلیخان هدایت طبرستانی (1215ـ1288 هـ . ق.)، ملقب به «للـهباشی»، از رجال دورة قاجار، شاعر و صاحب تذكرة مجمع الفُصحا، اجمل التواریخ (تاریخ مختصر ایران)، روضة الصفای ناصری (سه مجلد؛ در تكمیل روضة الصفای خواندمیر) و برخی آثار دیگر بود. او در تهران متولد شد و در شیراز به تحصیل پرداخت. سپس به دربار محمدشاه و ناصرالدینشاه راه یافت؛ و از سوی ناصرالدینشاه، به ریاست مدرسة دارالفنونْ منصوب شد. در دوران بازنشستگی، مدتی مربی مظفرالدین میرزا ـ ولیعهد؛ كه بعدْ شاه شدـ بود. به همین سبب، به او، عنوان «للـهباشی» داده شد.
به نوشتة مؤلف كتاب چند مجلدی نهضت روحانیون ایران، «للـهباشی، صوفی تمام عیار و درویش بیبند و بار»ی بود، كه نسبت به علما و مجتهدانْ كینه داشت. به همین سبب، در كتاب روضة الصفای ناصری خود، دخالت مجتهدان در جنگ علیه متجاوزان روس را سخت نكوهش كرد، و گناه شكست در آن را، به گردن آنان انداخت. او در بخشی از این كتاب، نوشت: «عوام كالانعام، علما را بر عوامل سلطان رجحان دادند، و كمر به جهاد بستند.2»
پدربزرگ صادق هدایت، جعفر قلی خان نیّرالملك، رئیس مدرسة دارالفنون و وزیر علوم (1275ـ1283 ه.ق.)، مدیر مؤسسة نظام، رئیس معارف استان فارس، حاكم مراغه، رئیس شركت شیلات، مدیركل ثبت اسناد و املاك، و رئیس الوزرا (نخست وزیر)، در رژیم قاجار بود.
پدر صادق هدایت، قلی خان، ملقب به اعتضاد الملك، در زمان قاجار، سالها حاكم شهرهای مختلف، مُشیر و مشاورِ وزرا و نخست وزیران، و مدیركل ادارات و سازمانهای بزرگ بود. با سقوط رژیم قاجار و روی كار آمدن رضاخان میرپنج، منصب بالایی ـ همچون گذشتهـ به او داده نشد. اما باز، از كارمندان عالی رتبة حكومت رضاخان بود؛ كه از جملة مناصب وی در این دوران، میتوان به سرپرستی مدرسة نظام اشاره كرد.
مادر صادق هدایت، زیورالملوك، دختر مخبرالسلطنة بزرگ، و نوة اعتضاد الملك بود.
برادر بزرگ صادق هدایت ـ محمود هدایتـ حقوقدان، معاون نخست وزیر (شوهر خواهرش، رزمآرا)، قاضی دیوان عالی كشور، و برادر دیگرش ـعیسیـ از افسران ارشد (سرلشكر) و رئیس دانشكدة افسری، در دوران سلطنت پهلوی بودند.
مخبرالسلطنه ـپسرعموی صادق هدایتـ نویسنده، وزیر فواید عامه (1305هـ .ش.) و دوبار (در سالهای 1306 و 1309 ه .ش.) نیز نخست وزیر رضاخان بود. او همان كسی است كه نهضت شیخ محمد خیابانی را متلاشی كرد، و در زمان ورود او به تبریزْ به عنوان والی جدید آن خطه (1338 هـ .ق.)، آن روحانی مجاهد و آزاده، كه هم در برابر فشار روسهای تزاری متجاوز و هم حكومت فاسد مركزی (قاجار) ایستاده بود، در تبریز، به قتل رسید.
مخبرالسلطنه، همچنین، در زمان نخست وزیری خود، از عوامل مهم باقی ماندن هدایت در اروپا برای ادامه تحصیل، با وجود پیشینة ناموفق او در این كار، بود.
یكی از خواهران صادق هدایت، مُطَلَّقه بود، و در خانة پدری زندگی میكرد. خواهر دیگر او، همسر سپهبد علی رزمآرا، رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، و سپس نخست وزیر محمدرضا پهلوی (از تیر تا شانزدهم اسفند 1329 ش.) بود؛ كه به سبب اقدامات خائنانه و خلاف شرعش در این سِمَت، از سوی خلیل طهماسبی ـ از گروه فدائیان اسلامـ اعدام انقلابی شد.
«در كل،در طایفة اینها، سرلشكر و وزیر، زیاد بود.3»
خانواده، همچنین، صاحب گماشتهای نظامی بود؛ كه به صادق هدایت نیز خدمت میكرد.
جز اینها، «خانوادة هدایت، املاك وسیعی داشت؛ واقعیتی كه انعكاسش را در یكی دو كار هدایت، میبینیم.4»
هدایت در شش سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد؛ و با پایان یافتن تحصیلات ابتدایی، به مدرسة دارالفنون رفت. در سال 1295 مدرسه دارالفنون را، به سبب بیماری چشم ترك كرد. در سال 1296 ش، به مدرسه فرانسوی سن لویی، كه توسط هیئتهای تبشیری مسیحی اداره میشد، رفت. در این مدرسه، درسها، هم به فرانسه و هم به فارسی گفته میشد. اما، به نوشتة دكتر ابوالقاسم جنتی عطایی ـ از دوستداران و ستایندگان هدایت؛ كه كتابش دربارة او، مورد تأیید كتبی برادر بزرگ صادق هدایت نیز قرار گرفته استـ او سرانجام نتوانست «سال آخر [مدرسه] سن لوئی را بگذراند و دیپلم متوسطه را بگیرد.5» با این ترتیب، در سال 1304، یعنی بیست و چهار سالگی، به تحصیل خود در این مدرسه، پایان داد.
در سال 1305 با نخستین گروه محصلان ـ نه دانشجویانـ اعزامی، به بلژیك اعزام شد و به تحصیل در مدرسه ـ نه دانشكدهـ مهندسی شهر گان مشغول شد. اما «به شهادت نامههای خودش، او هرگز به مرحلة تحصیل در رشتة تعیین شده نرسید. زیرا از عهدة ریاضیات پیشرفته [كه پیش نیاز ورود به آن مرحله بود]، برنیامد.6»
در نتیجه، هدایت «یكی دو بار سعی كرد به تحصیل خاتمه دهد و به ایران برگردد.7» تا آنكه سرانجام پس از هشت ماه، از آن مدرسه اخراج شد و «نامش از دفتر اتباع خارجة شهر گان خط خورد.8»
با وجود این، با نفوذی كه خانوادهاش در دستگاه دولت داشتند، توانست خود را به پاریس و رشتة ساختمان منتقل كند. اما پس از دو سال تحصیل در این رشته، موفق به ادامة آن نشد. در همین دوران (1307) صادق هدایت كوشید خود را در رودخانة مارن فرانسه غرق كند؛ كه به نتیجه نرسید.
اسماعیل مرآت، سرپرست محصلان ایرانی مقیم اروپا، درصدد برآمد جواز اقامتش را باطل كند و او را به ایران برگرداند. اما «عاقبت، تلاشها و نفوذ خانواده هدایت در تهران برای متقاعد كردن مقامات به نتیجه رسید، و به صادق هدایت اجازه دادند كه رشتة تحصیلیاش را در چارچوب دورة تربیت معلم، به ادبیات فرانسه [در پاریس] تغییر دهد.
اجازه نامه در اردیبهشت 1308 در تهران صادر شد.9» اما با گذشت حدود یك سال، صادق هدایت موفق نشد حتی در رشتة انتخابی و پیشنهادی خود نیز ادامه تحصیل دهد10. در نتیجه، به ایران بازگشت داده شد. این در حالی بود كه «در طول اقامت هدایت در اروپا، مقامات ایرانی، بسیار بیش از آنچه كه تحت شرایطی دیگر انتظار میرفت، رعایت حال او را میكردند؛ به این دلیل ساده، كه یك نفر با همین نام، در تهران، نخست وزیر بود.11» كه او نیز كسی جز پسرعموی پدر و مادر صادق هدایت، یعنی مخبرالسلطنه، نبود.
در مجموع «تاریخچه تحصیلات عالیاش [البته در واقعْ تحصیلات عالی نبوده، بلكه در «مدرسه12» بوده است] در اروپا، حاكی از آن است كه در تحصیلات آكادمیكْ وضع مطلوبی نداشته است.13»
هدایت، بعدها خود در این باره به م.ف. فرزانه گفت: «من وقتی به فرنگ رفتم، اصلاً قصد خواندن درس كلاسیك را نداشتم. فقط میرفتم فرنگ را ببینم.14»
به این ترتیب، در سال 1309، به ناچار، به ایران بازگشت؛ و به فاصلة كوتاهی، در بانك ملی استخدام شد. در سال 1311 از بانك ملی استعفا داد و به استخدام اداره كل تجارت درآمد. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و به استخدام وزارت امور خارجه درآمد. در سال 1314 از وزارت امور خارجه نیز استعفا داد. در سال 1315 در شركت سهامی كل ساختمان مشغول كار شد. در همین سال، خانوادة هدایت از ش.پرتو خواستند كه با استفاده از سِمَتِ كنسولیاش در بمبئی، ترتیب سفر او به هندوستان را بدهد. پرتو نیز پذیرفت؛ و این سفر، انجام شد.
ش.پرتو، خود، در این باره اظهار داشته است:
«وقتی خواستم به محل مأموریت خود (سفارت ایران در هند) بروم، به خانة هدایت رفتم. خانوادة هدایت كه از دست صادق ذله شده بودند، از من كمك خواستند، تا لااقل برای مدتی، از شرش خلاص شوند. من با صادق دوست بودم و با خانوادهاش هم روابطی داشتم. به او پیشنهاد كردم با من به هند بیاید. با خوشحالی پذیرفت.
با هم به بمبئی رفتیم. به او جا و مكان دادم. ماشین تحریر قراضهای به او دادم تا سرش گرم شود؛ و «بوف كور» ـ آن اثر منحطـ را بتواند پلیكپی كند. من بودم كه دست صادق، این پسرة لوس و ننر را گرفتم تا هند را ببیند و كار جفنگ بنویسد. حالا شما جوانها، هی مشغول او شدهاید، دربارهاش مقاله و كتاب مینویسید كه چه بشود؟ ادبیات كه این مزخرفات نیست!15»
هدایت نزدیك به یك سال در هند بود. در این مدت، نزدِ یك زرتشتی به نام بهرام گور انكلسیاریا، به آموختن زبان پهلوی پرداخت. در عین حال، «بوف كور» خود را در پانصد نسخه، به صورت پلیكپی، تكثیر كرد.
در سال 1316 به ایران بازگشت و مجدداً به استخدام بانك ملی درآمد. در سال 1317 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. از سال 1320، به عنوان مترجم، در دانشكدة هنرهای زیبا مشغول به كار شد؛ و تا پایان حضور در ایران، در این شغل باقی ماند.
در سال 1324، به واسطة نزدیكیهایی كه با حزب توده و بعضی اعضای مؤثر آن، و از این طریق، با «انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی» یافته بود، همچنین نوشتن داستان هجوآمیز «حاجی آقا»، به تاشكند سفر كرد. در اواخر سال 1329 به پاریس رفت، و پس از حدود چهار ماه اقامت در این شهر و درست سی و سه روز پس از ترور شوهر خواهرش ـ رزمآراـ در نوزدهم فروردین 1330، در آپارتمان استیجاری مسكونیخود، با گاز اقدام به خودكشی كرد؛ و در بیست و هفتم فروردین همان سال، جسدش ـ بدون رعایت تشریفات اسلامیـ در گورستان مسیحیان این شهر، موسوم به پرلاشز، به خاك سپرده شد.
آثار منتشره از او به صورت كتابْ به این شرح است:
رباعیات خیام، انسان و حیوان (1303)، فواید گیاهخواری (1308)، پروین دختر ساسان (نمایشنامه)، البعثة الاسلامیه فی بلاد الافرنجیه، افسانة آفرینش (نمایشنامه)، زنده به گور (مجموعه داستان؛ 1309)، سه قطره خون (مجموعه داستان؛ 1311)، سایه و روشن (مجموعه داستان)، نیرنگستان (فرهنگ عامه)، مازیار (نمایشنامه)، علویه خانم (مجموعه داستان؛ 1312)، ترانههای خیام (تجدید نظر شدة «رباعیات خیام»)، كتاب مستطاب وغ وغ ساهاب (1313)، سگ ولگرد (مجموعه داستان؛ 1321)، ولنگاری (مجموعه طنز) (1323)، حاجی آقا (داستان بلند؛ 1324) و توپ مرواری (1327).
صادق هدایت، همچنین، در سالهای 1327 و 1329، آثاری از كافكا را، به همراه حسن قائمیان، ترجمه و منتشر كرد. برخی از آثار او، از جمله حاجی آقا و بوف كور، پس از مرگش، به چند زبان خارجی، ترجمه و منتشر شدهاند. با این رو، این آثار، در میان قاطبة كتابخوان كشورهایی كه به زبان آنها ترجمه شدهاند، بردی نیافته، و مورد استقبال واقع نشدهاند.
م.ف.فرزانه نوشته است: هدایت در آخرین ماههای عمرش، كوشید همة نوشتههای منتشر نشده و باقیماندة خود ـجز دو اثر شدیداً ضد اسلامیاش، البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه و توپ مرواریـ را از بین ببرد. در این حال، نفرتی كه همیشه از مردم كشورش داشت، در او به اوج خود رسیده بوده است:
« ـ میخواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده شور ببرند! عقم مینشیند كه دست به قلم ببرم، به زبان این رَجّالهها چیز بنویسم ... یك مشت بیشرف! ... یك خط هم نباید بماند ...
تازه داشتم بلد میشدم. اول كارم بود. اما این اراذلْ لیاقت ندارند كه كسی برایشان كاری بكند! یك مشت دزد قالتاق ...16»
مضامین آثار و سخنان هدایت، نیز گواهی صریح و خالی از هرگونه شبهة دوست جوان و مرید صادقِ مورد اعتمادِ او، م.ف.فرزانه، حاكی از آن است كه صادق هدایت، در واپسین ایام عمر، هیچ گونه اعتقادی به خدا و عالم غیب و هیچ دینی نداشته، و به شخصی كاملاً ماتریالیست تبدیل شده بوده است. فرزانه در توضیح آنكه چرا هدایت، در پایان، تمام دستنوشتههای خود، جز دو نوشتة كاملاً ضد اسلامی البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه و توپ مرواری را از بین برد، اظهار داشته است:
«زیرا بعد از یك عمر تلاش و جستجوی در عالم بیم و امید، هستی و نیستی، كمال مطلوب ... شخصیت دومی پیدا كرده كه «هادی صداقت» [نظیرة معكوس «صادق هدایت»] است. و هادی صداقتْ خرقة اندیشههای ماورای طبیعی را دور میاندازد [توجه شود!] و با سرِ بلند، روی باز، در مقابل این درة شاداب و پررنگ زندگی، كه از مواهب قابل لمس سرشار است، میایستد و شهادت میدهد كه ضربتهای ویرانگر را دست غیب نمیزند. اصلاً دستِ غیبی كه بخواهد بشر را زار و خفیف كند، وجود ندارد؛ و آنچه جلو آمیزش با پرتو خورشید را میگیرد، سایة پرچین و چروك حماقت و خرافات است، كه ظالم و مظلوم به بار میآورد.17٭»
پینوشتها:
1. فرزانه، م.ف؛ آشنایی با صادق هدایت؛ نشر مركز؛ چاپ اول: 1372؛ ص136.2. دوانی، علی؛ نهضت روحانیون ایران؛ مجلد 1و2؛ ناشر: مركز اسناد انقلاب اسلامی؛ ص76.
3. یاد صادق هدایت (خاطراتی از صادق هدایت؛ نوشتة اردشیر آوانسیان)؛ به كوشش علی دهباشی؛ نشر ثالث؛ چاپ اول: 1380؛ ص819.
4. همایون كاتوزیان، محمدعلی؛ صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ترجمة فیروزة مهاجر؛ انتشارات طرح نو؛ چاپ اول: 1372، ص27.
5. جنتی عطایی، ابوالقاسم؛ زندگی و آثار صادق هدایت؛ انتشارات مجید؛ چاپ اول: 1357؛ ص30.
این زندگینامه، مورد تأیید كتبی رسمی برادر صادق هدایت نیز قرار گرفته است. محمود هدایت، در نامهای خطاب به جنتی عطایی، اظهار داشته است:
«جناب آقای دكتر ابوالقاسم جنتی عطایی
شرحی كه درخصوص زندگانی پرملال مرحوم برادرم صادق هدایت مرقوم داشتهاید، كاشف حقایقی است كه در طول عمر كوتاه آن مرحوم به وقوع پیوسته؛ و این بنده، در تقدیر زحمات آن جناب، بدینوسیله، تشكرات صمیمانة خود را تقدیم حضور میدارد.
اخلاص كیش [امضا: محمود هدایت]
15/9/2537»
این نامه، در كتاب زندگی و آثار صادق هدایت، نوشة جنتی عطایی، آمده است. (نیز، ر.ك.به: كتاب آشنایی با صادق هدایت؛ نوشتة م.ف.فرزانه؛ ص259.)
7،6و10. صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت، ص46. انورخامهای نیز، در همین باره نوشته است: «ظاهراً مرآت، از نتیجة تحصیلات او ناراضی و پول او را قطع كرده است.» یاد صادق هدایت (خاطرات و تفكرات دربارة صادق هدایت)؛ ص436.
9. یاد صادق هدایت (سالشمار زندگی صادق هدایت؛ نوشتة ناهید حبیبی آزاد)؛ص9.
11. صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ص52.
هدایت، در واقع در تمام عمر، از رانت نفوذ اعضای خانوادهاش در دستگاه رژیم پهلوی برخوردار بود. دوست صمیمیاش، فریدون هویدای بهایی نیز به این نكته اشاره كرده است:
«خوب؛ برای اینكه هم پدرش و هم عمویش آدمهای خیلی مهمی در دستگاه بودند، كسی جرئت نمیكرد صدمهای به هدایت برساند.» (یاد صادق هدایت (با صادق هدایت، از كافه فردوسی تا پاریس)؛ ص585.
12. هدایت نه در فرانسه و نه در بلژیك، هرگز به تحصیلات عالیه (دانشگاهی) نپرداخت؛ بلكه در هر دوی این كشورها، به تصریح نامه خودش، در یك مدرسه فنی (ظاهراً مشابه هنرستانهای فنی خودمان) به تحصیل مشغول شد. زیرا از هر چه بگذریم، او نتوانسته بود تحصیلات متوسطه را در داخل كشور به پایان برساند و دیپلم بگیرد:
«این بنده، صادق هدایت، چهار سال پیش، از طرف وزارت جلیلة فواید عامه سابق برای راه سازی به اروپا رهسپار شدم. مدت هشت ماه در مدرسة [توجه شود!] مهندسی «گان» مشغول تحصیل بودم. لكن چون آب و هوای آن شهر به مزاج بنده سازگار نبود و مجبور بودم، از این رو، با اجازة وزارت جلیله به فرانسه منتقل شدم. و چون برای تحصیل معماری و راهسازی به فرنگ رفته بودم، برای امتنان اوامر وزارت جلیله، به مدرسة [توجه شود!] Travux PULPi داخل و در رشتة ساختمان به تحصیل اشتغال داشتم. تا اینكه دورة این مدرسه را طی كردم. ولی از آنجایی كه تصدیق این مدرسه كه دولتی نبوده و اهمیت مدارس رسمی را نداشت، خیال ورود به مدرسة معماری را داشتم، كه در نتیجة مخالفتهایی كه ذكرش موجب تطویل كلام و تصدیع خاطر مبارك است، این كار عقیم ماند، و بالاخره منجر به این شد كه از محصلین [توجه شود] وزارت جلیلة فواید عامه خارج، و جزو محصلین وزارت جلیله معارف شوم. و چون پیوسته مخالفت با ورود اینجانب به مدرسة معماری دولتی ادامه داشت، ناگزیر به بازگشت به تهران شدم.»
هدایت این نامه را در شانزدهم شهریور 1309، از تهران، برای «وزارت جلیلة طرق و شوارع» فرستاده است. (ن.ك.به: خودكشی صادق هدایت؛ ص111)
13. صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ص28.
14. آشنایی با صادق هدایت؛ ص92.
15. جمشیدی، اسماعیل؛ خودكشی صادق هدایت؛ انتشارات زرین؛ چاپ دوم: 1376؛ ص85.
جمشیدی، در توضیح این مطلبْ نوشته است: «شین پرتو در سال 1369 كه نگارنده به همراه یكی از نویسندگان مشهور به دیدارش رفته بود و دربارة چگونگی سفر [هدایت به هند] پرسشهایی مطرح كرده بود، چنین گفت.» (همان) به گفتة جبار وزیری، هدایت برای دریافت گذرنامه، همراه با فریدون هدایت به شهربانی میرود. آنجا میگوید «یكی از كمپانیهای فیلمبرداری فارسی، او را برای نوشتن دیالوگهای فارسی استخدام كرده، و در صددِ حركت است.» اما از ذكر نام كمپانی خودداری میكند. (رستاخیز؛ ش78؛ 9/10/55)
16. آشنایی با صادق هدایت؛ ص228.
17. همان؛ ص361.
٭. نیازمند به تأكید است كه ـجز علی دوانی؛ كه تنها دربارة جد صادق هدایت اطلاعاتی ارائه كرده بودـ كلیة كسانی كه در این مقاله، از آنانْ مطلبی ذكر شده است ـ بدون استثناـ از دوستان یا دوستداران و ستایندگان صادق هدایت بودهاند. به گونهای كه پنج تن از آنان، هر یك، یك كتاب مستقل قطور، در معرفی و ـعمدتاًـ ستایش صادق هدایت، تألیف و منتشر كردهاند. (نام این كتابها، در خلال پاورقیهای ذكر شده، آمده است.)
.jpg)


تولستوی در سال 1859 به اتفاق خواهرش دوباره به اروپای غربی سفر کرد. در این مسافرت توجه این فیلسوف و نویسنده ی بزرگ بیشتر به امور آموزش و پرورش معطوف بود و مدت سه ماه از مدارس و بنگاه های فرهنگی فرانسه و آلمان و ایتالیا و بروکسل و لندن دیدن کرد و در این مسافرت با «واگنرWagner» و «لیست» دو تن از مشاهیر موسیقی دانان آشنا شد. در 1861 سال آزادی «سرف» ها ( در نظام فئودالی به معنای رعیت است.) به روسیه بازگشت وسعی کرد آنچه را در این مدت یاد گرفته است در آنجا به معرض اجرا درآورد. پس دوباره مدرسه را در «یاسنایا پولیانا» دایر کرد و در عین حال برای دهقانان با سواد مجله ای به نام «یاسنایاپولیا نا» منتشر ساخت و امین صلح آنجا گشت. تولستوی در 23 سپتامبر 1862 با «سوفیا اندوره یونا» دختر دوم دکتر «برس» ازدواج کرد، سعادت خانوادگی او را به شوق آورد که بیشتر با ادبیات سرگرم شود، چنانکه داستان قزاق ها را در اواخر همین سال به پایان رسانده و منتشر ساخت. تولستوی در اواخر سال 1863 به نوشتن بزرگترین اثر ادبی خود که در حقیقت می توان آن را بزرگترین اثر ادبی قرن اخیر نامید، به نام «جنگ و صلح» پرداخت. وی در راه خلق این اثر فوق العاده و گرانبها، به قول خودش پنج سال تمام رنج برده است. تولستوی در این وقت مردی بشاش و آسوده خاطر بود و به تأمین و آسایش خانواده کوچک خود می پرداخت، زیرا بچه هایش متعد بودند. او جمعاً سیزده فرزند داشت که نه نفر آنها تاسال 1891 هنوز هم زنده بودند. در سپتامبر 1881 تولستوی با خانواده اش برای توقف طولانی به مسکو رفت تا در آنجا به تعلیم و تربیت جوانان بپردازد. مشاهده وضع بازارهای مسکو و مسافر خانه ها و شرکت در سرشماری شهر، جنبه های تاریک زندگانی شهری وفقر و فلاکت عمومی را به وی نشان داد. تولستوی مشاهدات خود را با هیجان و انقلاب بسیار در رساله ای به نام «چه باید کرد؟» منعکس کرده است. تولستوی در سال های 1880 تا 1890 سه اثر ادبی عشقی به وجود آورد، در این آثار تولستوی عشق شهوانی را مهلک دانسته و نشان می دهد که چه تیره بختی ها و سیه روزی ها نصیب قربانیان این گونه هوا و هوس می شود.
قحطی موحشی در سال های 1891 و 1892 گریبان گیر ملت روس گردید. تولستوی در چهار ناحیه 188 سفره خانه دایر کرد که در آنجا قحطی زدگان غذای کافی دریافت می کردند. دارالایتام هایی برای اطفال تا سن دو سال تأسیس نمود و برای کشت بهاره بذرهایی تقسیم کرد و نانوایی هایی برای فروش نان با بهای ارزان دایر کرد و برای انجام این کارها از خوراک روزانه خودش کاست. تولستوی مقالاتی تحت عنوان «چرا روستاییان دچار قحطی هستند؟» می نوشت. چنانکه در محافل نزدیک تزار، گفتگو از توقیف وی به میان آمد. او در نامه های خود به الکساندر سوم و نیکلای دوم با شجاعت و سر سختی بر ضد هر گونه استبداد اعتراض نمود.

تولستوی در سال های آخر زندگانی اش با کوشش خستگی ناپذیر خود کار می کرد و با وجود بیماری که از سال 1901 تا سال 1908 گریبانگیر او شده بود ، روحاً قوی بود ، اما از زندگانی مرفه خود در میان مردمی که در فقر و فلاکت به سر می بردند شرمسار بود و می خواست از مسقط الرأس خویش بیرون رود. تا جایی که در سال 1906 در دفتر خاطرات خود نوشت: «من بیش از پیش از رفاه و آسایش خود، فقر و فاقه اطرافیانم در رنجم».
تولستوی در 27 اکتبر 1910 صبح زود، به همراه پزشک شخصی خود بدون سر و صدا سوار کالسکه اش شد و از بیراهه به سوی ایستگاه راه آهن رهسپار شد و اسم مستعاری به نام «ت. نیکلایف» بر روی خود نهاد و نخست به صومعه «شاماردینو» رفت تا از خواهرش که تقریبا هم سن او در آنجا راهبه بود، دیدن کند. دخترش «الکساندرا دو» روز بعد یعنی در 28 اکتبر به او پیوست. اما تولستوی نمی خواست در آنجا بماند، چون آن صومعه با خانه خودش فاصله زیادی نداشت. می خواست فرار کند باز هم به نقاط دورتر و به آن سوی مرز، به کشوری که در آنجا مشهور نباشد بلکه یک فرد ناشناس فقیر و بی کس باشد. پس با دخترش سوار ترن شد، اما سر و صدای فرار او بلند شده بود و مردم او را شناختند و متوجه شد که یک کارآگاه مواظب او است. خبر فرار تولستوی به وسیله تلگراف به قطار روسیه رسید و خبرنگاران و افراد پلیس و کشیشی به امید توبه دادن او دم مرگ و افسرانی از جانب تزار و زن ماتم زده اش که نتوانست به تجدید دیدار او نائل شود به ایستگاه «آپستوو» روی آوردند و بالاخره تولستوی با 39 درجه تب، به خانه رئیس ایستگاه راه آهن «آپستوو»منتقل شد. دکتر «ماگوویگ» پزشک شخصی اش بیماری او را التهاب و خونریزی ریه تشخیص داد و بالاخره در هفتم نوامبر در ساعت شش و نیم صبح شمع روشنایی بخش بزرگترین نوابغه علم و ادب روسیه خاموش شد.
از آثار او می توان: «آناکارنینا»، «اعتراف» ، « حاجی مراد»، «اسیر قفقاز»، «نیروی جهل»، «رستاخیز»، «هنر چیست»، «آهنگ کرتزر»، «شیطان»،« یک تیر کشور دو زخ»، «تابش نور وظلمت»، «انتقام شوهر»، «زناشوئی ناپسند»، «میوه ها ی خرد»، «سه مرگ» و«دوسرباز» را نام برد .
همینگوی جوان (نفر اول از راست) با خانواده اش 1906

همینگوی جوان هنگام ماهیگیری – تابستان 1905

در این تصویر، همینگوی جوان دقیقا شبیه نیک آدامز است . این مرد جوان که در بسیاری از داستان های کوتاه همینگوی، قهرمان اول محسوب می شود، از تجربیات جوانی خود او در میشیگان برمی خیزد.
همینگوی در ساحل دریاچه ای در میشیگان 1916

همینگوی یک بار در درس انشاء در کلاس زبان انگلیسی در دبیرستان اوک پارک نمره D گرفت. اما توضیحات معلم نشان می دهد که بدخطی (و نه محتوی) سبب شده که این نمره ی پایین را بگیرد. در واقع هنگامی که کارش قابل خواندن شد، نمره بالایی گرفت، و بخش زبان انگلیسی مدرسه به سرعت استعداد غیر عادی وی را تشخیص داد.
اما همینگوی صرفاً در انشا خوب نبود، او این کار را دوست داشت. به گفته یکی از معاصرانش، او در پانزده سالگی فقط برای تفریح چیز می نوشت.
برداشت همینگوی از یک تیم فوتبال دبیرستان

همینگوی در اولین سال دبیرستان خود چنین ارزیابی شده بود: «هیچ کس دیگر از ارنست باهوش تر نیست.» این جمله نشان دهنده ی احترامی است که او به سبب توانایی اش در عرصه آکادمیک و نیز در کارهای فوق برنامه ای نظیر ، ویراستاری روزنامه در مدرسه، کسب کرده بود. به نظر می رسید که قدم بعد از فارغ التحصیلی، رفتن به دانشگاه باشد. اما همینگوی هیچ یک را به دست نیاورد. او که مایل بود مستقل باشد، تصمیم گرفت به جای درس خواندن به کانزاس سیتی (میسوری) برود و گزارشگر نشریه کانزاس سیتی استار Kansas City Starشود.
در سال 1927، این نشریه، یکی از بهترین روزنامه های کشور به شمار می رفت.
همینگوی در هنگام فارغ التحصیلی از دبیرستان 1917

همینگوی در جنگ جهانی اول، با اونیفورم آمبولانس

نخستین عشق همینگوی، آگنس فون کوروسکی (1984 – 1892)

پس از آن که همینگوی در جنگ مجروح شد، در دوران نقاهت عاشق یکی از پرستارهایی شد که از او مراقبت می کردند: آگنس فون کوروسکی.
کوروسکی که شش سال از او بزرگتر بود، مدتی سعی کرد فاصله خود را با او حفظ کند ولی در نهایت تسلیم جذابیت جوشان وی شد. با این همه، احساسات کوروسکی نسبت به همینگوی، هرگز به اندازه ی عشق و وابستگی در جوان به او نبود، و بالاخره کوروسکی مدت کوتاهی پس از بازگشت همینگوی به خانه، طی نامه ای ارتباط خود را با وی قطع کرد.
اما همینگوی هرگز این ماجرای عشقی را از یاد نبرد و این زن بعدها، به صورت مدل اولیه ای برای قهرمان داستان « وداع با اسلحه » در آمد.
او مخالف سرسخت برده داری بود و از آنها که هنوز از سیاهان به عنوان برده استفاده می کردند، سخت خشمگین و از سیاهانی که هنوز تن به برده شدن می دادند سخت آزرده دل بود؛ این گونه تفکر و آزادمنشی و مخالفت با هرگونه تبعیض در اکثر آثار او قابل لمس است.
«ویلیام فالکنر»WILLIAM FAULKNERنویسنده شهیر آمریکایی در 25 سپتامبر سال 1897 در «نیوآلبانی» ایالت «می سی سی پی» متولد شد و در 6 ژوئیه 1962 در «آکسفورد» واقع در ایالت «می سی سی پی» در 65 سالگی درگذشت. وی دوران کودکی و ایام مدرسه را در شهر کوچک آکسفورد که در داستان هایش آن را «جفرسن» نامیده، گذرانده است. در سال 1916 قبل از ورود آمریکا به جنگ، او برای خدمت به نیروی هوایی کانادا پیوست و به جنگ رفت و در نتیجه ی یک سانحه ی هوایی به سختی مجروح شد و با بدبینی، یأس و خاطره ای زننده از جنگ به وطنش برگشت و بر اثر فقر و تنگدستی به کارهای گوناگون پرداخت و نویسندگی را هدف خود ساخت.
وارد شدن ویلیام فالکنر به ارتش، شاید کشش و تعبیری بود که او ازشخصیت ایده آل پدر بزرگ داشت. بعد از جنگ برای ادامه تحصیل به دانشگاه می سی سی پی رفت و در خلال تحصیل به طور نیمه وقت برای امرار معاش در کتاب فروشی و روزنامه ی «نیواورلئان» مشغول کار شد.
او چندین بار در پی رویاهایش دست از ادامه تحصیل کشید و با اندک اندوخته ای که داشت راهی سفر اروپا و آسیا شد. در این رفت و برگشت ها با شغل های مختلفی از قبیل نقاشی ساختمان، توزیع نامه در دانشگاه و غیره امرار معاش می کرد و گاه گاهی مقالات و اشعاری هم می نوشت.
او مخالف سرسخت برده داری بود و از آنها که هنوز از سیاهان به عنوان برده استفاده می کردند، سخت خشمگین بود و از سیاهانی که هنوز تن به برده شدن می دادند سخت آزرده دل بود. این گونه تفکر و آزادمنشی و مخالفت با هرگونه تبعیض در اکثر آثار او قابل لمس است.
در «اورلئان» با نویسندگانی آشنا شد که بعدها نقش مهمی در زندگی او داشتند. یکی از نویسندگان، بانویی بود به نام «اندرسون» که در زندگی فالکنر نقش به سزائی را ایفا کرد. فالکنر بعد از آشنایی با این بانوی نویسنده اولین رمان خود به نام «مزد سرباز» را منتشر کرد.
فالکنر اندیشه ازدواج با خانم اندرسون را درسر می پروراند . اما اندرسون با وکیلی که از نظر مالی و مقام موقعیتی به مراتب موفق تر از فالکنر داشت ازدواج کرد . این حادثه تأثیر عمیقی بر روحیه حساس و شاعرانه فالکنر گذاشت و دل شکسته ی او را با رویدادهای «جهان بودن» هم سو ساخت.
سرگذشت پربار فالکنر مانند رمان ها و اشعارش، سرشار از زیر و بم ها و کش و قوس های زندگیست.

فالکنر چون «دس پاسوس» و «همینگوی» اولین کتاب خود را در سال 1926 با نوشتن داستان جنگی «مزد سرباز» که قهرمان آن سربازی است که مجروح و بدبین و ناراضی به وطن برمی گردد و در اطراف خود جز خودپرستی نمی بیند شروع کرد. او داستان «خشم و هیاهو» را در سال 1929 نوشت که سرگذشت تأثر انگیز خانواده ای را شرح داده است، این کتاب نام فالکنر را بلند آوازه ساخت.
داستان دیگر این نویسنده که نام آن «سارتوری» است نیز در 1929 منتشرشد. در این داستان موضوعی مورد بحث قرار گرفته است که بعداً اساس فکر و نوشته های این نویسنده شد و آن ترسیم جنوب آمریکا یعنی قسمت «می سی سی پی» و جنگ های انفصال است. بر اثر این جنگ ها به عقیده نویسنده ، نسل مردان شریف قدیمی منقرض شده و دسیسه کاران و اشخاص متقلب و حیله گر به روی کار می آیند. داستان «معبد» را فالکنر در سال 1931 منتشر کرد که از خشن ترین و زننده ترین داستان های وی است. این کتاب خواننده زیاد داشته است و «آندره مالرو» نویسنده ی شهیر فرانسه بر ترجمه فرانسه آن مقدمه ای نوشته و« ژان پل سارتر» نیز مقالاتی درباره آن نگاشته است.
فالکنر در سال 1927 داستان «پشه ها» را منتشر کرد که مورد توجه فراوان واقع شد. وی در سال 1931 کتاب «این اعداد سیزده» را نیز به رشته تحریر کشید. در سال 1933 وی مجموعه اشعارش را به نام «شاخه های سبز» منتشر کرد و در 1935 کتاب «برج» را منتشر نمود. در سال 1939 کتاب «نخل های جنگلی» وی با استقبال عمومی روبرو گشت. کتاب های «هملت» در 1940 و «مزاحم دربار» در 1948 نام وی را در ردیف نویسندگان بزرگ معاصر آمریکا قرار داد. فالکنردر سال 1951 «مجموعه داستان های کوتاه» و در 1953«گل سفید» و در 1954 «یک افسانه» را به رشته تحریر کشید و در 1955 «جنگل های بزرگ» و «عمو ویلی» را منتشر کرد.

آنچه در آثار این نویسنده جلب توجه می کند نخست بدبینی شدید اوست. دیگر از خصوصیات نویسندگی او تشریح و نقاشی مناظر کشتن و قطع اعضاء و نظایر این هاست. از مشخصات دیگر این نویسنده شیوه ی خاص او در توجه به زمان است که خواننده را معمولاً گیج و گمراه می کند. تقریباً هیچگاه نویسنده، داستانی را مرتب و به تدریج از ابتدا تا انتها شرح نمی دهد، بلکه اغلب از آخر مطلب شروع می کند.
این نویسنده، خواننده را در مقابل اجزای پراکنده موضوع و مسئله ای می گذارد که تعبیر و حل آن فقط پس از صحبت ها و مکالماتی که قطع شده و دوباره شروع می شود، میسر می گردد. «فالکنر» در سال 1943 به اخذ جایزه ادبی نوبل نایل آمد و در سال 1954 جایزه «پولیتزرPulitzer» را دریافت نمود. وی نویسنده ای است که به تدریج در آمریکا کسب شهرت نموده است. آثار این نویسنده هنوز هم در این کشور خواننده کثیر و فروش زیاد ندارد، برعکس در فرانسه طبقه روشنفکر ارزش فوق العاده ای برای او قائلند.


Fathers and Sons (Oxford World"s Classics)
پدران و پسران
by Ivan Sergeevich Turgenev, Richard Freeborn (Editor)

Sketches from a Hunter"s Album (Penguin Classics)
طرح هایی از آلبوم یک شکارچی
by Ivan Sergeevich Turgenev
First Love and Other Stories (Oxford World"s Classics)
نخستین عشق و داستان های دیگر
by Ivan Sergeevich Turgenev

Fathers and Sons
پدران و پسران
by Ivan Sergeevich Turgenev

First Love
نخستین عشق
by Ivan Sergeevich Turgenev

Smoke
دود
by Ivan Sergeevich Turgenev

A Sportsman"s Notebook (Everyman"s Library)
دفتر یادداشت یک ورزشکار
by Ivan Sergeevich Turgenev

A Month in the Country.
یک ماه در ییلاق
by Ivan Sergeevich Turgenev

Diary of a Superfluous Man
دفتر خاطرات یک مرد زیادی
by Ivan Sergeevich Turgenev

Faust
فاوست
by Ivan Turgenev

Home of the Gentry (The Penguin Classics)
خانه اشراف
by Ivan Sergeevich Turgenev

A Hunter"s Sketches
طرح های یک شکارچی
by Ivan Turgenev

Rudin
رودین
by Ivan Sergeevich Turgenev

Fathers and Children (Everyman Paperback Classics)
پدران و فرزندان
by Ivan Sergeevich Turgenev

Dream Tales: And Prose Poems
قصه های رویایی و اشعار نثر
by Ivan Sergeevich Turgenev

Rudin: On the Eve (Oxford World"s Classics)
رودین : در بعدازظهر
by Ivan Sergeevich Turgenev

Mumu and Kassyan of Fair Springs
مومو و کاسیان
by Ivan Turgenev

A Desperate Character and Other Stories
یک شخصیت مأیوس و داستان های دیگر
by Ivan Sergeevich Turgenev
Spring Torrents (Penguin Classics)
سیلاب های بهاری
by Ivan Sergeevich Turgenev
Virgin Soil (New York Review Books Classics)
خاک بکر
by Ivan Turgenev

The Torrents of Spring
سیلاب های بهاری
by Ivan Sergeevich Turgenev

The Country Doctor
پزشک دهکده
by Ivan Turgenev (Author)

On the Eve
در بعد از ظهر
by Ivan Turgenev

Mumu
مومو
by Ivan Sergeevich Turgenev, J. Y. Muckle (Editor)

The Essential Turgenev
تورگینف واقعی
by Ivan Sergeevich Turgenev- Elizabeth Cheresh Allen (Editor)

The Jew and Other Stories
یهودی و داستان های دیگر
by Ivan Sergeevich Turgenev

A Lear of the Steppes and Other Stories
by Ivan Turgenev

Knock, Knock, Knock and Other Stories
تق، تق، تق و داستان های دیگر
by Ivan Turgenev, Constance Garnett
Fortune"s Fool
احمق ثروت (احمق خوشبخت)
by Ivan Turgenev

«آندره ژید»Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در 22 نوامبر سال 1869 در پاریس به دنیا آمد و در 19 فوریه سال 1951 در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. خانواده ی ژید که پیرو مذهب «پروتستان» بودند تعصب شدیدی در امور مذهبی داشتند و می خواستند که «آندره» هم تمام اعمال دینی را به جا آورده، تسلیم ایمان مذهبی گردد. ولی برخلاف تمایل خانواده، ژید از کوچکی طبع سرکشی داشت و تعلیمات مذهبی را نمی پذیرفت.
در سال 1880 یعنی در یازده سالگی آندره ی کوچک پدر خود را از دست داد و نفوذ و قدرت مادرش نسبت به وی فزونی گرفت و مادر سخت گیر او را در فشار گذاشت که هم امور مذهبی را انجام دهد و هم در مدرسه به تحصیل بپردازد، ولی ژید از هر دو موضوع امتناع داشت و ناچار لجاجت و سخت گیری مادرش از اندازه گذشت تا جایی که وی به گریه و زاری های آندره اهمیت نمی داد.
در نتیجه ی شدت فشار، آندره دچار حمله ی عصبی گردید و به رختخواب افتاد و مادرش ناگزیر شد او را برای معالجه به آسایشگاه «سناتوریوم» ببرد؛ گرچه بر اثر مداوا و آزادی عمل حال ژید بهبود یافت ولی آثار این دوران فشار و اسارت و بیماری در نوشته های وی به ظهور رسید. ژید به تحصیل بی علاقه بود و از محیط مدرسه نفرت داشت و همان اندازه که مادر و سایر افراد خانواده اش به تحصیلات آندره و تعلیمات مذهبی وی علاقه مند بودند چند برابر آن وی نسبت به هر دو موضوع بی علاقه بود تا بالاخره مادر ژید یک نفر معلم سرخانه برای تعلیم وی گماشت و بهترین و ضروری ترین کتاب تحصیلی او را انجیل قرار داد.
با این حال آندره ژید از معلم خودش موسیقی آموخت و در این هنر پیشرفت بسیار کرد. او همچنین با وجود مواظبت خانواده اش چند کتاب دیگر به دست آورده در ساعات فراغت مطالعه می کرد و از این راه با نویسندگی و ادبیات آشنا شد و از همین روزنه ی کوچک دنیای بزرگ ذوق و هنر را تماشا کرد و برای تمام عمر فریفته ی آن شد و در تحت قانون فطری که هر موجود ذی روح در برابر فشار و محرومیت عکس العمل شدید نشان می دهد، آندره ژید هم مظهر عجیب این واکنش طبیعی قرار گرفت، به طوری که در تمام عمر آزادی و بی بند و باری را جانشین فشار و حرمان دوران کودکی قرار داد . وی در 16 سالگی، بی اختیار عاشق دخترعموی خود «مادلین Madeleine Rondeaux» (1938–1867) گردید. نویسنده ی جوان از این احساسات و عوالم عشق و شیفتگی در آثار خویش صحبت و به نام «امانوئل» از دختر عموی خویش «مادلین» یادآوری می کند. در این موقع وی اولین کتاب خود را به نام «خاطرات و اشعار آندره والتر» منتشر کرد. این کتاب که نخستین اثر نویسنده است تقریباً نیتجه ی یک سلسله ناکامی های دوره ی جوانی است که در تعقیب و امتداد جریان حیات پر از یأس و حرمان کودکی کشانده شده است. این کتاب تحت تأثیر التهابات شدید روحی دوره ی جوانی و در محیط آرام سرزمین «آنسیAnnecy» نوشته شده است.
در سال 1889 کتاب «مسافرت اورین» را نوشت که حاوی شدیدترین و لطیف ترین احساسات و خاطرات ایام جوانی است.
آندره ژید در سال 1893 خود را از قیود خشک تقدس رها ساخته به «تونس» و آفریقا رفت و در مدت دو سالی که در آنجا بود جز مدت یک بیماری که سل گرفت و مجبور شد در «بیسکرا» بماند، به خوش گذرانی مشغول بود . ژید در کشمکش هوی و هوس و زندگی آرام مدتی اسیر و با طبیعت خود در مجادله بود تا آن که سرانجام به پاریس بازگشت و به سال 1897 کتاب «مائده ها ی زمینیThe Fruits of the Earth» را در مراجعت از سفر آفریقا به رشته ی تحریر درآورد.
در این موقع « ژید» دوباره از زندگی در پاریس دلگیر شد و به مسافرت پرداخت و این بار رخت به سوی «الجزیره» کشید و پس از آنکه خبر فوت مادرش به وی رسید بار دیگر به فرانسه برگشت و با تجدید عوالم عشق و شیفتگی دوران جوانی با دختر عموی خود مادلین ازدواج کرد.

وی کتاب «رذل» را پس از مسافرت و گردش در «الجزایر» به قلم آورد، و آن داستان کسی است که برای ابراز شخصیت خود از سنن و مقررات رهایی پیدا کرده و برای اجرای افکار و آرزوهای خود تلاش و کوشش می کند. ژید که از زندگی آرام و انزوا بیزار بود و می خواست حیات خود را در دیدن آثار و مناظر جدید و سیاحت و مطالعه بگذارند در زمانی که پنجاه و چهار سال از عمرش می گذشت یعنی به سال 1923 به مسافرت پرداخت و سفری به «کنگو» کرد و پس از یک سال اقامت در آنجا به پاریس بازگشت. در سال 1936 سفری به کشور «شوروی» کرد و پس از گشت و گذار و مطالعه در آن محیط به فرانسه مراجعت نمود.
آندره ژید پس از فراغت از تحصیلات مقدماتی به مطالعه ی آثار نویسندگان و شعراء پرداخته بود. و کتب زیادی را بررسی کرده بود و با نویسندگان بزرگی مانند«مترلینگ»، «رنیه»، «مالارمه» و « پیرلوئیس» آشنایی داشت.
ژید از بیست سالگی شروع به نویسندگی کرد و اگر چه آثار اولیه اش چندان مورد توجه قرار نگرفت ولی در عین حال مخالفین و موافقینی پیدا کرد و وقتی که اندک شهرتی بهم رسانید و انجمن ادبی لندن در شعبه ی ادبیات، کرسی «آناتول فرانس» را به «آندره ژید» واگذار کرد این کار توجه زاید الوصف خوانندگان و علاقه مندان به آثار ادبی را به سوی ژید و آثار وی معطوف ساخت. آندره ژید علاوه بر نشر آثار ادبی از داستان و بیوگرافی و نمایشنامه به همراهی دوستان و آشنایان خود به تأسیس مجله ی «جدید فرانسه» همت گماشت که مدت سی و سه سال از 1908 تا 1941 دوام داشت و این مجله ی ادبی خدمت بسیار بزرگی به ادبیات جهان و خاصه ادبیات فرانسه نموده است که نسل کنونی آشنایی و ارتباط خود را با آثار و شاهکارهای هنرمندان و نویسندگان معاصر اروپایی و امریکایی مرهون آن می باشد.

«آندره ژید» در سال 1947 به دریافت جایزه ی ادبی نوبل موفق گردید. او به جهت همکاری با آلمان ها در میان هم میهنان خود و در دنیای دموکراسی بد نام گردیده و مورد غضب و کینه قرار گرفته است. از آثار دیگر او می توان «اگر دانه نمیرد»، «در تنگ»، «اودیپ »، « داستایوسکی»، «آهنگ روستائی»، «زیر زمین های واتیکان»، «مسافرت به کنگو»، «کوریدون»، «سکه سازان قلب»، «تزه»، «مکتب زنان»، «ایزابل»، «ربرت ژنویو»، «اخلاق»، «مذاکرات خیالی»، «تربیت زنان»، «دفتر سپید و سیاه»، «باطلاق ها»، «بهانه ها»، «بهانه های تازه»، «اکنون با تو»، «پرومته تزه»، «بازگشت از شوروی»، «بازگشت کودک ولگرد»، «مائده های زمینی»، «خاطراتی از اسکارواید»، «دفترهای یاداشت آندره والتر»،«مائده های تازه» و «مسافرت اورین» را نام برد.