Italian culture






















FRENCH CULTURE
فرهنگ فرانسه











جهت اطلاع به آن دسته از دوستانی که نمیدانستند مجسمه آزادی در فرانسه ساخته شده.







do you want more ?
i'll show you next time!!
next time with italian culture
World Culture Gallery

















end of part1
|
| |||||||||||
|
|
![]() | |||||||||||











مرمت آرامگاه شکسپیر بخشی از طرح کلی بازسازی کلیسای تثلیث مقدس در استراتفورد، زادگاه این شاعر است.
مرمت کنندگان گفته اند که سنگ گورشکسپیر جابجا نمی شود. بر این سنگ عبارات زیر نقش بسته است:
خوشبخت باد آن که از این سنگ بگذرد
نفرین بر او که خاک مرا زیر و رو کند
شکسپیر در کلیسای تثلیث مقدس غسل تعمید داده شد و در همانجا هم به خاک سپرده شد و تصور می شود که نوشته روی سنگ از گفته های او باشد.
جملات فوق باعث شده که از چهار قرن پیش تا کنون افراد کنجکاو به صرافت کاوش در گور معروف ترین ادیب بریتانیا نیفتند و معماران امروزی هم از دست زدن به چنین کاری چشم بپوشند.
شکسپیر در آوریل سال ۱۵۶۴ در کلیسای تثلیث مقدس غسل تعمید داده شد و ۵۲ سال بعد جسد او در آن محل دفن شد.
هرسال هزاران گردشگر از مزار شکسپیر دیدن می کنند.
یان استاینبرن از شرکت خدمات مهندسی و مشاوره ای در بازسازی بناهای تاریخی که مسوولیت این پروژه را عهده دار است با بیان این که "نمی خواهیم نفرین روی سنگ دامن گیر ما شود" تاکید کرد که استخوانهای شاعر از هر تعرض و جابجایی مصون خواهد بود و کسی کاری با آن ندارد.
او گفت که شرکت مهندسی وی فقط درصدد ترمیم و حفظ سنگهای موجود در بنای کلیساست. آقای استاینبرن گفت: "در طول چهار قرن، سنگهای این بنا فرسوده شده اند، لایه رویی آنها ور آمده و بر اثر رفت و آمد مردمی که در مراسم کلیسایی شرکت می کنند، سطح آنها ساییده شده است."
گروه تول يکي از بزرگترين گروههاي جنبش Progressive Metal ( متال مترقي ) است . اين گروه در سال 1990 توسط آدام جونز adam jones ( گيتاريست ) ، ماينارد جيمز کين maynard james keenan ( خواننده ) ، پال دَمور ( باسيست ) و دني کَري danny carey ( درامر ) در لوس آنجلس شکل گرفت .
پيشتاز آنها ( ماي نارد جيمز کين ) يکي از ديوانگان موسيقي هارد راک است .
موسيقي آنان خشم آگين و قدرتمند است و با فضاهاي بي نظير ترکيب شده است . ترانه هاي بلند و غير طبيعي ، اشعار پيچيده ، معاني تجريدي و کليپهاي ويدئويی بسيار بسيار عجيب از آنها گروهي خلاف جريان اصلي موسيقي ساخته است .
براي فهميدن اينکه گروه تول از کجا پيدايش شد ابتدا لازم است سعي کنيم مغز تول يعني ماينارد( خواننده و رهبر گروه ) که به شيوني بيرحم مجهز است را بشناسيم . ماينارد در يک خانواده ي متعصب مسيحي و در شهر آکرون از ايالت اوهايوي آمريکا متولد شد و اوقات زندگي اش را در دانشکده وست پوينت و دانشکده ي نظامي ارتش آمريکا گذراند و سرانجام در 1982 به ارتش آمريکا پيوست . اگر همين مساله براي برانگيختن يک جوان به عصبيت نباشد پس بايد اين را هم اضافه کنيد که او در کودکي توسط ناپدري اش مورد تجاوز جنسي قرار مي گرفت! که در ترانه ي ( زندان سکس ) کوشيده ست تا احساس خود را از آن خاطرات تلخ نشان دهد . وي پس از رهايي از ارتش به لوس آنجلس گريخت ، جايي که دوست قديمي اش آدام جونز سعي کرد او را به تجربه اي جديد از موسيقي بکشاند .

جونز در فيلمهاي سينمايي مسئول جلوه هاي ويژه ي تصويري و مجسمه ساز بود و در شغل خود يکي از بهترينها بود . کار بر روي جلوه هاي ويژه ي فيلمهاي بي نظيري مانند : ترميناتور 2 ، غارتگر 2 و پارک ژوراسيک ذهنش را بر روي اين موضوع متمرکز کرده بود که مي تواند ويدئوهاي خوبي بسازد .
وقتي ماينارد تصميم گرفت احساسات خود را فرو بنشاند هر دو شروع کردند به نوشتن ترانه هايي و بزودي نيز براي گروه خود يک درامر جستند . چند تا آمدند و رفتند تا اينکه دني کري همسايه ي آنها در کمپاني تحت قراردادشان ZOO در گروهي بنام Green Jello درامر بود براي ورود در گروهشان ابراز علاقه کرد .
چهارمين قطعه ي پازل نيز زماني کامل شد که براي ساخت يک فيلم جستجو مي کردند . آنها در آوريل 1991 باسيست ِ گروه Spokane را از واشنگتن به لس آنجلس و گروهشان منتقل کردند . و حالا ديگر بناي گروه تول کامل شده بود.
آنها با يکديگر به يکباره تول در مسير شهرت قرار دادند . در ماه مارس 1992 آنها آلبوم کوچک اما تاثيرگذار ِ opiate را انتشار دادند . آلبومي با 7 قطعه ترانه که بشدت هرچه تمام تر از سياهي آکنده بود که مي توانست مانند الفباي جديدي براي اين گروه هوي متال بکار رود .
در آوريل 1993 مسيرشان را با شرکت در تور مشهور Rollins Band سرعت دادند و اولين آلبوم بلند خود را با نام Undertow ارائه کردند . سفري عميق به انزواي تاريک روح ماينارد ؛ و بسيار بيشتر از opiate ملوديک . با ترانه هايي بيمار گونه مانند "Sober," "Prison sex” شروع و پاياني گيج کننده با ترانه ي Disgustipated .
جلد اين آلبوم تصويري از مجسمه ي يک قفس ميله اي ترسناک بود که توسط جونز ساخته شده بود .

آنها سال 93 در تور Lollapalooza راه خود را پيدا کردند . اجراهاي فراوان زنده شان که با هيجان و ديناميک فراوان همراه بود در کارشان تاثير مثبت داشت . اعضاي گروه آنقدر در اين تورها تلاش کردند تا گروه به روند رو به رشد ثابتي دست پيدا کند .
در آگوست همان سال کليپ ويدئويي Sober در MTV به نمايش در آمد و گروه ، جوايز بهترين گروه تازه وارد و بهترين کليپ موسيقي را از آن خود کرد . قبل از پايان آن سال نيز با دو گروه Fishbone و Rage against machine يک تور گروهي راه انداختند و جاي خود را در ميان گروه هاي پرطرفدار متال باز کردند .
اگرچه 3 سال طول کشيد تا تول آلبوم بعدي خود را عرضه کند اما آنها در اين زمان بيکار ننشستند و Undertow را پلاتينيوم کردند و همچنين دومين کليپ ويديويي را بر روي ترانه ي prison sex ساختند که بلافاصله در 1995 و اينبار هم در MTV جايزه ي بهترين جلوه های بصری را ربود .
در سال 95 باسيست گروه پال دمور از گروه براي مدتي کوتاه جدا شد و به گروه هاي ديگري پيوست . و نزديک به سه ماه بعد جاستين چنسلور justin chancellor عضو تشکيل دهنده ي گروه Peach به گروه ملحق شد و در ماه مي سال 96 تول با عوض کردن تهيه کننده ي خود از کينگ کريمسون کنار کشيد و به استاديوي سيلويا ميسي ، که اولين پروژه هاي غير حرفه اي شان را در گذشته تهيه کرده بود ، بازگشتند . آلبوم بعدي آنها Aenima در اکتبر 96 منتشر شد و بسرعت موفقيت تجاري آلبوم قبلي را پشت سر گذاشت و در جدول فروش به مقام دومي دست يافت . اين آلبوم که گرسنگي عذاب آور هزاران طرفدار گروه را برطرف کرده بود نشان دهنده ي پيشرفت و جاه طلبي عظيم تول چه در موسيقي و چه در اشعار بود و نيز ثابت کرد که سطح سليقه و انتظار طرفداران از تول بسيار بالا رفته است . پس از اين آلبوم بود که گروه مدتي از يکديگر جدا شد و ماينارد گروهي را به نام Perfect Circle A تاسيس کرد .
تول در سال 2001 آلبوم Lateralus را انتشار داد که در آن تک آهنگ خيره کننده ي ( تفرقه ي مذهبي ) Schism برنده ي جايزه ي گرمي براي بهترين ترانه ي متال آلترناتيو در سال 2002 شد .




ماينارد در توضيح پيامهاي گروهشان مي گويد : ما در آهنگها به مسائل متفاوتي اشاره مي کنيم ولي مسئله ي اصلي پيرامون اين جريان است که چرا من در اين جهان زندگي مي کنم ؟ و اگر زنده هستم به خاطر اين دلايل است در غير اينصورت ، هرگز بدنيا نمي آمدم .

نهضت جدیدی که پس از پایان سلطهی فلسفهی اسکولاستیک در اروپا رفته رفته شکل لیبرالیسم به خود گرفت مرهون دو شخصیت انگلیسی " توماس هابز" و " جان لاک" است. این دو شخصیت با وجود تفاوت فاحشی که در فلسفهی خود دارند, ولی به نتایج مشترکی که شالودهی اصلی لیبرالیسم مبنی بر احترام به مالکیت شخصی, آزادی تجارت, آزادی مذهب و توجه به طبقهی متوسط است, رسیدند. یک نفر لیبرال امروزی با میل بیشتری آثار لاک را میخواند چون لاک فردی بود مذهبی دارای سجایای اخلاقی بسیار وطرفدار پارلمان و جمهوری در حالی که هابز دارای یک شخصیت غیر دوستداشتنی و طرفدار حکومت استبدادی بود.
بیشتر عمر هابز به سختی گدشت. او که پارلمان را مسبب جنگهای داخلی انگلستان میدانست و از آن به عنوان مضار جامعه نام میبرد پس از شکست پادشاه از پارلمان مجبور به گریختن به فرانسه شد. در آنجا مشهورترین کتابش را به نام " لوایتان " به چاپ رساند و چون حاوی مطالبی ضد کلیسای کاتولیک بود دولت فرنسه از او رنجید و هابز به شرط اینکه دیگر فعالیت سیاسی نکند به انگلستان بازگشت ولی چندی نگذشت که محکوم شد به اینکه هیچگاه کتابی منتشر نکند.
هابز مانند اغلب فلاسفهی انگلیسی تجربهگرا بود. تجربهگرایی بدین معنیست که تمامی دانشهایی که ما میتوانیم اخذ کنیم حاصل از پدیدههایی است که قابل تجربه باشند به این دلیل که هرکس توسط آنچه که در ذهنش نقش بسته میتواند بیاندیشد و این تاثرات ذهنی تنها از طریق تجربه ممکن میگردد. فیلسوفان اسکولاستیک معتقد بودند که بیشتر آنچه که ما میدانیم بدون آنکه ما مطلع باشیم در ذهن ما موجود است که به آن فطریات میگویند. اما یک فیلسوف تجربی این اعتراض را میکند که اگر ما بعضی چیزها را از پیش میدانیم پس باید این مفاهیم همیشه در ذهن ما حاضر میبودند و دیگر نیازی به تحصیل آنها نبود. هابز عقیده داشت که تنها با اجتماع معلوماتی که در دست ماست میتوانیم به نتایج علمی برسیم پس آنچه را که نتوانیم تجزیه و ترکیب کنیم از موضوع فلسفه خارج است.
هابز خود را یک ماتریالیست میداند. در مقاطع مختلف زمانی در فلسفه, ماتریالیسم معانی متفاوتی دارد مثلا ماتریالیسم هابز با ماتریالیسم مارکس کاملا متفاوتند. از ماتریالیسمی که در قرن هفدهم در اروپا شکل گرفت میتوان به ماتریالسم مکانیکی نام برد که منبعث از فرمولها و روابط حرکت گالیله و نیوتن بود. این ماتریالیسم سعی داشت که عالم را تحت تاثیر قوانین فیزیکی مورد مطالعه قرار دهد. هابز قانون اول حرکت را مورد توجه قرار داد قانونی که میگوید اگر جسمی در حال حرکت باشد حرکتش را تا بینهایت ادامه میدهد مگر اینکه نیرویی خارجی او را متوقف کند. هابز میگوید که حرکت اعضا هستند که حیات را میسازند پس دولتها نیز که که چیزی جر مجموعهای از انسانها نیست از همان روابط پی روی میکنند. او در خط سیر تحلیل اجتماع, سیستم اندیشه و هوشی انسان را به صورت مادهگرایانهای بررسی میکند. هابز میگوید:" سلوک و رفتار آدمی و احساسات و حیات افکار وی نیز شکلی از اشکال حرکت است. و سلوک و رفتار اجتماعی که فن حکومت بر آن قرار گرفته تنها حالتی خاص از رفتار انسانی است که ناشی از عمل افراد انسان در روابط با یکدیگر است."
حس یعنی تاثیر حرکت جسمی در محیط بر اعصاب که به وسیلهی حافظه در ذهن ثبت می شود که محاسبات در آن فکر را میسازد که آن هم مادی است. زیرا اعصاب مادیاند و فکر وابسته به انسان است و اگر انسان بمیرد اعصاب نیز از کار میافتند. سپس او به بررسی شهوات میپردازد. حرکت در مرحلهی ابتدایی کوشش نامیده میشود اگر این حرکت برای رسیدن به امری باشد شوق است و اگر در جهت خلاف آن باشد نفرت است. هر حرکتی که در زندگی ما واقع میشود اگر همسو با شوق یا عشق باشد خوشآیند است و اگر در تعارض با آن باشد نفرت و ناخوشآیند است. اراده همان عکسالعمل به میل یا نفرت است و در صورتی که فعل ما در تعارض با میل یا نفرت باشد, آنکه قوی تر است اراده است. آنچه که ما اخلاق مینامیم همان نیک و بد بر حسب سود و زیانی است که برای ما دارند. او میگوید اگر ما مثلا نسبت به فقیری احساس دلسوزی میکنیم به علت مهربانی و نیکی ما نیست بلکه به این علت است که میترسیم خودمان دچار فقر شویم. اینکه ارزش اعمال ما ار آن سودی که به ما میرسانند تعیین میگردند مورد استفادهی فلاسفهی " سود گرای " قرن هجدهم قرار گرفت ولی هابز فیلسوف سودجو نبود زیرا برای هابز لذت اصل نیست بلکه میل و عکسالمل میل است که برای او اهمیت دارد.
هابز برخلاف بسیاری از فلاسفه انسان را یک موجود اجتماعی نمیشمارد و آن را خلاف حالت طبیعی زندگی انسان میداند. منظور از حالت طبیعی دورانی از زندگی بدوی بشر است که در آن افراد با هم متحد نیستند و گروههای انسانی هنوز تشکیل نشدهاند, زمانی که انسان مفاهیم عدالت و زندگی مشترک را نساخته است. در آن زمان هر فردی خوبی و خوشبختی را برای خود میخواهد و میل به تسلط بر دیگران را دارد. در آن زمان اعمال بیشتر بر خلاف منفعت و زندگی یکدیگر بوده است. رقابت همان تجاوز و خشونت میشود و همه علیه هم میگردند. در این صورت مهمترین غریزهی هر انسان که حفظ نفس و نیاز به امنیت فردی است از بین میرود. و به قول هابز زندگی " نکبتبار و حیوانی و کوتاه" میشود. انسان برای تامین امنیت خود و فرار از بدیهای زندگی فردی مجبور به زندگی اجتماعی روی آورده است و در این راه قویترین امیال خود را وانهاده و تن به پیمانها زندگی اجتماعی داده است. اما به علت تمایلات غیر اجتماعی افراد نمیتوان انتظار داشت که خودشان حقوق یکدیگر را رعایت کنند و امنیت را برقرار سازند پس باید هیئت حاکمیهای با قدرت مطلق را بسازند تا قوانین را با زور و قدرت اعمال کند و به جنگ پایان بخشد. " قوانین موضوعه بدون شمشیر چیزی جز کلمات نبوده و به هیچوجه نیرویی برای امنیت یک فرد ندارد" یا " کلمات تلفیق یافته ضعیفتر از آنند که بدون وجود ترس از قدرت متکی به زور بتوانند حرص و طمع و خشم وسایر شهوات انسانی را مهار نمایند.
اما چرا انسانها به نظر هابز نمیتوانند بدون انتخاب حاکم و دولت مانند بسیاری از دستههای دیگر جانوران در گلهها همکارانه زندگی کنند؟ چرا هابز میگوید :" انسان برای انسان گرگ است."؟ او جواب میدهد که چون این موجودات بر خلاف انسان به صورت غریزی خواستار رقابت و تسلط بر یکدیگر نیستند آنها به صورت طبیعی در دستهها و گروهها زندگی میکنند و جامعهای را تشکیل دادهاند در حالی که قوانین در میان آدمیان قردادی است و خواستهی خودشان نبوده است. جامعه یک جسد مصنوع است " جامعه صرفا یک افسانه است. فریب و خیال است." او اضافه میکند که: " به عقیدهی من در طبیعت تمام افراد بشر یک تمایل عمومی موجود میباشد و آن عبارتست از میل دائمی و استمراری و بیآرام به تحصیل قدرت مافوق قدرت که تنها با مرگ خاتمه می پذیرد و بس و سبب این علاقه همیشه آن نیست که انسان امیدوار است که لذات و مسراتی را که بدست آورده و در تملک خویش دارد افزون سازد و لذت را به منتهای درجهی شدت رساند و نیز سبب آن نیست که انسان نمیتواند قانع به قدرتی در حد اعتدال گردد بلکه سبب آن است که انسان نمیتواند مطمئن شود که قدرت و وسائلی را که برای زندگی خوش و مسرتبخش تحصیل کرده و در تملک دارد بدون تحصیل قدرت بیشتری میتواند حفظ نماید."
هابز طرفدار و مدافع حکومت مانرشی و مطلق است اما این دفاع متفاوت از دفاع چاپلوسان و متملقین از مستبدان است. اولا او معتقد است افراد با هم مساویند و ثانیا او احترامی نسبت به حکومت مطلق قائل نیست و تشکیلش را تنها به علت اجبار میداند:" دولت یک لوایتان – غول دریایی - است و هیچ کس لوایتان را دوست نداشته و به آن احترام نمیگذارد."
حکومت بدین صورت انتخاب میشود که اکثریت حاکمی را انتخاب میکنند ولی بعد از آن, حضور مردم در قدرت از بین میرود. حاکم مطلق انتخاب شده, اختیارات نامحدودی دارد و مهمترین وظیفهاش حفظ امنیت و صلح است. حاکم حق سانسور هر نوع عقیدهای را دارد زیرا نمیخواهد چند صدایی باعث تجزیه و انحطاط جامعه شود. هیچ سازمان و حزبی تایید نمیشوند تنها یک صدا باید باشد آن هم مطابق میل حاکم گردد. قوهی مقننه مجریه و قضاییه به عهدهی حاکم است. مردم حق مخالفت و اعتراض ندارند.
حکومت محدود به حکومت یک نفر نیست بلکه هر نوع حکومتی که بتواند صلح را برقرار سازد مفید است . پارلمان هم میتواند نقش حاکم را داشته باشد به شرط اینکه خودش قانون را وعظ کند و خودش هم آن را اجرا کند. ولی هابز حکومت پادشاه همراه پارلمان را نامطلوب میداند زیرا درگیریها و مشاجرههایی که ممکن است بین حاکم و پارلمان رخ دهد را عاملی برای هرج و مرج میداند همانطور که همین عامل در زمان هابز باعث اضمحلال جامعه انگلستان و وقوع جنگهای داخلی شده بود. او بین حکومت پادشاهی و پارلمانی, پادشاهی را ترجیح میدهد زیرا میگوید درست است زمانی که منافع حاکم با مردم در تعارض است به صورت طبیعی حاکم منافع خود را در نظر میگیرد ولی تک تک اعضای پارلمان هم همین کار را میکنند پس تعداد تضاد در حکومت مطلقه کمتر خواهد بود.
وظیفهی هر شهروند اطاعت کامل از دولت است ولی در اینجا دو استثناﺀ وجود دارد. دیدیم که هابز معتقد بود بهانهی تشکیل حکومت توسط افراد, حفظ نفس است پس اگر حکومتی بخواهد دست به عملی بزند که منافی حق حیات هر فردی باشد, شخص میتواند از خود فاع کند مثلا اگر دولت او را برای جنگ با دولت دیگری بفرستد فرد میتواند از جنگیدن سرباز زند. همینطور اگر حکومت نتواند امنیت را به وجود آورد مقاومت مقابل دولت جایز است و حق حاکمیت از آن دولت سلب میشود.
بروز درگیریها و حوادث مختلف ضد حکومت مطلق در اروپا نشان میدهد آن قسمت فلسفهی هابز مبنی بر حالت تسلیم مردم مقابل حکومت تاثیر چندانی بر نهضت فکری اروپا نگذاشت. اما آنچه که در این فلسفه نو و انقلابی بود و تاثیر شایانی بر نیروهای لیبرال گذاشت بررسی علمی و بیغرضانهی هابز از سیستمهای حکومتی و به خصوص عقیده به منفعتگرایی انسان بدون نگاه بدبینانه به این فردیتخواهی بود. وقتی ماکیاول میگوید:" مردم به قدری سادهلوحند و چنان آمادهی اطاعت از ضرورتهای آنی هستند که فریبدهنده همواره فریبخوردگانی دارد." حتما مقصودش تحقیر انسان است. اما هابز هرگز چنین عقیدهای نداشت به نظر او اینکه مردم از منافع خودشان تبعیت میکنند و نسبت به مشکلات مردم دیگر بیتفاوت هستند نه بد است نه خوب. در واقع این تنها نیروی محرک انسان و غیرقابل حذف از طبیعتش است. باید کاری کرد که بر اساس یک منفعت مشترک مردم را با هم متحد ساخت او میگوید در جامعه مصالح فرد است که معنی میدهد و باید برای رسیدن به آن کوشید.
منابع :
لوایتان نوشتهی توماس هابز
تاریخ فلسفهی غرب نوشتهی برتراند راسل
سیر حکمت در اروپا نوشتهی محمد علی روغی
تاریخ فلسفهی سیاسی نوشتهی بهاﺀالدین پاسارگاد
تگ : طوماس هابس
هراكليتوس(Heraclitus) پ م 480-540
هراكليتوس از معروفترين فيلسوفان پيش از سقراطى است كه فلسفه او را بسيارى از فلاسفه بزرگ غرب مورد توجه قرار داده اند از آنجمله مىتوان به افلاطون هگل نيچه هايدگر و لنين اشاره كرد
هراكليتوس در شهر افه سوس كه دومين شهر بزرگ يونان بود و نزديك ميلتوس قرار داشت به دنيا آمد اما وى تفاوتى عمده با سه فيلسوف طبيعى ميلتوسى داشت او برخلاف سه فيلسوف قبلى كه بدنبال ماده اوليه طيبعت مىگشتند تلاش خود را روى آهنگ تغييرات طبيعت و چگونگى اين تغييرات متمركز كرده بود او تغيير دايمى وجريان داشتن و سيال بودن را سرشت و خصلت و اصلى طبيعت مىدانست شايد به خاطر همين توجه به تغييرات باشد كه او آتش را به عنوان اصل و مبدا مطرح مىكند البته بايد توجه داشت كه نقش آتش براى هراكليتوس مانند نقش آب براى طالس يا هوا براى آناكسيمنس نيست و بيشتر آتش براى او جنبه سمبوليك دارد براى مثال هراكليتوس اين مسئله را مطرح مىكند كه اگر A را يك ماده اوليه فرض كنيم كه به ماده B تبديل مىشود و سپس B به C تبديل شود اما چون معكوس اين روند نيز امكان پذير است پس B توانايى تبديل به A و C و C نيز توانايى تبديل به A و B را دارد پس هر كدام از اين مواد را مىتوانيم ماده اوليه فرض كنيم در نتيجه چيزى كه اينجا اهميت پيدا مىكند نفس اين تغييرات است نه اينكه ماده اوليه چه بوده.
هراكليتوس بيان مىكند كه هيچگاه نمىتوان در يك رودخانه دوبار پا گذاشت از اين جهت كه بار دوم رود تغيير كرده است و رود قبلى نيست و در ضمن ما هم شخص قبلى نيستيم كه پا در رودخانه گذاشته بوديم.
اين تغيير و تحول دايمى جهان را مىتوان جنبه اول دكترين هراكليتوس دانست جنبه دوم دكترين او در باره كشمكش اضداد در جهان مىباشد او مرگ شخصى را لازمه زندگى شخص ديگر مىداند بدى و نيكى را يكى مىداند كه فقط در نظر ما متفاوتند خوشى و بدحالى را لازم و ملزوم هم مىداند در جمله اى چنين بيان مىكند دريا تميزترين و كثيفترين آبهاست زيرا براى ماهى سالم و گوارا ست و براى انسان مضر و غير قابل نوشيدن است در جمله اى ديگر چنين مىگويد خدا روز و شب است و سيرى و گرسنگى زمستان و تابستان است و جنگ وصلح .
البته روشن است كه خداى او آن خداى اساطيرى و آسمانى نيست چون وى در جاهاى مختلفى واژه يونانى لوگوس(Logos) به معناى خرد و منطق را به جاى كلمه خدا به كار برده است خداى او خدايى است كه آشكارا در برخورد اضداد طبيعت قابل مشاهده است در حقيقت اوبه منطقى كه از طريق اضداد تغييرات طبيعت را كنترل مىكند خدا يا لوگوس مىگويد او نيز مانند ساير يونانيان باستان به دنيايى ازلى و ابدى معتقد است چناچه در جمله اى اين مطلب را اينگونه بيان كرده است: اين جهان را نه خدا و نه انسانى ساخته است بلكه هميشه از قبل بوده است و خواهد بود.
هراكليتوس از لحاظ اجتماعى شخصى گوشه گير و مردم گريز بوده است و اين بدان جهت است كه دايما به تغييرات مردم توجه مىكرده و دوست امروز را به سبب تغييرات اوضاع دشمن فردا و دشمن ديروز را دوست امروز مىدانسته از اين جهت مردم را شايسته اعتماد نمى دانست و از آنها كناره گيرى مىكرد به همين جهت به او حكيم گريان هم مىگويند.


این عکس برای دوستم بهراد
چون علاقه زیادی به سوژه سیگار دارد
ميكلآنژلوآنتونيوني و آثارش
ميکل آنژلوآنتونيونی، 29/ سپتامبر/ 1912 در فراري ايتاليا متولد شد. سال 1935 در رشته اقتصاد و تجارت از دانشگان بولونيا فارغالتحصيل شد،وی علاوه بر تجربههايي که با فيم 16 ميليمتري داشت، در روزنامه محلي ايلكوريرهپادانو نقد فيلم مينوشت دربین سالهاي 39-1935 یعنی همان زمان که كارمند بانك بود، تلاش كرد مستندي درباره بيمارستانهاي رواني بسازد كه موفق نشد. در 1939 به رُم مهاجرت كرد تا سينما را به طور جدي دنبال كند. در آن جا، نويسنده و منتقد مجلة معروف سينما- ارگان سينمائي حزب فاشيست، به سردبيري ويتوريوموسوليني- شد.
آنتونيوني در 1940 وارد «مركز تجربههاي سينمائي رُم» - مشهورترين مدرسه سينمايي ايتاليا- شد و حدود دو سال در آن جا تحصيل و تجربه كرد و سرانجام در سي سالگي امكان نخستين تجربه حرفهاي سينما را يافت كه همكاري با روبرتوروسليني در نوشتن فيلمنامه خلبان باز ميگردد (1942) بود. در همين سال در نوشتن فيلم نامه دولال (فرانكو فولكينيوني) همكاري كرد و در همين فيلم، دستيار كارگردان هم بود سپس به عنوان نماينده سينماي ايتاليا به فرانسه رفت و در فيلم ميهمانان شب (مارس كارنه، 1942) كه محصول مشترك دو كشور بود، دستياري كارگردان را به عهده گرفت.
كارگرداني نخستين فيلم كوتاهش اهالي پو رادر 1943 آغاز كرد كه درباره ماهيگيران رودخانه پو بود، اما تا سال 1947 نتوانست آن را كامل كند. با جوزپه دسانتيس در نوشتن فيلمنامه شكار تراژيك (1947) همكاري داشت و طي سه سال بعدي چند مستند كوتاه ساخت و با فليني هم در فيلمنامه شيخ سفيد (1952) همكاري كرد.
آنتونيوني در 38 سالگي، سرانجام اولين فيلم بلندش وقايع يك عشق (1950) را ساخت كه نشانهها و عناصر سبك و پرداخت او كه در فيلمهاي ديگرش تكامل يافت، در آن آشكار بود. در 1957 نيز دو نمايش با نامهاي رسوايي پنهان و من و دوربين را روي صحنه برد. در طول دهه 1950، آنتونيوني چهار فيلم ديگر ساخت: شكست خوردگان (1952)- خانم بدون كامليا (1953)- رفيقهها (1955) و فرياد (1957) . او هم چنين اپيزود قصد خودكشياز فيلم عشق در شهر، (1953) را كارگردان كرد.
آنتونيوني در 1959 با فيلم ماجرا به نخستين موفقيت بينالملياش دست يافت و جايزه ويژه هيأت داوران جشنواره كن را دريافت كرد. اين فيلم، بلوغ زيبائي شناسي يگانه او و هم چنين جلوة بارز تم مورد علاقه و سبك استفادهاش از دوربين بود كه در دو فيلم بعدياش- شب (1960) و كسوف (1962)- نيز ادامه يافت و سه گانة معروفاش شكل گرفت.
فيلم بعدي - صحراي سرخ (1964) - را كه نخستين فيلم رنگياش بود نيز ميتوان به نوعي پيوسته به اين سه فيلم، و مجموعه آن را يك چهارگانه خواند. تم اصلي اين فيلمها، خلأ عاطفي انسان در جهان مدرن و جستجوي
|
|
بيهودهاش براي يافتن و رها كردن خويش در دنياي ماشيني، و ناتواني خستهكننده در برقراري ارتباط با ديگران است. نماهاي ثابت و طولاني او تا عمق درون شخصيتها نفوذ ميكند. سكون اين نماها، فشاري را كه زمانه برروح و روان و عاطفة انسانها چيره ميكند، نشان ميدهد و القا ميكند. عناصر طبيعي و مصنوعي جهان پيرامون نيز براي القاي وضعيت روحي شخصيتها و نمايش فشاري كه منجر به از خود بيگانگي و اضطراب رواني ميگردد، در فيلمهاي آنتونيوني به كار گرفته ميشود. فيلمهاي او اغلب طرح مشخص و مرسوم و كلاسيك داستاني ندارد و ابهام روايت در آنها، تقريباً به مرز راز ميرسد. او معمولاً برروي شخصيتهاي زن آثارش متمركز ميشود و مردان، اغلب حكم كاتاليزور را دارند.
ماجرا، هم چنين نخستين نقش آفريني مونيكاويتي به عنوان زن غير متعارف آثار او،هم باعث جلب توجه تماشاگران بيشتري به فيلمهاي آنتونيوني شدو هم به نظر ميرسد كه برانگيختگي عناصر عاطفي و احساسي در فيلمهاي بعدي اش را ناشی شد.
مهارت آنتونيوني در كار با زمان و فضا براي القاي دنياي دروني آدمها، در صحراي سرخ جلوة ديگري يافت. اودر اين
فيلم، حتي مكانهاي طبيعي فيلمبرداري را نيز براي نمايش حالتهاي رواني شخصيتهايش رنگآميزي كرد. فيلم بعدياش، آگرانديسمان (1966)، گسست قابل توجه او با گذشتهاش بود: اين فيلم به زبان انگليسي در انگلستان ساخته شدو شخصيت اصلياش يك مرد بود. پرداختِ با روح و مهيجي داشت اما عناصر راز و ابهام هنوز در آن موج ميزد و روابط بين آدمها، هم چنان نفساني و تيره بود.
آنتونيونی فيلم زابريسكي پوينت را که ماجرای آن در غرب آمريكا ميگذشت،دز سال 1970 ساخت.او پس از يك غيبت طولاني، بار ديگر با حرفه: خبرنگار (1975) به سبك آشنايش در دهة 1960 و همان مشغلة ذهني- نااميدي، ناتواني و احساس بيقراري و كسالت- بازگشت. راز اُبروالد را چهار سال بعد( با استفاده از امكانات ويدئو و بر اساس نمايشنامة عقاب دوسر اثر ژان كوكتو )براي تلويزيون ساخت، كه به عنوان اثري از آنتونيوني قابل تشخيص نبود. در همين دهه مستندي دربارة چين ساخت. با هويت يك زن (1982) بار ديگر به همان زمينههاي آشنايش برگشت كه جايزه ويژه سيوپنجمين سالگر جشنواره كن را برايش به ارمغان آورد.
طي دهه 1980 آنتونيوني كم كار و كم كارتر شد. سن بالا هم چنين دو سكته كه در اوايل دهه 90 رخ داد، او را عملاً زمينگير كرد. فقط چند فيلم كوتاه تبليغاتي، از جمله فيلمي براي كارخانه اتومبيلسازي رنو، و مستندي درباره رم به مناسبت برگزاري مسابقات جامجهاني فوتبال در ايتاليا (1990) كه يك قسمت از مجموعه فيلمهايي بود كه چند كارگردان نامدار سينماي ايتاليا دربارة شهرهاي كه مسابقهها در آنها برگزار ميشد، ساخت.
اعتبار جهاني آنتونيوني هم چنان ناشي از فيلمهاي او در نيمة اول دهه (1960) است؛ آثاري اصيل از يكي از برجستهترين هنرمندان خلاق سالهاي پس از جنگ دوم جهاني. تقريباً در همة فيلمهاي او، نماها برخلاف توقع تماشاگر و قراردادهاي آشناي سينماي كلاسيك هاليوود عمل ميكنند. در بسياري از فيلمهايش به نظر ميرسد كه شخصيتهاي اصلي، بازتابي از خود او هستند؛ آدمهائي كه در كار خلق تصوير، داستان گويي و يا ساير اشكال هنرياند (فيلمساز «خانم بدون كامليا»، معمار «ماجرا»، رمان نويس «شب»، عكاس «آگرانديسمان»، گزارشگر تلويزيوني «حرفه: خبرنگار»، نقاش «راز اُبروالد» و فيلم ساز «هويت يك زن».) اما اهميت خرفه اين شخصيتها، تنها در روايت و داستان فيلمهاست، و نه تكنيك آنها.
در اين فيلمها، گويي هنرمندان در جهاني گرفتار شدهاند كه بازتاباندن تصوير خودشان در آن ناممكن است. هر چند فيلمهاي آنتونيوني، آثار «تجربي»- به آن معنا كه به كارهاي هاليس فرامپتن، مايكل اسنو يا اندي وارهول
|
|
اطلاق ميشود - نيستند، اما شيوة روايت تخت (يا به تعبير رولان بارت، «به طرز عجيبي مات») او باعث ميشود كه تماشاگر براي دستيابي سريع به تداوم روايت، به مانع برخورد كند. به دليل همين غرابت و پيچيدگر ساختار و روايت بود كه نخستين نمايش ماجرا در جشنوارة كن جنجال آفريد. هر چند بعدها طي سه دهه (در سالهاي: 82، 72، 1962) اين فيلم جزو ده فيلم انتخابي منتقدان در رأي گيريهاي مجلة «سايت اندساند» قرار گرفت.
آنتونيوني بارها گفته است كه جنبههاي روايي و دراماتيك فيلمهايش- داستان گويي به شيوه ادبي- هر چه زمان ميگذرد اهميتش كمتر شده تا جايي كه در زابريسكي پوينت، حرفه: خبرنگار و راز اُبروالد به فقدان كامل جلوههاي دراماتيك رسيده است. داستانهاي آنتونيوني، آغاز و پايان كلاسيك و مشخص ندارد؛ با اين حال، او براي هر دو مرحله، ايدههاي خاصي دارد. او خود در اين باره ميگويد: «داستانهاي امروزي هميناند، بيآغاز و بيپايان، بدون گرههايي دراماتيك و گرهگشائي. قواعد نمايشي قديمي، ديگر به كار نميآيند.»در ساختار دايرهوار آثار آنتونيوني، شخصيتهاي تكرار شونده همواره به انتهاي يك راه ميرسند. آن چه آثار آنتونيوني را در اساس از نئورئاليسم جدا كرد، عدم توجه او به ارتباط شخصيتها و اجتماع است. او بيشتر به فرديت و درون آدمهاو ارتباطشان با يكديگر ميپردازند و هم چنين احساسهايي كه جهان پيرامون (جامعه) در آنها ايجاد ميكند. و اين همان نكتهاي است كه برخي از منتقدان، به «رئاليسم دروني» آثار آنتونيوني تعبير كردهاند.
كلام در فيلمهاي او، اطلاعات زيادي دربارة روايت و داستان به تماشاگر نميدهد بلكه خبر از درون آدمها ميدهد؛ آن هم به شيوهاي غير مستقيم. بدین نحو كلام و صداي شخصيتها، همچون ساير صداهاي فيلمهايش، بيشتر جنبة آوايي و زيباييشناسي صوتي دارد تا همان نقشي كه معمولاً كلام در فيلمهاي كلاسيك برعهده ميگيرد. در بيشتر فيلمهاي او، جمعيت يا غايب است و يا براي نمايش تنهائي شخصيتها در ميان جمع به كار ميرود. همچنين در بيشتر فيلمها، مكانهاي عمومي تقريباً خالي، و القا كنندة كيفيت خلأ است.
هر دو شكل استفاده از جمعيت و مكانها در شب ديده ميشود- تقريباً به جز فيلم حرفه: خبرنگار كه از معدود فيلمهاي آنتونيوني است كه در آن از آفتاب داغ و فضاها و مكانهاي روشن و براق استفاده كرده است- نقطههاي عطف آثار او، معمولاً در شب يا صبح زود رُخ ميدهد؛ بازهم مانند شب، كه شبش آگاه كننده و هشدار دهنده است؛ و سحرگاهش معلوم نيست كه يك پايان است يا يك آغاز.
فيلمشناسي:
به عنوان دستيار كارگردان: 
1-دو خيانتكار: همچنين دستيار كارگردان: انريكو فولكينيوني (1942)
2-مهمان شب: كارگردان: مارسل كارنه (1942)
به عنوان فيلمنامه نويس:
1-بازگشت خلبان: كارگردان: روبرتو روسليني (1942)
2-شكار تأسفبار (شكار تراژيك): كارگردان: جوزپه دسانتيس (1947)
3-شيخ سفيد (طرح اوليه): كارگردان: فدريكو فليني (1952)
به عنوان كارگردان تئاتر:
1-من دوربين هستم. از نوشتة جان دان دروئن (1947)
فيلمهاي كوتاه:
1-مردمان پو (اهالي پو): ايتاليا، 9 دقيقه، سياه و سفيد، فيلمنامه: آنتونيوني (47-1943)
2-نظافت شهر، N.U. : ايتاليا، 9 دقيقه، سياه و سفيد، فيلمنامه: آنتونيوني (1948)
3-دروغ عاشقانه: ايتاليا، 10 دقيقه، سياه و سفيد، بازيگران، آناويتا- آني اوهارا- سرجوريموندي- تساندروروبرتي (49-1948)
4-خرافات: ايتاليا، 9 دقيقه، سياه و سفيد، فيلمنامه: آنتونيوني (1949)
5-دخترك يك سفيد پوست: ايتاليا، 10 دقيقه، سياه و سفيد (1949)
6-هفت چوبدست و يك دست لباس: ايتاليا، 10 دقيقه، سياه و سفيد (1950)
7-ويلاي هيولاها: ايتاليا، 10 دقيقه، سياه و سفيد، فيلمنامه: آنتونيوني (1950)
8-خط آهن فلوريا: ايتاليا، 10 دقيقه، سياه و سفيد، فيلمنامه: آنتونيوني (1950)
9-تا حدودي دربارة يك آدم: ايتاليا، 10 دقيقه، سياه و سفيد، فيلمنامه: آنتونيوني (1950)
10-خودكشيهاي ناموفق (اپيزودي از عشق در شهر): ايتاليا، 20 دقيقه، سياه و سفيد، فيلمنامه: آنتونيوني بازيگران غيرحرفهاي (1953)
11-فيلم آزمايشي (اپيزود I Tri Volti ) : ايتاليا، 33 دقيقه، رنگي، فيلمنامه: آنتونيوني، بازيگران: ثريا اسفندياري، ايوانو داوولي، جورجو سانتارللي، پيروتوزي. (فيلم آزمايشي از ثريا، ملكة سابق ايران، براي بازي در دو فيلم داستاني كوتاه به كارگرداني مائودوبولونيني و ايندووينا)- (1965)
1-خاطرات يك عشق: ايتاليا- 110 دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه: آنتونيوني- بازيگران: لوچابوزه- ماسيموجيروتي- فرناندوسارلي- جينوروسي. (1950)
2-شكست خوردگان: (ايتاليا و فرانسه- 110 دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه: آنتونيوني- بازيگران: برانكو اينترليني- آناماريا فرهرو- ادي مالتالياتي- ژان پييرموكي- آني نويل (1952)
3-بانوي بدون گلهاي كامليا: ايتاليا- 105 دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه آنتونيوني- بازيگران: لوچابوزه- آندره آچه كي- جينوچروي- آلن كاني. (1953)
4-رفيقهها: ايتاليا- 104 دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه: آنتونيوني- بازيگران: والنتينا كورتز- ايون فورنو- اتوره مازوري- گابريل فوزتي- محصول (1955) (اين فيلم براساس نوشتهاي از: چزاره پاوزه ساخته شد. كه در جشنوارة سينمائي ونيز در همان سال برندة شير نقرهاي شد.)
5-فرياد: ايتاليا- 102 دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه: آنتونيوني- بازيگران: آليداوالي- استيوكاكران- دوريان گري. (1957)
6-ماجرا: ايتاليا و فرانسه- 140 دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه آنتونيوني- بازيگران: گابريلدفرزتي- مونيكا ويتي- له آماساري- دومينيك بلانشار- ونزوريچي (1960)- (اين فيلم در همين سال جايزة ويژة هيأت داوران جشنوارة كن را دريافت نمود).
7-شب: ايتاليا و فرانسه- 122 دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه آنتونيوني- تونينوگوئهرا- بازيگران: ژانمورو- مارچلوماستورياني- مونيكا ويتي- برناردويكي. (اين فيلم در سال 1961 برندة خرس طلائي، از جشنوارة برلين شد).
8-كسوف: ايتاليا و فرانسه- 125 دقيقه- سياه و سفيد- فيلمنامه: آنتونيوني- تونينوگوئهرا- بازيگران: مونيكاويتي- آلن دلون- فرانسيسكورابال- لوئيس سينيد (1962) (اين فيلم در همان سال برندة جايزة ويژة هيأت داوران جشنوارة كن شد).
9-صحراي سرخ: ايتاليا و فرانسه- 120 دقيقه- رنگي- فيلمنامه: آنتونيوني- تونينوگوئهرا- بازيگران: مونيكاويتي- ريچاردهريس- كارلوكيونتي- آلدوگروتي (1964). (برندة شير طلائي جشنوارة ونيز)
10-آگراند بسمان: انگلستان- 112 دقيقه- فيلمنامه: آنتونيوني- تونينوگوئهرا- بازيگران: ونساردگريو- ديويدهمينگز- سارامايلز- جين بركين- جان كاسل- پيتربودلز (1966) (اين فيلم براساس رمان خوليوكورتازار ساخته شد و در سال 1967 برندة نخل طلائي جشنوارة كن گرديد).
11-قلة زابريسكي: آمريكا- 105 دقيقه- رنگي- فيلمنامه: آنتونيوني- بازيگران: مارك فلهشت- دارياهالپرين. (1970)
12-چين: ايتاليا- 128 دقيقه- رنگي (مستندي در باره چين امروز. آنتونيوني در 1972 در پي دعوت چوئنلاي به چين سفر كرد، پنج هفته در آن جا ماند. سيهزار متر ( m 30000) نگاتيو سوپر 16 بكار گرفت، يعني چيزي حدود 9 ساعت فيلم.)
13-حرفه: خبرنگار (كه در آمريكا با نام مسافر به نمايش درآمد. (1974): ايتاليا، فرانسه، اسپانيا- 126 دقيقه- رنگي- فيلمنامه: مارك پپيلو. بازيگران: جك نيكلسون- ماريا اشنايدر- جنيروناكر. (مارك پپيلو، برادر كلرپپيلو (همسر برناردوبرتوچي) به عنوان همكار فيلمنامه نويس، چند اثر معتبر در كارنامة كم ورقش دارد. وي براي فيلمنامة «آخرين امپراتور» ، اسكار بهترين فيلمنامة اقتباسي را دريافت كرد،)
14-راز اوبروالد: ايتاليا- 112 دقيقه- رنگي- فيلمنامه: آنتونيوني- تونينوگوئهرا. بازيگران: مونيكا ويتي- فرانكو برانچاروسي- اليزابتاپوترني. (1980) (براساس كتاب «شاهين دوسر» اثر ژان كوكتو.)
15-هويت يك زن: ايتاليا و فرانسه- 128 دقيقه- رنگي- فيلمنامه: آنتونيوني- بازيگران: توماس ميليان- كريستين بواسون- دانيلاسيلورو- مارسل بوزوفي (1982)
و فيلم رُم (مستند كوتاه – 1990) همچنين از ميان ابرها (1995). ![]()
میکلآنجلو آنتونیونی ۲۹ سپتامبر ۱۹۱۲ - ۳۰ ژوئیه ۲۰۰۷،
آرتور شوپنهاوئر، فیلسوف بزرگ آلمانی، به سال ۱۷۸۸ در دانتزیگ متولد شد و در سال۱۸۶۰ در فرانکفورت درگذشت. پس از پایان تحصیلات در رشته فلسفه، شاهکار خود کتاب « جهان همچون اراده و ایده» را در سال ۱۸۱۸ نوشت و آن را انتشار داد. ولی کتاب وی مورد استقبال قرار نگرفت و پس از سالها فقط چند نسخه آن به فروش رفت. تنها پس از حدود سی سال از انتشار کتاب مزبور در حدود سال ۱۸۴۸ بود که فلسفه او مورد استقبال قرار گرفت و ناگهان به اوج شهرت رسید.
شوپنهاوئر خود را جهان- میهن می دانست و هرگز یک ملت باور( ناسیونالیست) آلمانی نشد. وی فرهنگی بسیار پهناور داشت و نویسنده ای زبردست بود. او هرگز ازدواج نکرد. وی ادعایش اینست که حقیقت را از افلاطون ، بودا وکانت دریافته است.
برای ورود به نظریات او درباره هنر و موسیقی و اهمیت و ارزش آن باید مختصری از مبانی، مفاهیم و نتایج فلسفی او بیان شود.
* * *
شوپنهاوئر در تاریخ فلسفه به بدبینی معروف شده است. وی دارای مسلک ایده آلیسم می باشد و دراین قسمت زیر نفوذ کانت قرار دارد.
اما شوپنهاوئر در فلسفه خود سعی میکند که این حقیقت را مدلل سازد که جهان، نمایش ساده ای است که عامل آن اراده ای کور می باشد. برخلاف هگل که حقیقت جهان را عقل می پنداشت و جهان را از راه آن تفسیر میکرد.
اراده ذات مطلق است و چیز های جهان همه نمود و نمایشهای اوست به درجات مختلف. این امر واحد، این جهان نمایش و تصورات را که متغیر و تابع زمان و مکان و متکثر است، جلوه گر می سازد، مطابق صورتها و نمونه هایی که ثابتند و از تبعیت زمان و مکان فارغ و نمونه کامل چیزها می باشند. همان نمونه هایی که افلاطون ایده ها(صور یا مثل ) نامیده است. جهان این صور برعکس جهان اراده و حوادث، جهان وحدت وکلیت و سکون و ثبات و بقاست. هریک از انواع نیروهای طبیعت، خواه جماد، گیاه و حیوان مرتبه مخصوصی است از تجسم اراده کل که به عالم نمایش و تصویر درآمده است. مفاهیمی چون نیرو، حرکت و علیت هم اراده است. اگر اراده به شکل کل درنظرآید، آزاد است و مختار؛ زیرا در جنب آن اراده دیگری که آن را مجبور و محدود کند وجود ندارد؛ اما هر جزیی از اجزای کل یعنی، انواع و اراده افراد و اعضا همه معلول و مجبور اراده کلی هستند و تابع ضرورت و ایجاب. این اراده دچار کوشش بی پایان و سرگردانی ابدی است و حیات و زندگانی لاینقطع تولید میکند. مفهوم اراده، به « خواست» و « خواست زندگی» هم تعبیر میشود.
اصل وجود و حقیقت ذهن انسان نیز اراده است و حتی تن او نیز همان اراده اوست که عینیت پیدا کرده است و هر عنصری از تن مناسبت و مساعدتی با امری از امور اراده که تمایلات و نفسانیات اوست دارد، و عقل و استدلال و هوش و حافظه، خادم و تابع و آلت دست میل است.
* * *
شوپنهاوئر نتیجه می گیرد که چون جهان همه اراده است و ذات مطلق از عالم وحدت و سکون به عالم کثرت و حرکت آمده است، باید همه شر و درد و رنج باشد:
- برای آنکه اراده بذاته خواست و طلب است و خواهش و درخواست او بیش از وسع و اندازه اوست. در مقابل هر آرزویی که برآورده شود، ده آرزوی نابرآورده وجود دارد. میل و طلب را نهایت نیست؛ ولی کامیابی محدود است.
- همچنین زندگی شر است برای آنکه رنج مایه و حقیقت اصلی آنست و لذت فقط امری منفی است و عبارت است از فقدان رنج و به قول ارسطو، مرد خردمند در جستجوی لذت نیست؛ بلکه در بند رهایی از غم است.
- زندگی شر است برای آنکه به محض اینکه شخصی از درد و طلب رهایی یافت، ملول و کسل می گردد و در جستجوی سرگرمی برمی آید؛ یعنی رنج بیشتری. بنابراین زندگی مانند آونگی میان رنج و کسالت در حرکت است.
- زندگی شر است برای آنکه هرچه موجود زنده کاملتر و هوش و دانشش افزونتر شود، رنج بیشتر می گردد و در انسان به بالاترین درجه خود می رسد. پیشرفت دانش راه حل این مساله نیست.
- بالاخره بالاتر از همه، زندگی شر است برای آنکه زندگی مبارزه و جنگ است. هر جای طبیعت که بنگریم، مبارزه و رقابت و پیکار می بینیم و همه جا تناوب مرگبار پیروزی و شکست به چشم می خورد. هریک از انواع برای به دست آوردن مایه و زمان و مکان انواع دیگر می جنگد.
و شوپنهاوئر اشاره به شرور زیادی در جهان می کند که در این مختصر نمی گنجد.
به عقیده شوپنهاوئر بنیاد اخلاق شفقت و احساس همدردی از مشاهده رنج دیگران است.
* * *
با این حال تکلیف چیست و آیا این درد را درمانی هست؟
از اینکه به عقیده شوپنهاوئر اصل و حقیقت جهان اراده و نفس است و علم و عقل فرع و عرض می باشند و نفس بر عقل غالب است، نباید چنین پنداشت که او این امر را می پسندد و نیکو می داند؛ بلکه به کلی عکس اینست. نمی توان بر رنج و شر حیات پیروز شد مگرآنکه اراده تابع عقل و علم شود.
و شوپنهاوئر در مورد لزوم بکارگیری عقل و اندیشه و کسب معلومات در زندگانی برای سلطه بر نفس و اراده و خواهش بیانات مفصل دارد که در این جا مجال برای تفصیل ندارد.
ژرف اندیشی هنری
ریشه تمام شرها نزد شوپنهاوئر بندگی خواست است و فرمانبری از خواست زندگی. شوپنهاوئر برای گریز از بندگی خواست، دو راه پیشنهاد می کند که یکی چندگاهی(موقت) و جزیی است و واحه ای است در صحرا ، و دیگری دایم و کلی. راه نخستین ژرف اندیشی هنری (مستغرق شدن در هنر و مظاهر زیبایی ) و راه هنر است و دومین، طریق پارسامنشی و راه رستگاری و در نهایت یکی شدن با وجودکل و رسیدن به آرامش مطلق می باشد و در این قسمت و مواردی دیگر تحت تأثیر بودا است. راه دوم موضوع بحث ما نمی باشد؛ پس به نخستین می پردازیم.
* * *
در ژرف اندیشی هنری انسان به مشاهده گری بی تعلق بدل می شود. اما مقصود این نیست که ژرف اندیشی هنری چیزی دل انگیز نیست. برای مثال، اگر من به یک شیء همچون شیئی هوس خیز یا هوس انگیز بنگرم، دیدگاه من، دیدگاه ژرف اندیشی هنری نیست؛ در این صورت من نگرنده ای دلبسته ام و در واقع بنده یا ابزار خواستم. اما من می توانم به شیء زیبا ، نه همچون چیزی هوس خیز یا هوس انگیز، که تنها و تنها به ارزش هنریش بنگرم. آنگاه من مشاهده گری بی تعلق خواهم بود؛ نه بی علاقه و دست کم چندگاهی از بندگی خواست آزاد شده ام و ذهنم به جای آنکه ابزاری در خدمت برآوردن شهوت باشد، از آرامش برخوردار شده و دیدگاهی یکسره عینی و بی تعلق در پیش گرفته است. انسان با ژرف اندیشی هنری از آن فرمانبرداری اصلی دانش از خواست یا شهوت بر می گذرد و به « ذهن فارغ از خواست شناخت » بدل می شود «که دیگر در پی نسبتها بر اساس اصل جهت کافی (قانون علت و معلول) نیست؛ بلکه آرام می گیرد و در ژرف اندیشی پایداری درباره عینی که به او عرضه شده است، جدا از پیوند آن با هر عین دیگر، غرقه می شود.» .
شوپنهاوئر نظریه گریز چندگاهی از راه ژرف اندیشی هنری را با یک نظریه متافیزیکی پیوند می دهد که بر آن نام « ایده های افلاطونی» می گذارد. می گوید خواست خود را بی میانجی در ایده هایی عینیت می بخشد که نسبت آنها به افراد اشیاء طبیعی، نسبت سرنمونها به رونوشتها است و هر چیز که به صورت یا ایده خود نزدیک باشد، زیباست؛ زیرا که به وحدت و سکون، یعنی کمال نزدیک و از جهان حوادث دور شده است. پس کسی که با زیبایی سروکار دارد، از جنبه انفرادی و تکثر دور می شود و از خود یک اندازه بیخود می گردد و از دنیا و شر و شورش یک دم می آساید و مشاهده کمال زیبایی هم به درستی دست نمی دهد مگر اینکه شخص از خود بیخود شود. در آن حال در می یابد که او جزیی از جهان نیست؛ بلکه جهان جزیی از اوست و چون به این پایه رسید، فیلسوف واقعی اوست. از زندگانی عادی برکنار شده، از منافع دنیوی اعراض کرده ، از عوارض تهی و از حقایق پر شده. به سبب غریق بودن در دریای زیبایی از هرچیز بی نیاز گردیده ، در میان مردم حاضر، ولی در همان حال غایب است. دنیا در نظرش سراب است و هرقدر در این دریا غریقتر باشد، وارسته تر است.
نبوغ
نبوغ عالیترین شکل علم خالی از هواهای نفسانی است. نابغه کسی است که توانایی درک و شهود ایده ها را دارد. ذهنی که از دست میل و اراده رهایی یافت، می تواند اشیاء را چنانکه هست ببیند و از میان تعینات و جزییات، صور افلاطونی یا جوهر کلی اشیاء را می بیند. فکر او متوجه امور اساسی و کلی و ابدی است؛ ولی فکر دیگران متوجه امور ناپایدار و جزیی و بی واسطه است.
لذتی که نابغه از زیبایی می برد و تسلی خاطری که از هنر می یابد و هیجانی که از دیدن هنر و هنرمند در او پیدا می شود، همه غم و اندوه زندگی را از یاد او می برند.
هنر
عمل هنر، رهایی دانش از قید هوا و اراده و ترک نفس و منافع مادی آن و ارتقا به مرتبه شهود حقیقت است. مقصد علم، جهان است با اجزاء آن و مقصد هنر، جزء و فردی است که جهانی در آن نهان است. یک اثر هنری هر چه بتواند صورت افلاطونی شیء را بهتر نشان دهد، به موفقیت نزدیکتر است. به همین جهت غرض از تصویر یک شخص مطابقت محض نیست؛ بلکه غرض آن است که تا حد امکان بعضی از صفات اساسی یا کلی انسان را عرضه بدارد. در ادبیات نیز نمایش صفات فردی ( با قطع نظر از صفات دیگر ) به نسبت تجسم مثال و نمونه کلی طبقه آن فرد ، اهمیت بیشتر پیدا می کند؛ نظیر فاوست، دون کیشوت و ... .
مقام هنر از علم بالاتر است؛ زیرا علم از راه کوشش برای جمع مواد و استدلال احتیاط آمیز به هدف می رسد و هنر آنا از راه شهود و تجلی به غرض خویش نایل می گردد. برای علم داشتن موهبت و استعداد لازم کافی است؛ ولی هنر احتیاج به نبوغ دارد. یک نمایشنامه حزن انگیز از آن جهت زیبا و هنری است که ما را از مبارزه فردی دور می سازد و وادار می کند تا به دردها و رنجهای خود با دیده بالاتری بنگریم. هنر غم و اندوه زندگی را تسکین می دهد؛ زیرا ما را از امور جزیی و زودگذر به جهان کلی و ابدی می کشاند. به قول اسپینوزا ، ذهن هرچه بیشتر منظر جاودانی اشیاء را ببیند، به همان قدر در ابدیت سهیم است.
سلسله مراتب هنرها
میزان شوپنهاوئر برای طبقه بندی و ترتیب سلسله هنرها، درجات عینیت یافتن خواست یا اراده است.
به این ترتیب که از هنر معماری و مجسمه سازی که هنری سه بعدی هستند به نقاشی که هنری دو بعدی است، و همه هنرهای مکانی هستند، به سوی شعر و از همه بالاتر موسیقی که هنرهای یک بعدی و زمانی می باشند، رو به کمال می روند.
معماری فرانماینده برخی ایده های پستتر همچون سنگینی و همبستگی و استواری و سختی است؛ یعنی صفات کلی سنگ. نگارگری و پیکرتراشی تاریخی فرانماینده ایده انسان است؛ اگرچه سروکار پیکرتراشی در اصل با زیبایی و لطافت است و سروکار نگارگری بیشتر با فرانمودن ویژگی وشور. شعر می تواند تمامی درجات ایده ها را بازنماید؛ زیرا مایه بی میانجی آن مفاهیم است. اگرچه شاعر می کوشد با کاربرد استعاره ها مفاهیم تجریدی را به سطح دریافت حسی فرودآورد و خواننده یا شنونده را توان آن بخشد که ایده را در شیء محسوس دریابد. اما با اینکه شعر می تواند تمامی درجات ایده ها را بازنماید، هدف اصلی آن باز نمودن انسان است؛ آنچنان که انسان خود را از میان سلسله ای از کردارها و اندیشه ها و احساسهای همگام با آنها باز می نماید.
عالیترین هنر شاعرانه نزد شوپنهاوئر تراژدی است؛ زیرا در تراژدی سرشت حقیقی زندگی بشری را می بینیم که به قالب هنر ریخته شده و به شکل درام فرانموده شده است.
اما والاترین همه هنرها موسیقی است. واگنرگوید: شوپنهاوئر نخستین کسی است که با روشن بینی فلسفی وضع موسیقی را درمیان هنرهای زیبای دیگر شناخت و تعیین کرد. کانت و هگل در بیان مراتب هنرهای زیبا، موسیقی را در میان نقاشی و شعر قراردادند و مقام شعر را برتر دانستند؛ اما شوپنهاوئر موسیقی را مافوق تصورات دانست و آن را عالیترین هنر انسانی شمرد.
موسیقی
قدرت هنر در بالا بردن ما از این عالم نفسانی بیشتر در موسیقی آشکار است. موسیقی به هیچ وجه مانند هنرهای دیگر رونوشت آمال و تصورات و حقیقت اشیاء نیست؛ بلکه نشاندهنده خود اراده یا خواست است. موسیقی آن حرکت وکوشش و سرگردانی ابدی اراده را نشان می دهد که بالاخره به سوی خود برمی گردد و کوشش را از سر می گیرد. به همین جهت اثر موسیقی از هنرهای دیگر نافذتر و قویتر است؛ زیرا هنرهای دیگر با سایه اشیاء سروکار دارند و موسیقی با خود آنها.
فرق دیگر موسیقی با هنرهای دیگر در این است که موسیقی مستقیما - نه از راه تصورات - بر احساسات ما اثر می کند.
انسان با گوش فرادادن به موسیقی از آن حقیقت نهفته در زیر پدیدارها کشف مستقیمی می کند؛ اگرچه نه به صورت مفهومی ؛ و این حقیقتی را که به صورت هنری پدیدار شده، به صورتی عینی و بی تعلق درونیافت می کند؛ نه همچون کسی که اسیر چنگال جباریت خواست است. افزون بر این، اگر می توانستیم همه آنچه را که موسیقی بدون مفاهیم بیان می کند، بدرستی با مفاهیم بیان کنیم، به فلسفه راستین می رسیدیم. او با چیزی سخن می گوید که از ذهن لطیفتر است.
قلمرو موسیقی در حقیقت متعلق به این جهان نیست. به قول بتهوون : « توصیف کار نقاشی است. شعر نیز در این کار و در مقایسه با موسیقی می تواند توفیق زیاد داشته باشد و میدان آن به اندازه میدان من محدود نیست؛ اما در مقابل، میدان من در مناطق دیگر بسیار گسترده است و به آسانی نمی توان به قلمرو من دست یافت. »
لحن و ایقاع در موسیقی به منزله تقارن در هنرهای تجسمی است و از همین رو موسیقی و معماری کاملا نقطه مقابل هم می باشند و چنانکه گوته می گوید، معماری موسیقی جامد است و تقارن لحن و ایقاع ساکت.
شوپنهاوئر موسیقی محض یا مطلق را برتر از موسیقی برنامه ای یا توصیفی می داند؛ مانند موسیقی برنامه ریزی شده یا تقلیدگر که صداهای طبیعی را تقلید می کند یا « نقاشی در صدا» و همچنین اپرا.
طبق نظر شوپنهاوئر، موسیقی عالیترین نوع هنری بوده و نیازی به حمایت اشکال دیگر هنری ندارد. به نظر او وقتی موسیقی به کلمات خیلی نزدیک می شود و در پی شکل گرفتن بر اساس حوادث باشد، این یعنی که مترصد استفاده از زبانی است که به خودش تعلق ندارد.
شوپنهاوئر گوید:
موسیقی را نمی توان به زبان یا قلم بازگفت؛ باید شنید و آزمود.
از زمان و مکان و علیت، پاک فارغ است و همچون ارقام و اشکال هندسی قالب و ظرف همه چیز است و برخلاف اصل علیت، ما را از علت خود منصرف می سازد و مجذوب می کند.
موسیقی نمایشگر افسونگری است که اراده مکتوم ناشناختنی را با تمام شور و وسوسه و جوش و خروش و زیر و بم آن می شناساند.
موسیقی، هنرِ هنرها و زیباییِ زیباییهاست. زورق نجاتی است که غریق منجلاب حیات را برمی گیرد و به بهشت آرزو می برد.
مطالب مرتبط:
منابع:
تاریخ فلسفه، جلد هفتم ( از فیشته تا نیچه)، فردریک کاپلستون، ترجمه : داریوش آشوری
تاریخ فلسفه، ویل دورانت، ترجمه : عباس زریاب
سیر حکمت در اروپا، محمد علی فروغی
فهرست اوليهي نامزدهاي جايزهي بوكر 2008 با 13 كتاب اعلام شد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مايكل پورتيلو - رييس هيأت داوران جايزهي بوكر و وزير پيشين دفاع انگليس - دربارهي نامزدهاي منتخب گفت: «پنج عضو هيأت داوران به اتفاق آرا توانستند توازن جغرافيايي فهرست نامزدها را از پاكستان و هند و استراليا تا ايرلند و انگليس حفظ كنند.»
در ميان 13 اثر نامزدشده، پنج رمان اولي و دو رمان اثر برندگان پيشين بوكر به چشم ميخورند.
سلمان رشدي - نويسندهي مرتد كتاب موهن «آيات شيطاني» - كه ماه گذشته جايزهي "بهترين بوكر" را در چهلمين سال برگزاري آن بهدست آورد، براي كتاب «ساحرهي فلورانس» نامزد شده است.
از نكات قابل توجه اين فهرست، حضور جان برگر - نويسندهي هنديالاصل برندهي بوكر - است كه در سن 81سالگي براي رمان «از A تا Z» نامزد شده است. او 36 سال پيش براي رمان «G» اين جايزه را كسب كرده بود.
از سوي ديگر، تام راب اسميت - نويسندهي 29ساله - براي رمان «كودك 44»، جوانترين نامزد اين فهرست است.
به گزارش خبرگزاري فرانسه، فهرست بلند نامزدهاي جايزهي سال 2008 بوكر به اين شرح است: آراويند آديگا از هند براي «ببر سفيد»؛ گاينور آرنولد از انگليس براي «دختر لباسآبي»؛ سباستين بري از ايرلند براي «كتاب مقدس مخفي»؛ جان برگر از انگليس براي «از A تا Z»؛ ميشل دو كرستر از استراليا براي «سگ گمشده»؛ آميتاو گوش از هند براي «دريايي از خشخاش»؛ ليندا گرانت از انگليس براي «لباسهايي بر پشتشان»؛ محمد حنيف پاكستاني براي «بحث كاوش انبه»؛ فيليپ هنشر از انگليس براي «لطافت شمالي»؛ جوزف اونيل متولد كرهي جنوبي براي «هلند»؛ سلمان رشدي از انگليس براي «ساحرهي فلورانس»؛ تام راب اسميت از انگليس براي «كودك 44»؛ و استيو تولتز از استراليا براي «قسمتي از كل».
فهرست نهايي نامزدهاي سال 2008 جايزهي بوكر روز نهم سپتامبر اعلام خواهد شد و مراسم اعطاي جايزه به اثر برتر نيز روز 14 اكتبر در لندن برگزار ميشود.
منبع خبر گزاری ایسنا
سروش حبيبي كه تصميم دارد ديگر آثار داستايوفسكي را به فارسي برگرداند، «دكتر ژيواگو»ي بوريس پاسترناك را هم ترجمه ميكند.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين رمان معروفترين اثر بوريس پاسترناك - نويسندهي روسي - است، كه حبيبي قصد ترجمهي آن را دارد.
«دكتر ژيواگو» پيشتر از سوي چند مترجم به فارسي ترجمه شده است؛ اما به اعتقاد حبيبي، چون در ترجمهي آثار كلاسيك، حق مطلب - آنطور كه بايد - ادا ميشده، ادا نشده است، او بعضي از اين آثار را دوباره ترجمه خواهد كرد.
اين مترجم مقيم فرانسه كه پيشتر نيز آثاري را از فئودور داستايوفسكي ترجمه كرده است، همچنين قصد دارد ديگر آثار اين نويسنده را به فارسي برگرداند.
حبيبي اين روزها به ترجمهي اثري از هرمان هسه مشغول است، كه به گفتهي او، در اين كتاب، هسه وقايع مهمي را كه در زندگي او و مردم در قرن 20 اثر مهمي داشته، به زبان قصه درآورده است.
او عنوان اين مجموعه را «كولاك»، كه يكي از داستانهاي مجموعه است، درنظر گرفته است.
حبيبي همچنين سه كتاب در انتظار انتشار دارد. چاپ دوم «زندگي و سرنوشت» نوشتهي واسيليچ روسمان توسط انتشارات نيلوفر منتشر خواهد شد. اين كتاب سال 77 توسط انتشارات سروش منتشر شده بود، كه حالا با ويرايشي تازه منتشر خواهد شد.
از سوي ديگر، داستان «زنگبار» (دليل آخر) آلفرد آندرچ - نويسندهي معاصر آلماني - شامل هشت داستان نه چندان كوتاه و نه خيلي بلند به زودي از سوي نشر ققنوس به چاپ خواهد رسيد.
از جمله داستانهاي اين مجموعه، مرگ ايوان ايليچ، ارباب و بنده، شيطان و سونات كرويتزر است.
«انفجار در كليساي جامع» نوشتهي الخو كارتانيه - نويسندهي كوبايي - اثر ديگري است كه با ترجمهي اين مترجم در انتظار انتشار دوباره است.
اين كتاب قبل از انقلاب با ترجمهي حبيبي منتشر شده بود، كه بعد از 30 سال با بازنگري، آن را با عنوان اصلياش، «عصر روشنگري»، منتشر خواهد كرد.
از جمله ترجمههاي اين مترجم به «ژرمينال» (اميل زولا)، «انقلاب مكزيك» و «شياطين» (جنزدگان) (داستايوفسكى)، «جنگ و صلح» و «آنا كارنينا» (لئو تولستوى)، «شبهاى هند» و «ميدان ايتاليا» (آنتونيو تابوكى)، «خداحافظ گارى كوپر» و «سگ سفيد» (رومن گارى) و «طبل حلبى» (گونتر گراس) ميتوان اشاره كرد.
ايسنا.
سینمای ما - دارن آرونوفسکی، تاکشی کیتانو، جاناتان دمی و هایائو میازاکی با تازهترین ساختههای خود در بخش مسابقه شصت و پنجمین جشنواره بینالمللی فیلم ونیز برای دریافت جایزه شیر طلا رقابت میکنند.
برگزارکنندگان جشنواره ونیز امروز سهشنبه اسامی فیلمهای پذیرفته شده در بخشهای مختلف این دوره جشنواره شامل بخش مسابقه، خارج از مسابقه و افقها را اعلام کردند.
21 فیلم در برای بخش مسابقه جشنواره ونیز امسال رقابت میکنند. از جمله فیلمهای شاخص این بخش میتوان به «کشتیگیر» دارن آرونوفسکی آمریکایی اشاره کرد که در آن در آن میکی رورک، ماریزا تومی و ریچل وود نقشآفرینی کردهاند. آرونوفسکی 39 ساله سازنده فیلم تحسین شده «مرثیه ای بر یک رویا» است.
گییرمو آریاگا، فیلمنامهنویس معروف مکزیکی با نخستین تجربه کارگردانی خود که «دشت سوزان» نام دارد به جشنوار ونیز میآید و انتظار میرود چارلیز ترون و کیم بیسینگر ستارههای فیلم گییرمو آریاگا روی فرش قرمز جشنواره حاضر شوند. آریاگا 50 ساله بیشتر به خاطر همکاری با الخاندرو گونزالز ایناریتو فیلمساز معروف مکزیکی در فیلمهای «آمورس پروس»، «21 گرم» و «بابل» شهرت دارد. او برای فیلم «بابل» نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی بود.
پوپی آواتی فیلمساز ایتالیایی برای دهمین بار در جشنواره ونیز حاضر میشود. امسال او با فیلم «پدر جووانا» در بخش مسابقه این جشنواره معتبر ایتالیایی حضور دارد. داستان فیلم جدید آواتی در بولونیا و در فاصله 1938 تا 1954 روی میدهد و درباره دختری جوان با بازی آلبا رورواچر است که بهترین دوست خود را با تیغ میکشد.
«آشیل و لاکپشت» تاکشی کیتانو فیلمساز ژاپنی از دیگر فیلمهای بخش مسابقه جشنواره ونیز 65 است. او در این فیلم به نقش یک هنرمند بیاستعداد اما متعهد نیز ظاهر شده است. کیتانو در 1997 برای درام پلیسی «هانا ـ بی» شیر طلا ونیز را برد. «افتخار یک فیلمساز!» سیزدهمین فیلم او پارسال در ونیز نمایش داده شد و خود وی با دریافت جایزهای ویژه مورد تقدیر قرار گرفت.
هایائو میازاکی انیماتور و فیلمساز صاحبنام ژاپنی نیز با انیمیشن «پونیو روی صخره کنار دریا» در بخش مسابقه حضور دارد. فیلم جدید میازاکی 67 ساله با الهام از قصه پریان قرن نوزدهمی «پری دریایی کوچک» هانس کریستیان آندرسن نویسنده دانمارکی ساخته شده و داستان درباره یک پری دریایی به نام پونیو است که سوار بر عروس دریایی از خانه خود در دریا میگریزد. «پونیو روی صخره کنار دریا» که تازه در ژاپن اکران شده در سه روز نخست نمایش 25/1 میلیون تماشاگر داشت. میازاکی سال 2003 برای «شهر اشباح» اسکار بهترین انیمیشن را برد که اولین اسکار یک فیلم بلند ژاپنی پس از نیم قرن بود. او در 2002 نیز با «شهر اشباح» خرس طلا برلین را از آن خود کرد و در 2005 برای یک عمر دستاورد سینمایی شیر طلا ونیز را گرفت.
تازهترین ساخته امیر نادری با نام «وگاس: بر اساس یک داستان واقعی» دیگر فیلم بخش مسابقه شصت و پنجمین جشنواره فیلم ونیز است. این پنجمین ساخته نادری از زمان اقامت در آمریکاست. او فیلمنامه فیلم جدیدش را با الهام از یک ماجرای واقعی با همکاری سوزان برمن نوشت و فیلمبرداری آن پس از حدود 9 ماه در ژوئن 2007 به پایان رسید. نادری در فیلم تازه خود داستان یک خانواده فقیر آمریکایی را به تصویر میکشد که یک پسر 12 ساله دارند و در حاشیه شهر لاس وگاس زندگی میکنند. پدر میکوشد پسرش زندگی و آیندهای خوب داشته باشد. روزی کسی برای خرید خانه محقر آنها میآید، اما...
«The Hurt Locker» ساخته کاترین بیگلو از آمریکا، «ریچل ازدواج میکند» جاناتان دمی و سازنده فیلم برنده اسکار «سکوت برهها»، «شیر» به کارگردانی سمیح کاپلاناوغلو از ترکیه و کارگردان فیلم تحسینشده «تخم مرغ»، «یک روز عالی» فرزان اوزپتک از ایتالیا و «Inju, la Bete dans l Ombre» باربه شرودر فرانسوی دیگر فیلمهای مطرح بخش مسابقه ونیز هستند.
برگزارکنندگان ونیز 14 فیلم را نیز برای نمایش در بخش خارج از مسابقه انتخاب کردهاند که در میان آنها آثار فیلمسازانی سرشناس چون عباس کیارستمی، جوئل و ایتن کوئن، جیا ژانگ-که، ماریو مونیچلی، مانوئل دی اولیویرا و آنیس واردا دیده میشود.
کیارستمی فیلم «شیرین» را در این بخش دارد. او این فیلم را پس از فیلم کوتاه و سه دقیقهای «گریهها» ساخت که آن را به مناسبت شصتمین سال برگزاری جشنواره کن تولید کرده بود. کیارستمی در «شیرین» واکنش 90 بازیگر زن را به مجموعهای از تصاویر ثبت کرده است.
کمدی سیاه «پس از خواندن بسوزان» به کارگردانی جوئل و ایتن کوئن دیگر فیلم مطرح بخش خارج از مسابقه و در عین حال فیلم افتتاحیه جشنواره امسال است. این اولین فیلم برادران کوئن پس از فیلم برنده اسکار و بسیار موفق «پیرمردها کشوری ندارند» است و در آن براد پیت، جرج کلونی، جان مالکوویچ، تیلدا سوئینتن و فرانسیس مکدارمند نقشآفرینی کردهاند.
چهار فیلم نیز برای نمایش در بخش رویدادهای ویژه خارج از مسابقه در نظر گرفته شده که «La rabbia» پییر پائولو پازولینی یکی از آنهاست. در بخش افقها نیز 20 فیلم به نمایش درمیآید که «خداحافظ سولو» رامین بحرانی از آمریکا در این بخش است. بحرانی قبلا با «مرد گاریچی» در ونیز و «اوراقچی» در کن و برلین حضور داشت.
شصت و پنجمین جشنواره فیلم ونیز 27 اوت (ششم شهریور) با کمدی سیاه «پس از خواندن بسوزان» برادران کوئن آغاز میشود و تا ششم سپتامبر ادامه دارد. ریاست هیئت داوران بخش مسابقه بینالملل جشنواره را ویم وندرس فیلمساز آلمانی به عهده دارد و جایزه شیر طلایی افتخاری به ارمانو اولمی، فیلمساز شهیر ایتالیایی اعطا میشود.
فهرست فیلمهای بخش رسمی شصت و پنجمین جشنواره بینالمللی فیلم ونیز به شرح زیر است:
* بخش مسابقه:
«کشتیگیر»، دارن آرونوفسکی، آمریکا
«دشت سوزان»، گییرمو آریاگا، ایتالیا
«پدر جووانا»، پوپی آواتی، ایتالیا
«پرنده شناس آماتور»، مارکو بکیس، ایتالیا
«دیگر»، پاتریک ماریو برنار، پییر تریویدیک، فرانسه
«The Hurt Locker»، کاترین بیگلو، آمریکا
«بذر اختلاف»، پاپی کورسیکاتو، ایتالیا
«ریچل ازدواج میکند»، جاناتان دمی، آمریکا
«شبنم»، هایلی جریما، اتیوپی، آلمان و فرانسه
«سرباز کاغذی»، الکسی جرمن جونیر، روسیه
«شیر»، سمیح کاپلاناوغلو، ترکیه، فرانسه، آلمانی
«آشیل و لاکپشت»، تاکشی کیتانو، ژاپن
«پونیو روی صخره کنار دریا»، هایائو میازاکی، ژاپن
«وگاس: بر اساس یک داستان واقعی»، امیر نادری، آمریکا
«The Sky Crawlers»، اوشی مامورو، ژاپن
«یک روز عالی» فرزان اوزپتک، ایتالیا
«Jerichow»، کریستیان پتسولد، آلمان
«Inju, la Bete dans l Ombre، باربه شرودر، فرانسه
«سگ شب»، ورنر شروتر، فرانسه، آلمان، پرتغال
«داخلی»، طارق ثقیه، الجزایر، فرانسه
«شهر پلاستیکی»، یو لیک - وای، برزیل، چین، هنگ کنگ، ژاپن
* بخش خارج از مسابقه:
«پوچینی و دوشیزه»، پابلو بنونوتی، ایتالیا
«یوپی دو»، آدریانو سلنتانو، ایتالیا
«پس از خواندن بسوزان»، جوئل و ایتن کوئن، آمریکا
«35 Rhums»، کلر دنی، فرانسه و اسپانیا
«یک رودخانه برایم گریه کن»، جیا ژانگ-که، چین، اسپانیا، فرانسه (کوتاه)
«شیرین»، عباس کیارستمی، ایران
«موسیقی همه چیز»، 1963، دومنیکو مودانو، ایتالیا
«Vicino al Colosseo...c e Monti»، ماریو مونیچلی، ایتالیا، کوتاه
«از دیدنی نادیدنی»، مانوئل دی اولیویرا، برزیل، پرتغال، کوتاه
«Orfeo 9»، تیتو شیپا جونیر، ایتالیا
«ساحلهای آنیس»، آنیس واردا، فرانسه
«Vinyan»، فابریس دو ولز، فرانسه، بریتانیا، بلژیک
«Encarnacao do demonio»، خوزه موژیکا مارینز، برزیل
«پرواز»، پییرو تلینی، ایتالیا
منبع: خبرگزاری مهر
سینمای ما - جدیدترین پروژه سینمایی دیوید فینچر باعنوان «مورد عجیب، بنیامین باتون» برای نمایش در ۱۹دسامبر (اواخر آذرماه) آماده می شود.
این فیلم كه درحال گذراندن مراحل فنی است ازحضور بازیگرانی چون برادپیت، كیت بلانشت و تیلدا سوینتون بهره برده است. بنا به اعلام پایگاه اطلاع رسانی این فیلم، «مورد عجیب بنیامین باتون» براساس داستانی از اریك روث در قالب فیلمنامه ای فانتزی و اسرار آمیز توسط خود روث به نگارش در آمده است. این فیلم داستان زندگی مردی را به تصویر می كشد كه زندگیش را به جای نوزادی از پیری آغاز كرده و زندگی وارونه ای را تجربه می كند؛ او به مرور زمان هرروز جوان تر و تواناتر می شود. دیوید فینچر خالق آثاری چون «هفت» و «باشگاه مشت زنی» چندی پیش فیلم «زودیاك» را با موضوع قتل های سریالی بر پرده سینماهای جهان داشت.
منبع: ایسنا






ظرف چند سال اخير و يا آثار هنری وارداتی مختلف از کشورهای ديگر و يا حتی اگر بخواهيم دقيقتر وارد مقوله موسيقی بشويم، با نيم نگاهی به کنسرتهای سالهای اخير و يا آثاری که به صورت سيدیهای صوتی و تصويری در اختيار مخاطبين قرار ميگيرند، تب تند و شديد روشنفکرنمايی و بورژوازی در جامعه را به روشنی مي توان دريافت. حال بسته به نوع و ژانر هر موسيقی، شيوه و روش برخورد و واکنش اقشار مختلف جامعه با آن نيز تغيير مي کند.
به عنوان مثال برای نشان دادن ارادت و علاقه به يک ژانر، احتياج به کمی چاشنی درویشمسلکی و برای ديگری کمی حس نوگرايي و ژست روشنفکرمعابانه و برای ژانری ديگر به اندکی عرق ملی يا قومی نياز است!
اگر باز هم بخواهيم دقيقتر و جزییتر به يک بخش کوچک اما پر حاشيه بپردازيم که بتوان نتيجه بهتری نيز از اين بحث گرفت، کافی است موسيقی سمفونيک ايران و اجراهای مختلف توسط ارکستر سمفونيک تهران به رهبری رهبران ايرانی در سالهای اخير را بررسی کرد. اين مساله، که رهبران ايرانی نيز، به خصوص آنهايی که در خارجه تحصيل کرده و از قضا همگی هم بهترين و با سوادترين و مهمترين موزيسينهای تاريخ موسيقی به شمار میآيند و هر کدام به تنهايی تمامی افتخارات و عناوين مهم فرهنگی، هنری و موسيقايی جهان را به عنوان سوغات برای هموطنان خود به ارمغان آوردهاند به آن دامن مي زنند، به وضوح ديده ميشود.
مساله ارکستر سمفونيک تهران و اجراهای آن در سالهای اخير به يک جور پز و ژست روشنفکری بدل شده و کمتر کسی پيدا میشود که حقيقتاً برای شنيدن موسيقی به سالن کنسرت برود و در بين مخاطبين ارکستر سمفونيک، کمتر کسی به چشم می خورد که واقعاً سر رشته خاصی از موسيقی کلاسيک داشته باشد و يا لااقل شنونده حرفهای موسيقی کلاسيک باشد.
شاهد این مدعا تشويقهای بیجا و بی مورد مخاطبين اين قبيل کنسرتها در زمان اجرا است. سو تفاهم نشود، منظور دست زدن در بين موومانها، قسمتهايی که يک آکسان يا يک اتک ناگهانی وجود دارد و به طور کل هر جا که مخاطب دوست دارد در وسط اجرا تشويق کند،
نيست، بلکه این گفته اشاره به مواردی دارد که شنوندگان و حضار در سالن کنسرت، برای بدترين و سطح پايينترين کنسرتها (که در سالهای اخير همواره شاهد اجراهای بسيار ضعيف بوديم و به طور کل کمتر صاحبنظری اجرای خوب و حتی متوسطی را از ارکستر سمفونيک تهران به ياد ندارد و هميشه مقياس برای اجراهای مختلف، بد و بدتر بوده است)، آنچنان تشويق میکنند که در هيچ کجای دنيا، چنين احساسات لبريز از عشق به فرهنگ و هنر را نخواهیم يافت!
اگر يک شخص خارجی از هر کشوری (به شرط آنکه او نيز موسيقی کلاسيک را نشناسد که بعيد است و يا اينکه بدون شنيدن اجرای ارکستر سمفونيک تهران، تنها در زمان تشويق تماشاچيان به سالن برسد، حسرت چنين درک والا و شعور فرهنگی و عشق به هنر موسيقی که در کشور ما موج میزند و طبيعتا آنها از چنين موهبتی محرومند، تا ابد در دل او باقی خواهد ماند)، غافل از اينکه در اينجا کسی متوجه نميشود که ارکستر و رهبر، به بدترين شکل ممکن يک اثر فاخر موسيقی کلاسيک را به تباهی کشيدهاند و آن کس هم که میفهمد از آنجا که خواهد نشود رسوا، همرنگ جماعت میشود.
البته از اين قبيل روشنفکرنمایيها را در هنرهای ديگر نيز با اندکی تفاوت میتوان به روشنی يافت. مانند تب تندی که چند سالی است گريبانگير اهل سينما و مخاطبين بی شمار اين هنر شده که چيزی نيست جز تب «ديويد لينچ» و آثار اين فيلمساز بزرگ آمريکايی. تفاوت در آنجاست که برای ژست شنيدن آثار ارکستر سمفونيک به يک دست کت و شلوار با کراوات يا دستمال گردن و غيره احتياج است و برای ديدن و مهم تر از آن فهميدن آثار لينچ، موهای پريشان، سيگار فيلتر قرمز و لباس نامرتب!
بر گرديم به موضوع اصلی خودمان، ارکستر سمفونيک تهران. از تمام اينها بدتر، مساله قطعه بيز است که به يک رسم روشنفکر معابانه در بين مخاطبين اين برنامهها بدل گشته و اين شنوندگان تشنه به موسيقی غنی کلاسيک تا زمانی که 4 يا 5 بيز توسط ارکستر و رهبر نابلد اجرا نشود، عطش موسيقایيشان از بين نمیرود و انگار هيچ کس نميداند که بيز را برای اجرای خوب تقاضا مي کنند، نه برای گذراندن اوقات فراغت!
حال از منظری ديگر به اين روند بنگريم. اصولا هر چيز بزرگ و دهن پرکنی برای ما ايرانی ها جذابيت بسياری دارد. کما اينکه در تبليغ 90 درصد از کنسرتها نيز به اين جمله بیمعنی و نا مفهوم کنسرت بزرگ گروه فلان يا آقای فلان بر مي خوريم و حال اينکه اين بزرگی از کجا می آيد و با کجای کنسرت ارتباط دارد، سوالی است بیجواب و شما نهايتا حتی تا بعد از پايان کنسرت نيز متوجه نخواهيد شد که اين بزرگی به گنجايش سالن ارتباط داشت يا به تعداد نوازندگان و يا شايد به بزرگی فرهنگی و هنری مجری برنامه و يا شايد هم به بزرگی جثه و قد و قامت نوازنده يا خواننده و … و جالب تر اينجاست که آگهی دهنده، هميشه از اين جمله بی سر و ته و نا مفهوم جواب بسيار مثبت نيز میگيرد: سالن کنسرتش پر می شود. مردم هنر دوست نيز که عشق شديدی به کارهای بزرگ دارند، از اين قبيل کارها حمايت میکنند.
در اينجا يادآوری اين نکته ضروری است که ما در کشوری زندگی مي کنيم که به Drum Set، جاز و به نوازنده آن جازيست می گوييم. «يانی» را آهنگساز بزرگ کلاسيک ميپنداريم و «محسن نامجو» نيز از نظر ما مدرنيست به حساب ميآيد. آثار «پينک فلويد» و «ژان ميشلژار»، موسيقی الکترونيک خوانده ميشود و آثار «اوتمار ليبرت» به عنوان گيتار کلاسيک و «جيپسی کينگ» به عنوان گيتار فلامنکو عرضه ميگردد و هر جا که يک چيزی با چيز ديگر - حتی به اشتباه - با هم قاطی شوند، به آن موسيقی تلفيقی ميگوييم. بر همگان واضح و مبرهن است که تمامی مواردی که در بالا به آنها اشاره شد، زير مجموعه ای از موسيقی پاپ به حساب می آيند، نه کلاسيک و الکترونيک و مدرن و غيره، حال در چنين اوضاع نا به سامانی جذب مخاطب و به تعبيری بهتر، معرکهگيری، کار بسيار سادهای است و از راههای بسياری میتوان به اين مهم دست يازيد.
از بحث اصلی دور نشويم، ارکستر سمفونيک تهران در اين روزها آثاری از بيزه و سيبليوس را به رهبری «پروفسور دکتر منوچهر صهبايی» اجرا میکند. باز هم انتخاب رپرتواری سنگین برای ارکستر سمفونیک تهران. ارکستری که همه میدانیم که از ضعف شدید نوازندگان بادی چوبی و نا کوکی شدیدتر بادیبرنجیها و عدم درک صحیح از ریتم در کوبهایها و همچنین به تازگی ضعف در تکنیک نوازندگان زهی و عدم صدادهی مناسب در این بخش و غیره رنج میبرد.
حقیقتا اینکه رهبر ارکستری، ضعف نوازندگان بادی برنجی را در اجرای اثری از بتهوون یا حتی موتسارت بشنود و در حرکتی، در اولین کنسرت اثری از موسورگسکی(1) را در برنامه قرار دهد که بیشتر بار قطعه بر دوش برنجی ها و همچنین زهی ها (که به آنها هم اشاره شد) قرار دارد، سئوالی است بی جواب! عجیب تر از آن این است که قطعه مزبور، مجوز ورود نوازندگان جوان به ارکستر نیز بوده است (نوازندگان بادی چوبی که در این قطعه نقش ظریف و حساسی را ایفا میکنند، باید برای آزمون وردی ارکستر، پارت ساز خود در قطعه شبی بر فراز کوه سنگی را اجرا می کردند). به هیچ وجه قابل قبول نیست که نوازندگانی قطعهای را به اجرا بگذارند که در امتحان ورودی، به گفته رهبر ارکستر، به سختی آن را اجرا کردهاند و با ارفاق در آزمون قبول شدهاند.
حال اگر از تمام اینها بگذریم، دیگر از انتخاب آثاری از راخمانینف و سیبلیوس برای این ارکستر، واقعا نمیتوان به سادگی گذشت. البته مشخص است که در اینجا منظور ساده انگاشتن اجرای آثاری از موتسارت و به طور کل آثاری از دوران کلاسیک یا اوایل دوران رومانتیک نیست، اما شکی نیست که هر چه در تاریخ موسیقی به جلوتر برویم، با آثار پیچیدهتری روبرو خواهیم شد. يقينا تعداد زيادی از مشتاقان موسيقی کلاسيک برای ديدن اثری از سيبليوس به سالن کنسرت رفته و پس از اجرا در حالی که شديدا تظاهر میکنند که اجرا و تفسير رهبر را به خوبی درک کرده اند، هورا کشيده و تقاضای بيز می کنند.
در اينجا باز اين نکته را يادآوری میکنم که از همکاری رهبران قبلی با ارکستر سمفونيک تهران نيز هيچ خاطره خوشی در ذهن ها باقی نمانده است. آثاری از دورژاک، بتهوون، ارف، کورساکف، استراوينسکی، پرت و … که هر کدام به شکلی خراب شدهاند. رهبر فعلی، تمام مشکلات را متوجه رهبران گذشته ارکستر ميداند و بعضا از آکوستيک بد تالار وحدت برای اجرای ارکستر سمفونيک نيز گله دارد و بخشی از ضعف کار را به گردن آکوستيک سالن مياندازد که برای ما نيز قابل قبول بود. اما از زمانی که ارکستری کم حجم از يکی از شهرهای کوچک آلمان به ايران آمد و صدای اين ارکستر را در همان تالار شنيديم، بر اين فرضيه نيز خط بطلان کشيديم.
در پايان لازم می دانم به توانایيهای رهبران ايرانی در همکاری با ارکسترهای خوب و حرفهای خارج از ايران که هيچ شکی در آن نيست اشاره کنم و يادآور شوم که ارزش هنری آنها با بيوگرافی يا بدون بيوگرافی بر همگان روشن است. اما شايد وقت آن فرا رسيده باشد که برخی از رهبران ارکستر، با استادی، هنرمندی و زيرکی ضعف های نوازندگان ارکستر را با انتخاب رپرتواری که در حد و اندازه اين نوازندگان باشد پنهان سازند! شايد وقت آن فرا رسيده باشد که کسی به رهبران ايرانی که انگيزه زيادی برای انجام کارهای محيرالعقول دارند بفهماند که با يک کوارتت زهی مبتدی و 4 پنکه سقفی، نمی توان هلیکوپتر کوارتت زهی «کارل هاينز اشتوکهاوزن» را اجرا کرد. ای کاش برخی از رهبران ارکستر ايرانی فراموش نمیکردند که برای رهبری يک ارکستر سمفونيک، به چيزهايی بيش از يک باگت(2) مناسب و فراک اتو شده احتياج است!
پینوشت:
1. اشاره به اجرای اثر «برفراز کوه سنگی» در اجرای اردیبهشت ماه ارکستر سمفونیک
2. چوب رهبری
مثل شعرهای ناب و درخشان قدیمی بازگشت رضایتبخش و دلنشین گاس ونسنت با فیلم خوشساخت و استادانه «پارانوید پارک» نه تنها در کارنامه هنری وی که به لحاظ داستان و ساختار نقطه عطفی محسوب میشود که حتی نشان از بازگشت وی به علاقهها و ریشههایش دارد. معدود فیلمسازانی هستند که دیدن دوباره آثاری از آنها مورد توجه علاقهمندان قرار بگیرد و شور و شعفی دوباره به پا کند و وان سنت یکی از آنهاست. | ||||||
سینمای ما - سینمای ورزشی یکی از ژانرهای محبوب تاریخ سینماست و در این بین تعدادی از فیلمها از جمله «گاو خشمگین» مارتین اسکورسیزی به خاطر ارزشهای هنری در فهرست بهترین فیلمهای ورزشی تاریخ سینما جای دارند.
یکی از دلایل مهجور ماندن ژانر فیلمهای ورزشی در ایران را شاید بتوان دوری فیلمسازان و بازیگران صاحبنام از ورود به این عرصه دانست. اتفاقی در که در سینمای جهان عکس آن به وفور اتفاق میافتد و فیلمهای موفق ورزشی با حضور کارگردانان برجسته و ستارگان سرشناس تولید میشوند. نگاهی به چند فیلم موفق این عرصه موید این ادعاست:
● «گاو خشمگین» (۱۹۸۰). هر فهرست جدی از بهترین فیلمهای ورزشی تاریخ سینما با «گاو خشمگین»، حماسه سیاه و سفید مارتین اسکورسیزی آغاز میشود. داستان درباره جیک لاموتا، یک مشتزن میانوزن آشفته است که پارانویا، احساس ناامنی و خشم او را از پا درمی آورد. «در بارانداز» به اضافه «راکی» منهای هر چیز اضافه. نقطه اوج رابطه چند ساله اسکورسیزی، پل شریدر فیلمنامهنویس و رابرت دنیرو. دنیرو برای بازی در نقش لاموتا برنده اسکار شد.
● «هوسیرز» (۱۹۸۶). خیلیها این را بهترین فیلم بسکتبالی تاریخ سینما میدانند. فیلم بر مبنای داستان واقعی یک تیم کوچک دبیرستانی در ایالت ایندیانا ساخته شد که در دهه ۱۹۵۰ به مقام قهرمانی رسیدند. فیلمی با بازیهای زیبا، فیلمبرداری بسیار خوب و موسیقی دلنشین جری گلدسمیت. جین هکمن نقش مربی جدید تیم را بازی میکند و باربارا هرشی و دنیس هاپر دیگر بازیگران فیلم هستند.
● «راکی» (۱۹۷۶). راکبی بالبوا با بازی استالونه به نقش یک مشتزن درجه چندم و گمنام که به مقام قهرمانی میرسد ثابت میکند صرفا یکی ولگردان محله نیست. او قلب تماشاگران را به دست میآورد. فیلمنامه را خود استالونه نوشت و فیلم را جان جی. آویلدسن کارگردانی کرد.
«راکی» تنها با ۲/۱ میلیون دلار و در ۲۸ روز ساخته شد، اما ۲/۱۱۷ میلیون دلار فروخت، برنده سه جایزه اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم شد و استالونه را که تا آن زمان بازیگری درجه چندم بود به اوج شهرت رساند. پنج دنباله بر فیلم ساخته شد: «راکی ۲» ( استالونه، ۱۹۷۹)، «راکی ۳» (استالونه، ۱۹۸۲)، «راکی ۴» (استالونه، ۱۹۸۵)، «راکی ۵» (آویلدسن، ۱۹۹۰) و این اواخر «راکی بالبوا» (استالونه، ۲۰۰۶).
● «ترانه برایان» (۱۹۷۱). فیلمی بسیار تاثیرگذار درباره زندگی برایان پیکولو (با بازی جیمز کان)، یک بازیکن فوتبال که با سرطان مبارزه میکند و دوستی او با گیل سیرز (بیلی دی ویلیامز) همتیمی خود در شیکاگو بیرز. فیلمی گریهآور که روابط بیننژادی را به بهترین شکل ترسیم میکند. این فیلم تلویزیونی به قدری موفق بود که بعدها در سینماها نیز نمایش داده شد.
● «میدان رویاها» (۱۹۸۹). کوین کاستنر نقش مردی کشاورز را بازی میکند که تحت تاثیر صدایی از غیب تصمیم میگیرد وسط مزرعه ذرت خود یک زمین بیسبال بسازد با این امید که یک قهرمان افسانهای بازگردد و بار دیگر بازی کند.
فیلم «میدان رویاها» را فیل آلدن رابینسن بر مبنای رمان «جو بی کفش» دبلیو. پی. کینسلا کارگردانی کرد و ایمی مدیگان، جیمز ارل جونز، ری لیوتا و برت لنکستر دیگر بازیگران فیلم هستند. فیلم نامزد سه جایزه اسکار شد و برای تماشاگران آمریکایی حکم نامهای عاشقانه به گذشته خود را داشت.
● «مرد سیندرلایی» (۲۰۰۵). روایت پرشور ران هوارد از جیمز براداک، مشتزنی در دوران رکورد اقتصادی که بر اثر فشارهای اقتصادی به رینگ باز میگردد و به پیروزی دست مییابد. نقش اصلی را راسل کرو بازی می کند و رنی زلوگر نقش همسر او را دارد. پل جیاماتی به نقش مدیر برنامههای براداک نامزد اسکار شد. فیلمی ۸۸ میلیون دلاری که فروش جهانی آن ۵/۱۰۸ میلیون دلار بود.
● «دانشجوی سال اول» (۱۹۲۵). اولین کمدی ورزشی بسیار خوب سینما. هارولد لوید نقش هارولد اسپیدی لمب، یک دانشجوی سال اول دست و پا چلفتی را بازی میکند که با پیوستن به تیم راگبی دانشگاه میکوشد محبوب شود. یکی از بهترین فیلمهای لوید که شوخیهای آن پس از حدود ۸۰ سال هنوز تازگی دارد.
● «بیلیاردباز» (۱۹۶۱). اقتباسی از رمانی به همین نام نوشته والتر تویس. پل نیومن به نقش ادی فلسن بیلیاردباز جوان، اما ماهر که برای مسابقه سلطان این ورزش به نیویورک میآید، عالی است. یکی از بهترین فیلمهای آمریکا در دهه ۱۹۶۰ و روایتی از قدرت نابودگر طمع. سکانس اولین بازی ادی با جکی گلیسن عالی است. پایپر لوری و جرج سی. اسکات دیگر بازیگران این فیلم به کارگردانی رابرت راسن هستند.
● «ارابههای آتش» (۱۹۸۱). تحلیلی بسیار هوشمندانه از آنچه به یک قهرمانی وقتی پای پول در میان نیست، اهمیت میبخشد. فیلم به کارگردانی هیو هادسن بر مبنای داستان واقعی دو قهرمان انگلیسی ساخته شد که خود را برای حضور در مسابقات المپیک تابستانی سال ۱۹۲۴ آماده میکنند. «ارابههای آتش» نامزد هفت اسکار شد و چهار جایزه از جمله بهترین فیلم را برد. موسیقی ونجلیس فراموشناشدنی است.
● «وقتی سلاطین بودیم» (۱۹۹۶). روایتی مستند از مبارزه تاریخی سال ۱۹۷۴ محمد علی و جرج فورمن در زئیر که به "مبارزه قرن" معروف شد. فیلم، حاصل صدها ساعت تصاویر مستند از آن مسابقه بزرگ و گفتگوهای جدید است. ضربآهنگ و ریتم فیلم آن قدر فوقالعاده است که تماشاگر را یکسره جذب میکند و وقتی علی، مشتزن افسانهای در مرکز صحنه است، امکان ندارد بتوانید روی خود را برگردانید.
● «فرار به سوی پیروزی» (۱۹۸۱). فیلمی به کارگردانی جان هیوستن و به جرات مطرحترین فیلم فوتبالی تاریخ سینما. اسرای جنگی برگزاری مسابقه ای میان تیم زندانیها و تیم ارتش آلمان را بهترین فرصت برای فرار از زندان میبینند، اما در نهایت ترجیح میدهند بازی را به پایان برسانند.
حضور ستارههای دنیای فوتبال مانند پله، بابی مور و آردیلس در کنار چهرههای شاخص سینما همچون مایکل کین، ماکس فن سیدو و سیلوستر استالونه بر جذابیت فیلم افزوده است. با وجود سوراخهای داستانی حاصل کار دلنشین و بخصوص شیرینکاریهای پله به یادماندنی است.
● «المپیا» (۱۹۳۶). اولین و شاید بهترین فیلم مستند تاریخ سینما درباره بازیهای المپیک. لنی ریفنشتال فیلمساز محبوب هیتلر مانند «پیروزی اراده» فیلم ۱۹۳۴ خود، رویدادی واقعی را به رویدادی هنری تبدیل میکند و برای این کار بازیهای المپیک ۱۹۳۶ برلین را دستمایه قرار داده است. اینکه «پیروزی اراده» ریفنشتال تبلیغی برای نازیها بود غیرقابل تردید است، اما تبلیغاتی بودن «المپیا» همیشه مورد بحث بوده است.
منبع: خبرگزارى مهر
سینمای ما - تیم برتن فیلمساز آمریکایی پس از مدتها جستجو میا واسیکوسکا استرالیایی را برای نقش اصلی فیلم سینمایی «آلیس در سرزمین عجایب» انتخاب کرد که فیلمبرداری آن نوامبر امسال آغاز میشود.
هالیوود ریپورتر اعلام کرد واسیکوسکا برای بازی در نقش آلیس در اقتباس سینمایی تیم برتن از رمان فانتزی و کودکانه لوئیس کارول در حال انجام مذاکرات پایانی است. فیلمنامه را لیندا وولورتن نوشته که یکی از فیلمنامهنویسان انیمیشن موفق «شیرشاه» بود و فیلمبرداری از نوامبر امسال آغاز میشود. داستان درباره دختری است که به دنبال خرگوشی سفید میرود و پس از سقوط در یک حفره، با مجموعهای حوادث عجیب و غریب روبرو میشود.
واسیکوسکا 18 ساله با بازی در مجموعه تلویزیونی All Saints (پرستاران) به شهرت رسید و درام «مقاومت» ادوارد زوئیک را آماده نمایش دارد که در آن با دانیل کریگ همبازی است. او به تازگی در فیلم زندگینامهای «آملیا» ساخته میرا نائیر به نقش جوانی آملیا ایرهارت خلبان زن آمریکایی ظاهر شده و در آن با یوان مگرگور، هیلاری سوانک و ریچارد گیر همبازی است.
برتن 50 ساله و خالق قصههای پریان ترسناک نظیر «ادوارد دستقیچی»، «عروس مرده» و «چارلی و کارخانه شکلاتسازی» پارسال با دریافت جایزه ویژه یک عمر دستاورد هنری در جشنواره فیلم ونیز مورد تقدیر قرار گرفت.
«بیتل جوس»، «بتمن»، «بتمن بازمیگردد»، «اد وود»، «مریخ حمله میکند!»، «اسلیپی هالو»، «سیاره میمونها» و «ماهی بزرگ» از دیگر ساختههای اوست. فیلمساز متولد کالیفرنیا پارسال موزیکال ترسناک «سوئینی تاد: آرایشگر شیطانصفت خیابان فلیت» را روی پرده داشت که جانی دپ برای آن نامزد اسکار شد.
منبع: خبرگزاری مهر
.jpg)
اگر از خوانندگان پیگیر ادبیات نمایشی باشید، حتما تا به حال نمایشنامههای کوچک نشر نی را در کتابفروشیها دیدهاید؛ نمایشنامههایی با عنوان «دور تا دور دنیا» که شامل آثاری خواندنی از نمایشنامهنویسان معروف و خوب دنیاست. تا قبل از تیرماه، چهار جلد از این نمایشنامهها منتشر شده بود و در نخستین ماه از تابستان امسال هفت جلد دیگر نیز به بازار عرضه شد.
توضیح : این مطلب ترجمه قسمتی است از مطلبی با عنوان "هیوم : زندگی و آثار" نوشته جیمز فیشر
" هیوم سیاست ماست هیوم تجارت ماست هیوم فلسفه ما ست هیوم دین ماست" این جمله جیمز هوچسون استرلینگ فیلسوف آرمانگرای انگلیسی بازتابی از جایگاه منحصر به فرد دیود هیوم در عرصه خردورزی است .
هیوم نه تنها در دوران زندگی خود بلکه تا به امروز بر تمام موارد ذکر شده در جمله استرلینگ تاثیر داشته است. قسمتی از شهرت و اهمیت هیوم مدیون مشی شجاعانه و شک گرایانه او درطیف گسترده ای از موضوعات فلسفی است . هیوم عقیده عمومی را در باره هویت(خود) شخصی (personal identity) مورد تردید و سوال قرار داد و استدلال نمود خود ثابت و پایداری در امتداد زمان (زندگی شخص- م) وجود ندارد. او توصیف معمول از علیت را رها کرد و استدلال نمود که ریشه تصور ما از روابط علت و معلول درعادات فکری ما نهفته است نه در نیروهای علی جهان خارجی . او در باره اینکه دلیلی وجود ندارد که گفته های مبتنی بر وجود حوادث معجزه آسا را باور کنیم بحث می کند و از این راه ادیان مبتنی بر ادعا معجزه را رد می کند . او در مقابل عقیده عمومی زمان خود که بر مبنای آن می شد وجود خدا را با استدلالی مبنی بر علیت اثبات نمود نقدی متقاعد کننده ارایه داد . او همچنین در برابر این عقیده که خداوند نقشی مهم در ایجاد و تقویت ارزشهای اخلاقی بازی می کند ایستاد . هیوم یکی از اولین نظریه های اخلاق کاملا سکولار که مبتنی برلذت و نتایج مفید به دست آمده از کردار ما می باشد را ارایه داد . برای مطالب بیشتر به مقالات زیر مراجعه کنید . (به تدریج این مقالات در سایت قرار خواهند گرفت)
دیوید هیوم : متافیزیک و شناخت شناسی
دیود هیوم : نظریه اخلاق
دیوید هیوم : مقالات اخلاق سیاست و ادبیات
1 زندگی
دیوید هیوم در سال 1711 در خانواده ای نسبتا ثروتمند در برویکشایر (محلی در نزدیکی ادینبورگ پایتخت اسکاتلند) به دنیا آمد . به عنوان یک پسر بچه او در کلیسای محلی اسکاتلند که توسط عمویش اداره می شد حضور می یافت . او تا یازده سالگی یعنی زمانی که به دانشگاه ادینبورگ رفت توسط مادرش آموزش داده می شد . نامه های او شرح دهنده این مطلب می باشد که با چه جدیت و فرمانبرداری به عنوان یک دانشجوی جوان دین را پذیرفته بود و از دستورات اخلاقی دینی که از راهنمای عبادی فرقه کالوین ها (با نام "تمام وظیفه انسان" The whole duty of man) پیروی می کرد .
هیوم بعد از خروج از دانشگاه ادینبورگ در سن پانزده سالگی تحصیلش را به شکل خصوصی ادامه داد . او به داشتن شغلی حقوقی تشویق می شد ولی علاقه اش به فلسفه متمایل گشته بود. در خلال سالهای تحصیل خصوصی اش همچنانکه او در نامه زیر اشاره می کند سولات جدی در باره دین برایش مطرح شد:
"ازوقتی که دفتر دستنوشته های قدیمی ام که قبل از دوازده سالگی نوشته بودم را سوزاندم زمان زیادی نگذشته است آنها صفحاتی پی در پی در باره پیشرفت تدریجی افکار من در باره عقاید مذهبی بودند . با جستجوی دلهره آوری بعد از استدلال برای تایید عقیده عمومی شروع می شد. شک ایجاد می شد ناپدید می گشت و سپس بر می گشت و دوباره ازبین می رفت و بر می گشت."
هر چند که دفتر دستنوشته هایش از بین رفت اما بسیاری از یادداشتهای قبل از بیست سالگی هیوم باقی مانده است که آنها نشان دهنده جایگزینی اثبات وجود خدا با الحاد است . این مطلب به ویژه در مورد زمانی که او آثار کلاسیک یونانی و متون لاتین را در فرهنگ شکگرایانه تاریخی انتقادی "پیر به یل" مطالعه می کرد صادق است. در خلال سالهای تحصیل خصوصی که قسمتی از آن در فرانسه بود هیوم رساله سه جلدی "رساله ای در باره طبیعت انسان(Treatise of Human Nature)" را نوشت که قبل از سی سالگی او دو بار بدون نام نویسنده انتشار یافت. [ از این قسمت به بعد در این مقاله برای اشاره به این رساله خاص فقط کلمه Treatise به کار رفته است که در ترجمه نیز لفظ رساله برای آن جایگزین شده است- مترجم]
رساله به بحث در باره موضوعات مختلف فلسفی نظیر, فضا , زمان ,علیت ,اشیا خارجی ,امیال , اراده آزاد و اخلاق می پردازد و راهکارهایی بدیع و شک گرایانه در مورد آنها ارایه می دهد .
هرچند که بخش مشخصی از رساله به عقاید دینی اختصاص داده نشده است با این حال تم اصلی رساله در این مورد است . هر چند که کتاب اول رساله نزد دانش پژوهان امروز شاهکاری فلسفی به شمار می رود در آن زمان به شکل نامطلوبی توسط "تاریخ کارهای دانشمندانHistory of the Works of learned " با یک سری از توضیحات طعنه آمیز بررسی شد و این توجه اندک هیوم از کتابش نا امید کرد.
در 1741 و 1742 هیوم مقالات دو جلدی "اخلاق و سیاست (Moral and Political)" را منتشر کرد این مقالات که با سبکی عامیانه نوشته شده بودند با موفقیتی بهتر از رسالات مواجه شدند. در سالهای 1744 و 1745 هیوم نامزد کرسی فلسفه اخلاق در دانشگاه ادینبورگ شد . این جایگاه خالی جان پرینگل (John Pringle) بود که نامزدهای اصلی آن هیوم و ویلیام کلهورن (William Cleghorn) بودند . انجمن شهر ادینبورگ مسئول انتخاب جانشین بود . بررسی کنندگان به خاطر نوشته های ضد دینی هیوم در مقابل او قرار گرفتند . رئیس آنها کشیش ویلیام ویشات (William Wishart) مدیر دانشگاه ادینبورگ بود . لیستی از گزاره های مشخصن خطرناک که بر گرفته از "رساله" هیوم یودند انتشار-احتمالن توسط ویشات- یافت . درمقابل این مواجه سخت اعضای انجمن شهر ادینبورگ با کشیشان ادینبورگ مشورت کردند. با امید پیروزی بر کشیش هیوم جواب نکته به نکته و مفصلی به لیست انتشار داده شده از گزاره های خطرناک داد که این جوابیه با عنوان " نامه ای از یک جنتلمن به دوستش در ادینبورگ (A Letter from a Gentleman to his Friend in Edinburgh)" انتشار یافت. ولی این امر ثمری نداشت و 12 نفر از 15 نفر بر علیه هیوم رای دادند و هیوم هم سریعا نامزدی اش را پس گرفت.
هیوم در سال 1745 دعوت ژنرال کلر را برای همراهی به عنوان دبیر خصوصی اش پذیرفت . او لباس افسری پوشید و در اردو کشی به کانادا و همچنین در پستی در سفارت در دربار وین و تورین همراه او بود .
در سال 1748 به مجموعه بالا مقاله ای باعنوان "در باره خصوصیات (هویت) ملی (Of National Characters)" افزود . در یکی از زیرنویس های طولانی این مقاله به مشخصات روحانیت (دستگاه کشیشی) حمله کرد و صاحبان این حرفه را به جاه طلبی غرور و انتقام جویی متهم کرد که این زیرنویس تبدیل به هدف مورد علاقه برای حمله توسط دستگاه روحانیت مسیحی شد . موفقیت مقالات ,هیوم را متقاعد ساخت که دلیل برخورد ضعیف با رساله سبک نوشتاری آن بوده است نه محتوای آن . او در سال 1748 "تحقیقی در باره فهم بشر(Enquiry Concerning Human Understanding ) " را منتشر کرد که ترجمه و تفسیری از کتاب اول رساله بود . البته تحقیق شامل دو بخش هم می شد که در رساله موجود نبودند . این دوبخش که به طور روشنی به عقاید مذهبی می تازند عبارتند از : "در باره معجزاتOf Miracles " و گفتگویی با عنوان "مشیت الهی و وضعیت آینده (Of a Particular Providence and of a Future Satate)".
در سال 1751 هیوم "تحقیق در باره اصول اخلاق (ٍEnquiry concerning the Principles of Morals)" را منتشر کرد که در واقع شکل بسیار تغییر یافته ای از کتاب سوم رساله بود. هر چند که در این کتاب هیوم حمله مستقیمی به مذهب نکرده بود ولی به شکل غیر مستقیم با بنا کردن سیستم اخلاقی مبتنی بر سود و همچنین احساسات انسانی و بدون استفاده از فرمانهای اخلاقی الهی در مقابل مسیحیت ایستاده بود که این امر موجب نقد منتقدانی نظیر جیمز بالفور به بهانه غیر الهی بودن نظریه شد.
اما در انتهای قرن [هجدم-مترجم] بود که هیوم به عنوان بنیانگزار نظریه اخلاقی مبتنی بر سود[منفعت گرایی سود گرایی Utilitarianism - مترجم] شناخته شد . در این مورد نظریه پرداز سیاسی سود گرا مهم جرمی بنتهام به اثر مستقیم هیوم بر خود اعتراف می کند . در همین سال هیوم " گفتگو های سیاسی (Political Discourse)" را منتشر کرد که فورا موجب ستایش و تمجید اقتصادانانی نظیر آدام اسمیت , گادیون و توماس مالتوس شد .
در سالهای 1741 -1751 هیوم به دنبال کرسی فلسفه در دانشگاه گلاسکو بود که در این مورد هم ناموفق بود . در سال 1752 استخدام او به عنوان کتابدار در ادینبورگ منابع زیادی برای دنبال کردن علایق تاریخی اش در اختیار او گذاشت . او در آنجا بیشتر کتاب شش جلدی و موفق" تاریخ انگلستان (History of England)" (منتشر شده از 1754تا 1762) را نوشت . جلد اول کتاب تا اندازه ای به خاطر دفاع از چارلز اول و همچنین حمله به میسحیت با اقبال زیادی مواجه نشد. درقسمتی از این کتاب هیوم به این مطلب اشاره کرده بود که اصلاح طلبان اولیه پروتستان در رویارویی با حاکمیت کلیسای کاتولیک رومی بسیار متعصب وآتشین بودند. در قسمتی دیگرهیوم مذهب کاتولیک رومی را هم خرافه پرستی مانند بقیه خرافه پرستیها که بیدار کننده ترس بیهوده انسان را از فنا هستند می داند. بیشترین حمله لفظی به تاریخ هیوم از طرف دانیل مک کویین با 300 صفحه اش با عنوان "نوشته هایی در باره تاریخ آقای هیوم(Letters on Mr Hume’s History)" بود که درآن مک کویین تمام عبارت تمسخر آمیز و حمله های مستقیم هیوم بر مسیحیت را گردآوری کرده بود سرانجام این واکنش های منفی هیوم را مجبور کرد که این دو بند جنجال برانگیز را در ویرایش های بعدی کتاب حذف کند .
در همین زمان بود که هیوم دو اثر مهم اش را در باره دین نگاشت :1 "گفتگوهایی در باره دین طبیعی(ِDialogues Concerning Natural Religion )" و2 "تاریخ طبیعی دین (The Natural History of Religion)" . تاریخ طبیعی در سال 1757 عرضه شد ولی با توصیه یکی از دوستان هیوم با هدف دور نگه داشتن هیوم از مجادله های مذهبی کتاب گفتگو ها تا سال 1779 یعنی سه بعد از مرگ هیوم منتشر نشده باقی ماند . "تاریخ طبیعی دین" هم حتی قبل از انتشار عمومی اش مجادله ای برانگیخت . در سال 1756 جلدی از مقالات هیوم با عنوان پنج مقاله ( Five Dissertations )چاپ شده بود و آماده پخش بود . مقالات شامل :
1 تاریخ طبیعی دین - The Natural History Of Religio
2 در باره امیال- Of the Passions
3 در باره تراژدی- Of tragedy
4 در باره خودکشی- Of Suicide
5 در باره جاوادانگی روح- - Of the Immortality of the Soulبودند .
دو مقاله آخر با دفاع از حق اخلاقی شخص برای خودکشی و نقد ایده زندگی پس از مرگ حملات مستقیمی به عقاید دینی تلقی شدند . با پراکنده شدن نسخه های اولیه شخص با نفوذی ناشر هیوم را تهدید که در صورتی که کتاب به همین شکل باقی بماند ناشر را تحت پیگرد قانونی قرار خواهد داد . نسخه های چاپ شده "پنج مقاله" را دستی به این شکل تغییر دادند : مقاله ای با عنوان "در باره ذائقه متعارف (Of the Standard Of Taste )" جایگزین دو مقاله آخر شد وهیوم هم از این فرصت برای تغییر پارگرافهای طعنه آمیز "دین طبیعی" استفاده کرد . در نهایت مقالات به عنوان "چهار مقاله (Four Dissertations)" در ژانویه 1757 توزیع شدند .
هیوم در سالهای بعد از نوشتن "چهار مقاله" نوشتن آخرین کار بزرگش "تاریخ انگلستان" را به پایان رساند .هیوم در سال 1763 در سن پنجاه سالگی [به نظر می رسد که نویسنده در اینجا سن هیوم را تقریب زده است چون هیوم متولد 1711 بود-مترجم] به هیوم پیشنهاد همکاری با کنت هرتفورد برای سفارت در پاریس شد که تقریبا معادل منشی و دبیری او بود که او این پیشنهاد را در نهایت پذیرفت . او در سال 1766 به ادینبورگ برگشت وبه گسترش روابط با بزرگترین اندیشمندان آن زمان که در پاریس موفق به ایجاد آن شده یود پرداخت . یکی از این افراد ژان ژاک روسو بود که در 1766 از طرف حکومت در برن از سویس اخراج شده بود . هیوم به رسو پیشنهاد پناهندگی در انگلستان را داد و مستمری دولتی نیز برای او برقرار ساخت . در انگلیس رسو بدگمان شد و به شکل علنی هیوم را متهم ساخت که در پوشش کمک به وی قصد تخریب شخصیت او را دارد . هیوم هم در مقابل جزوه ای را منتشر کرد که در آن از اقدامات خود دفاع می کرد و خود را از اتهامات روسو مبرا می ساخت.
در سالهای 1767 و 1768 شغل منشی گری دیگری داشت که پس از آن دوباره به ادینبورگ برگشت وسالهای سالهای باقیمانده عمر را صرف تجدید نظر و اصلاح کارهای منتشر شده اش و همچنین کارهای اجتماعی به همراه دوستانش در حلقه ها روشنفکری ادینبورگ کرد. هیوم در سال 1776 در سن 65 سالگی به سبب بیماریی داخلی که او را ماهها رنج می داد درگذشت .
بعد از مرگ هیوم با ظاهر شدن چندین کار منتشر نشده اش نام هیوم اهمییت بیشتر می یافت . اولین کار یک اتوبیوگرافی خلاصه با نام "زندگی خودم (My Own Life)" بود که به عنوان بهترین اتوبیوگرافی کوتاه در زبان انگلیسی ستایش بسیاری را برانگیخت . حتی این کار بی تکلف هم مجادله ای مذهبی ایجاد کرد . ستایش نامه هایی که دوستان هیوم آدام اسمیت [اقتصادان معروف -مترجم] و س.ج پرت (S.J. Pratt) که شرح دهنده مرگ هیوم بدون ترس از زندگی پس مرگ بود منتشر کردند موجب شد که منتقدان مذهبی تحسین الحاد هیوم را محکوم کنند . دو سال بعد کتاب "گفتگو هایی در باره دین طبیعی" که منتشر نشده باقی مانده بود آشکار شد . پاسخ به این کتاب هم مخلوطی از تحسین هیوم به خاطر کار استادنه و در مقابل نقد های مذهبی بود که آن را برای دین خطرناک می دانستند . سر انجام در سال 1782 دو مقاله محذوف هیوم در باره خودکشی و جاودانگی روح منتشر شد که برخورد با آنها نیز منفی بود .

باروخ ( بندیکت) اسپینوزا ، فیلسوف هلندی ( با اصلیت یهودی پرتغالی ) که در سال ۱۶۳۲ به دنیا آمد و به دلیل عدم نگرش سنتی به دین یهود ، در سال ۱۶۵۶ تکفیر و از جامعه یهود اخراج شد ، تا پایان عمرش در ۱۶۷۷ ، شجاعانه پای اصول خود ایستاد و بر طبق فلسفه ای که خود بنا کرده بود زندگی کرد .
او ابتدا به مطالعه متون دینی و الهیات پرداخت ؛ اما باب طبعش قرار نگرفت و پس از مطالعه آثار فیلسوفان از دوره قدیم تا قرون وسطا و رنسانس و برگرفتن ایده هایی که در ساختمان فکری و نظام فلسفی او تأثیرگذاشتند ، در نهایت تحت تأثیر دکارت (۱۶۵۰ – ۱۵۹۶) قرار گرفت . اسپینوزا بارزترین نماینده مکتب اصالت عقل می باشد که با دکارت به عرصه ظهور رسید .
دکارت فلسفه پیشینیان را یکسره رها کرد و همه بدیهیات و معتقدات خود را نیز مورد شک قرار داد تا از نو اساسی برای علم بدست بیاورد و فلسفه ای جدید را طرح بریزد . او فلسفه خویش را از نفس خود آغاز کرد و در این راه محسوسات را بی اعتبار دانسته و معقولات را اساس کار قرار داده و آنچه را که با عقل خود ، روشن و متمایز دریافت و نتیجه ای که از فلسفه خود بدست آورد ، این بود که در جهان غیر از ذات خداوند که تنها جوهر حقیقی و مطلق نامحدود است ، دو نوع جوهر نسبی و متباین و مستقل از هم قائل شد که هردو مخلوق خدا و در عین حال جدا از اویند ؛ یکی روح که صفت اصلی یا حقیقت آن فکر است که همان ارواح و نفوس مجرد انسانی است و دیگری جسم (ماده) که حقیقت آن بُعد (امتداد) است و همه صورتهای جهان مادی تحت آن قرار دارد . بنابراین جهان بینی دکارتی متضمن دو گرایی است . جهان مادی به علت حرکتی که خداوند به آن داده ، به صورت مکانیکی و جبری در جنبش است و همه آثار طبیعی نتیجه بعد و حرکت می باشند و به قاعده ریاضی در می آیند و برای شناخت آنها تنها به اصول و قواعد ریاضی نیاز می باشد . همه جهان مادی و گیاهان و حیوانات و حتی بدن انسان مکانیکی هستند ؛ ولی خارج از جهان ماده ، خدا که دارای اراده آزاد مطلق است وجود دارد و در درون هر بدن انسانی روحی مجرد و بدون بعد وجود دارد که به اقتضای اصول اخلاقی عمل می کند و از آزادی نسبی ، یعنی آزادی که متضمن قبول یا رد امور است ، برخوردار است .
دکارت می خواست تمام جهان مادی را بجز خدا و ارواح انسانی با قوانین مکانیکی و ریاضی تفسیر کند . این موضوع نظر اسپینوزا را جلب کرد . اما اسپینوزا از این فراتر رفت ؛ زیرا می خواست روش مکانیکی را نه تنها در مورد جهان مادی ، بلکه در مورد خدا و روح و رفتار و اعمال انسان هم تعمیم دهد و آن را در متافیزیک و اخلاق هم به کار برد . به همین دلیل شاهکارش کتاب « اخلاق » را به روش هندسه اقلیدسی تألیف کرده است و تمامی آن شامل تعاریف ، اصول متعارفه ، قضایا و براهین است . هدف دکارت از پرداختن به فلسفه ، به دست آوردن علم و رسیدن به یقین بود ؛ اما گرایش اسپینوزا به فلسفه برای یافتن راه سعادت بود . به همین دلیل مهمترین اثرش را با اینکه شامل مباحث متافیزیک می باشد ، اخلاق نام نهاد و نیز به همین دلیل برخلاف دکارت، تا پایان عمرش را بیشتر صرف متافیزیک و فلسفه عملی کرد و به ریاضیات و طبیعیات کمتر پرداخت.